۱۷ اسفند , ۱۳۸۸
گاهی وقت ها از یکی اصلا خوشت نمیاد ؛ ولی یه اتفاق باعث می شه تفکراتت نسبت به اون شخص کلا عوض بشه . گاهی هم ممکنه یه اتفاق بیافته که متوجه بشی نظرت در مورد اون شخص اشتباه بوده ؛ ولی نتونی خودت رو متقاعد کنی که نظرت رو درباره اون شخص عوض کنی ! این مقدمه مسخره رو آوردم که بگم با اینکه تئاتر گالیه ؛ یکی از بهترین تئاتر هایی بود که دیدم و هنوز هم کارگردانی هوشمندانش رو تحسین می کنم ؛ ولی کماکان نظر خیلی خوبی نسبت به داریونش فرهنگ ندارم و اصولا ازش خوشم نمی آد !

با حامد بیرون بودیم و وقتی هیچ گزینه بهتری برای چند ساعت با هم بودن پیدا نکردیم ؛ فکر تئاتر دیدن به سرم زد . نه میدونستم چه تئاتر هایی در حال اکرانن ؛ نه اصلا هیچکدوم رو میشناختیم . ولی طبق یه فرضیه شخصی که میگه “بدترین تئاتر از بهرین فیلم ؛ بهتره” درنگ نکردیم و بلیط تئاتر سالن اصلی رو گرفتیم . حقیقتا وقتی اسم کارگردان رو دیدم ؛ فکر نمی کردم اثر فاخری ببینم و حدس مس زدم با یه نمایش کاملا شعاری روبرو شم . ولی به روی خودم نیاوردم …
داستان تئاتر ؛ کاملا آشنا بود . روایتی بود از زندگی گالیه معروف که باورهای قبلی بشر رو در مورد صافی زمین نقض می کرد و این اصلا به مزاق کلیسا و انگیزاسیون خوش نمی یومد . داستان هیچ چیز جدید نداشت و کم و بیش از کلیات اون مطلع بودیم . ولی چیزهایی داشت که تماشای گالیه ی فرهنگ رو خیلی با ارزش تر از دیدن یه تئاتر معمولی می کرد .
شخصیت گالیله (امین تارخ) تو اقتباس آقای فرهنگ از برشت (اگر اشتباه نکنم) نمادی شده از مقاومت در برابر استبداد . کلیسای قدرتمند ؛ نماد صریح دیکتاتوریه تو قالبی مردم فریب . جاهایی از نمایش ؛ اینقدر دیالوگ ها و جملات از اصل داستان به دورن و البته تاثیر گذار که یکی دو بار تماشا چیها ؛ نه به خاطر داستان و نمایش و بازی ؛ که به خاطر همون تک جمله چند لحظه ای کف می زدند … حیف که شرایط طوریه که نمی شه بیشتر رو جزئیات مانور داد و مجبورم به کلیات اکتفا کنم . ولی همینقدر بگم که گالیله ؛ به من درس آزادی خواهی داد . به من نشون داد که چطور حقیقت می تونه نادرست جلوه داده بشه و توی حقیقت گو بسوزی از نادانی ویا بهتر بگم دونستن و تظاهر به نادانی برخی …
جایی از نمایش گالیله میگه(نقل به مضمون) : من صریح ترین مستند رو آوردم و اونها کافی بود فقط تو تلسکوپ نگاه کنند … فقط نگاه کنند … نیازی به دانش نبود .. کافی بود به چشمشون اعتماد کنند ؛ ولی نکردند و نخواستند بیدار بشن
شدیدا توصیه می کنم اگرامکانش رو دارید ؛ گالیله رو از دست ندید
موضوع : تئاتر | ۲ نظرات »
۱۰ اسفند , ۱۳۸۸
دو تا از دوستان پادگان ؛ با اینکه از خیلی لحاظ با هم فرق دارن ؛ یه جمله مشابه بهم گفتن تو این چند وقت که بدجوری تو مخم رفته ! یعنی در واقع نتونستم این تفاوتی که بینمون هست رو هضم کنم . راستش دچار تردید شدم که من مشکل دارم یا اونا . معین خیلی وقت پیش می گفت “اصلا نمیتونم تصور کنم یه پنجشنبه بعد از ظهر رو تو خونه باشم و شب زودتر از ساعت ۲ برگردم خونه” میثاق هم میگفت “اگه یه روز از خونه بیرون نرم ؛ اهل بیت می پرسن چته ؟! مشکلی داری که نمی ری بیرون ؟!” خوب این با منی که کلا تو خونم خیلی فرق می کنه ! منی که حتی قبل از خدمت هم خیلی گزیده بیرون میرفتم و سعی میکردم خیلی زود برگرم (با اینکه ابدا محدودیتی نداشتم و ندارم)
بیرون برام چیز جذابی نداره و ترجیح میدم تو خونه و پشت کامپیوترم بشینم و آهنگ گوش کنم و حالشو ببرم !
حالا به نظر شما میثاق و معین که بخش اعظمی از عمر شبانه خودشون رو تو خیابون می گذرونن ؛ کار اصلیشون چیه؟ یقینا دنبال کار فرهنگی و اخلاقی نیستند و در بهترین شرایط میشه تصور کرد با دوستانی همفکر خودشون ؛ میشینن به جایی و قلیون میکشن و حالشو میبرن ! والا منم با رفیقام میرم بیرون و سیگار می کشیم و چشم و وگوشمون رو میجنبونیم و حالشو میبریم ! ولی نه دیگه اینقدر روال مند (!)
