بایگانی برای بهمن, ۱۳۸۶

شهر قشنگ – ۱

دوشنبه, ۲۹ بهمن, ۱۳۸۶

این مطلب رو از وبلاگ قبلیم که یک سال قبل نوشتم آوردم اینجا ؛ باشد برای آیندگان !

پرده اول:

توی مترو نشستی و منتظری که قطا کوفتی حرکت کنه ؛ به پیر مرد پیزوری که ان قریب با ملک الموت ملاقات می کنه ؛ جلوت سبز میشه ، بلند میشه و اون هم بعد از کلی دعای خیر میشینه

قطاز حرکت می کنه.حاج بابا(همون پیریه خودمون!)گوشیشو از جیب بغل کتش در میاره.n73 !! دوست داری بمیری برای چند لحظه!در کمال ناباوری حاجی بلوتوث گوشی رو روشن می کنه ؛ ا کلیپ براش میاد؛غیر اخلاقی بود !!! حاجی عزیز ما تا آخرشو با کمال رغبت می بینه!

من و بغل دستیم فکمون رو از زیر ریل جمع می کنیم!

پرده دوم:

پشت در مترو ایستادیم ؛ من و یه پیر مرد و یه جوانک ته ریش دار با دهها نفر دیگه که زیاد مهم نبودند!در قطار باز میشه ؛ جوان ته ریش دار من و پیر مرد رو به طرفین راهنمایی می کنه(یعنی پرت می کنه)و با کمال رضا و رغبت می شینه!بعد از دو ایستگاه یه برگ دعا از جیبش در میاره و شروع می کنه با خلوص به خوندن

پرده سوم :

پشت چراغ قرمز ۹۰ ثانیه ای خوشکت زده.۹ … ۸ …. ۷ …. ۶

هنوز ۶ ثانیه مونده که بوق پشت سریها در میاد!من حدودا ۶ ماشین با ماشین اول فاصله داشتم.این بوق های قهرآمیر ۱۷ ثانیه ادامه داشت!من تو ۹۰ ثانیه بعد باز هم پشت چراغ موندم!

پرده آخر:

مترو ساعت هفت صبح شدید شلوغه.خیلی زرنگ باشی یک نقطه از بدنت به یه جسمی غیر از بغل دستیهات تماس داره ؛ اونم نوک انگشت شصتته!

وسط این شلوغی ؛ احساس کردم به طرز غریبی دارم و داریم تکون ملایم و ضد جریان مترو رو متحمل می شیم!!!صداش اومد “فال حافظ ؛ فال انبیاء ؛ فال کوفت ، فال زهر مار!!!”خیلی دوست داشتم تو اون لحظه همه چشم هاشون رو می بستند ؛ گوش هاشون رو می گرفتند و به من میدون می دادند تا ب قول احسان ناظم بکائی نمودارش رو رسم کنم

————-

پ.ن۱:از این به بعد قصد دارم چند وقت یه بار پستی با همین نام بزنم و قشنگی های تهران زیبا رو براتون بیان کنم!لطفا زیادی نخونید ؛ پرروی می شم

پ.ن۲:امروز به طرز شگفت انگیزی(یا شگفت آلودی)سرخوشم!با اینکه ۲ تا بد بیاری آوردم ؛ اول به یکی پول قرض دادم که می دونم تا ماهها باید چشم براهش باشم ! هم اینکه قبض موبایل و تلفن دفترم اومد که اونهم دست کمی از مشکل قبلی نداشت!ولی در کل روز خوبی داشتم و فردا هم (یعنی امروز)روز توپ تری خواهد بود…شاید

پ.ن۳:خیلی حرف می زنم

پ.ن۴:به شما ربطی نداره!

پ.ن۵:ببخشید ؛ بقیشو نخونید!

پ.ن۶:کلیپی که اون پیری صحنه اول داشت می دید رو نداری؟!!!

به تعدادی دوست نیازمندیم

دوشنبه, ۲۲ بهمن, ۱۳۸۶

همیشه خودم رو آدم تنهایی می دونستم و در حقیقت هم اینطور بود و خوب کلی هم خوشجال بودم و افکار روشنفکری و صادق هدایتی غریبی تو کلم موج می زد!همیشه خودم رو با پاکت سیگارم تو موجود کامل تصور می کردم.حتی اوایل به این فکر می کردم که خوب ازدواج هم نکنم(سن ۱۵ سالگی!) بعد که مثلا کمی بزرگتر شدم به این فکر کردم که نه زن چیز خوبیه ِ البته خوبش !

