به تعدادی دوست نیازمندیم

همیشه خودم رو آدم تنهایی می دونستم و در حقیقت هم اینطور بود و خوب کلی هم خوشجال بودم و افکار روشنفکری و صادق هدایتی غریبی تو کلم موج می زد!همیشه خودم رو با پاکت سیگارم تو موجود کامل تصور می کردم.حتی اوایل به این فکر می کردم که خوب ازدواج هم نکنم(سن ۱۵ سالگی!) بعد که مثلا کمی بزرگتر شدم به این فکر کردم که نه زن چیز خوبیه ِ البته خوبش !

حالا هم با یک اتفاق به این نتیجه رسیدم که فکر من در مورد داشتن یا نداشتن دوست ِتاحدودی اشتباه بوده و من رو تبدیل به یه موجود مزخرف و درون گرای تصنعی کرده!

اتفاق از این قرار بود که یکی از ۳  دوستم ! که شهرستان زندگی می کنه ُ زنگ زد و گفت میاد تهران.اولش معمولی بود.بعد که کمی گذشت دیگه ااااه چقدر خوشحال شدم!

همین خوشحال شده این فکر رو در من بوجود آورد تا کمی دنبال دوست باشم!

البته قبلش نیازه خودم رو کمی ویراش کنم!

پ.ن:۲ تا پروژه بزرگ و آینده دار کاری داشتم ُ یکیش تموم شد ِ اونیکی هم تا چند روز دیگه شروع می کنم ِ دعا کنید جواب بده!که نده فاتحه!

پ.ن : اینجا رو هم زرد کردم!من آدم بشو نیستم!

به اشتراک بگذارید
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google Bookmarks
  • Furl
  • TwitThis
  • email
  • LinkArena
  • Ma.gnolia
  • MyShare
  • Print
  • Spurl
  • Technorati

نظر خود را ثبت کنيد


| ترجمه به فارسی |