این عادات ددری بودن ؛ منحصر به میثاق و معین نیست و خیلی از هم سن و سالهای من اینطورین . نه میخوام بگم اون سیستم درسته و نه سیستم من که در مورد سیستم خودم شدیدا به نادرست بودنش معترفم ؛ حقیقتا میخوام خوب رو از بد تشخیص بدم …
موضوع : قلم آزاد | بدون نظر »
۵ اسفند , ۱۳۸۸
موضوع : سربازی, مینیمال | یک نظر »
۵ اسفند , ۱۳۸۸
نمی تونم بگم از اینکه خدمتم داره تموم میشه ناراحتم . ولی راستش اونقدری که هم که فکر می کردم قراره خوشحال بشم ؛ نیستم ! تموم شدن خدمت برای من ؛ یعنی شروع زندگی . زندگی ای که هرطور شروع بشه ؛ احتمالا تا آخرش همونطوری پیش میره و این خیلی خطرناکه
فکر اینروزها مدام حول کارها و برنامه های آیندم میچرخه . تا چند ماله پیش ؛ بهترین برنامه ای که برای پایان خدمتم داشتم ؛ یه مسافرت طولانی مدت بود به جاهای مختلف . ولی العان دیگه خیلی بهش فکرنمی کنم و فکر نمی کنم با اینهمه کاری که دارم ؛ حداقل تا یک سال بتونم این ایده رو پیدا کنم ! این اولین تغییر ….
اینکه مدام از کارهای زیاد مینالم ؛ به این خاطر نیست که آدم خیلی مهمی هستم یا دارم کارهای خیلی بزرگی انجام میدم ! علتش اخلاق گندی هست که دارم و اون اینکه فاصله بین شکل گرفتن ایده تو ذهنم تا اجراش خیلی کوتاهه ! یعنی به محضی که فکر کنم اگر فلان کار رو انجام بدم موفق خواهم شد ؛ سریعا به اجرا نزدیکش می کنم ! وقتی تعداد اینطور طرح های ضربتی زیاد میشن ؛ عملا همشون مسکوت می مونن و من بیچاره این وسط درمونده ! بخش زیادی از کارهای بعد از خدمتم سرو سامون دادن به عمده این کارهاست …
نگرانم . از تامین هزینه های مالی و معنوی پروژه هایی که دارم . از اینکه نکنه موفق نشم که اگر نشم بیچاره میشم ! از اینکه اگر همه چیز همونی که میخوام بشه ؛ درگیر یه زندگی ماشینی نشم…
زندگی سخت شد باز .. !
موضوع : سربازی | ۲ نظرات »
۲۴ بهمن , ۱۳۸۸
برای اولین با تو طول این چند سالی که کاربر اینترنت هستم ، دارم مزه اینترنت پرسرعت رو تو خونه می چشم ؛ اونم به لطف وایمکس ایرانسل!
تقریبا همه چیز خوب و قابل قبوله … انشالله بعد بیشتر در این باره می نویسم
موضوع : اینترنت / کامپیوتر | بدون نظر »
۱۹ بهمن , ۱۳۸۸
عجب !
این کدامِ من بود که عاشق شد ؟
موضوع : او, مینیمال | یک نظر »
۱۸ بهمن , ۱۳۸۸
مثل سیاهی شب که هست ؛ هست !
موضوع : مینیمال | بدون نظر »
۱۸ بهمن , ۱۳۸۸
از اون مسیر آشنا
اگه یه روزی بگذرم
دوباره میرسم به تو
همینه حرف آخرم ؛ همینه حرف آخرم
یه عمری با تو بودمو
حالا با چند تا خاطره
دلم میخوام بگم هنوز
دوست دارم به خاطره دل شکسته خودم ؛ دل شکسته خودم
شبا به یاد اونروزا
خودت میدونی آخرم
یادم نمیره اون شبا
از این روزا نمی گذرم
شبا به خاطر کویر
کویر و محض خاطره
دلم میخوامد بگم هنوز
دوست دارم به خاطره دل شکسته خودم ، دل شکسته خودم
تو از مسیر زندگی
میری و بی خبر میشی
هر لحظه ای که میگذره
داری غریبه تر میشی
غریبه مسیر من
این ردپا ما ل تونه
ستاره قطبی شب
تو جاده دنبال توئه
عقربه های بی خبر
دقیقه هامو پس بدین
هر چی شما بگین فقط
اونکه میخوامو پس بدین
اینروزها زیاد این آهنگ داریوش اقدامی رو گوش می کنم ؛ خیلی زیاد . اشکی برای ریختن ندارم که اگر داشتم …
موضوع : او | یک نظر »
۱۷ بهمن , ۱۳۸۸
کاش میشد پاک کرد ؛ هرچیزی رو که نمیخواستی . یا میخواستی و نمی تونستی نخوای . میشد فراموش کرد چیزی رو که نبودن ؛ شاید شیرین تر از بودنش باشه . کاش می شد پذیرفت هر تقدیری رو . کاش می شد تن داد به هر بلا و خیری . کاش می شد سوال نکرد ؛ تعجب نکرد ؛ غمگین و خوشحال و بی بال نشد . کاش میشد نبود . کاش بودم انتخابی بود .
کاش نمی شد …
موضوع : او | ۳ نظرات »
۱۷ بهمن , ۱۳۸۸
دود و دود و دود ، اگر نبود …..
موضوع : مینیمال | بدون نظر »