حالا هم با یک اتفاق به این نتیجه رسیدم که فکر من در مورد داشتن یا نداشتن دوست ِتاحدودی اشتباه بوده و من رو تبدیل به یه موجود مزخرف و درون گرای تصنعی کرده!

اتفاق از این قرار بود که یکی از ۳  دوستم ! که شهرستان زندگی می کنه ُ زنگ زد و گفت میاد تهران.اولش معمولی بود.بعد که کمی گذشت دیگه ااااه چقدر خوشحال شدم!

همین خوشحال شده این فکر رو در من بوجود آورد تا کمی دنبال دوست باشم!

البته قبلش نیازه خودم رو کمی ویراش کنم!

پ.ن:۲ تا پروژه بزرگ و آینده دار کاری داشتم ُ یکیش تموم شد ِ اونیکی هم تا چند روز دیگه شروع می کنم ِ دعا کنید جواب بده!که نده فاتحه!

پ.ن : اینجا رو هم زرد کردم!من آدم بشو نیستم!

ملاقات با بانوی سالخورده

یکشنبه, ۱۴ بهمن, ۱۳۸۶

هفته پیش تو همشهری جوان توضیحاتی خوندم از نمایش جدید حمید سمندریان به نام “ملاقات با بانوی سالخورده”باتعریف و تمجید های فراوانی که کرده بود ؛عظمم رو جمع کردم که هر طور شده برمو این نمایش ۱۶۵ دقیقه ای رو ببینم!اول زنگ زدم تئاتر شهر و در کمال ناباوری گفت بلیت هست!خیلی برام عجیب بود؛ تئار افرا(بهرام بیضایی)تا روز آخرش همه بلیت هاش فروش رفته بود  ؛ ولی این یکی حتی برای همون روز هم بلیت داشت!

سه رفته بودم علاءالدین یه flash memory بخرم.حدود ساعت ۳ بود که مهرداد(پسر خالم) زنگ زد که وایسا منم بیام.بهر حال با هم رفتیم تئاتر شهر و بلیت رو گرفتیم.

بماند ۳ ساعت اختلاف بین رجوع ما(!) تا شروع نمایش(ساعت ۷)چطور گذشت.به هر حال ساعت هفت نمایش شروع شد.خیلی آدم اومده بود و خوب میشه گفت بیش از حد تصورم.آدم هایی که قالبا می شد فهمید همه از یک جنسند و هم عاشق.برای خودم یک چیز بیشتر از هر چیز دیگه ای جال بود .برخلاف هر جمع مختلت دیگه که شما در نظر بگیرید(مترو؛خیابون؛اتوبوس و…)آدم ها اینجا کاری با هم نداشتند.همه فقط برای تماشا اومده بودند.تماشای بانوی سالخورده!

شروع نمایش بر خلاف تصورم دقیقا راس ساعت هفت بود.شروع خیلی خوبی داشت.از همون اول میشد فهیمد کارگردان فهیم اون ؛ چقدر حتی روی جزئی ترین نقش ها و بازی ها کار کرده.در طول این ۱۶۵ دقیقه هیچ تپقی دیده یا شنیده نشد.حیرت انگیز بود این انرژی ها!

چند چیز این نمایش برام خیلی جالب بود و من رو به این هنر نزدیکتری کرد.یکی جمع تماشاچی ها بودند که می تونم به جرات بگم کمتر میشه اینچنین جمعی رو دور هم دید.جمعی متین  و خاص،دو خصیصه ای که برای من خیلی قابل احترامه

دوم بازی زیبا و روان همه بازیگرها بود که کمتر میشه حتی مشابه اون رو تو سینما یا تلوزیون دید.راستی از بازیگران سرشناسش فقط می تونم به گوهر خیر اندیش اشاره کنم!ابراهیمی شوکت هم بود!و همینطور پیام دهکردی و علی رامز

تجربه خوبی بود.فکر کنم تا ۲ شنبه هست.تهران هستید حتما ببینید

پ.ن:علاقه خاصی به نوشتن کلمات قلمبه و ایضا سلمبه دارم؛ولی املای دست بعضی رو نمی دونم!لطفا راهنمایی کنید


| ترجمه به فارسی |