بایگانی برای مهر, ۱۳۸۷

میدانِ فقر و فرهنگ و فیلم !

شنبه, ۲۷ مهر, ۱۳۸۷

تو این چند سالی که ساکن تهران هستم ؛ هیچ چیزی نتونسته به اندازه میدون انقلاب برای جذاب و دیدنی باشه . معمولا “شهرستانی ها” یی که میان تهرون ؛ اول سر از مراکز بزرگ و پر زرق و برق خرید در میارن ؛ بعد تو پارک جمشیدیه و ارم پیداشون میشه ؛ آخر سر هم توی یه فست فود ! ولی گویا در این زمینه من با بقیه تفاوت های چشم گیری دارم ؛ چون تا اونجایی که یادم می آد خاطره انگیز ترین و دیدنی ترین جا برای گشتن سیاحت برای من ؛ میدان انقلاب بوده و هست ! برام پره از نوستالژی های ناب ؛ کتاب های نخونده و البته فیلم های ندیده !
میدان انقلاب سیستم جالبی داره ؛ اگه میدون رو به سمت میدون فردوسی ادامه بری ؛ تا دلت بخواد کتاب فروشی های خوب ؛ گاهی تمبر فروشی های قدیمی که خود مغازشون هم عتیقست ؛ گهگاهی لوازم التحریر و اگر خوب پاساژ هاش رو بگردی کتاب ها و گالری های هنری که جون میده برای ساعت ها جولان دادن و پشت ویترین چسبیدن و البته اگر پول داشته باشی خریدن !
ولی اگر میدون رو به سمت آزادی ادامه بدی ؛ تا دلت بخواد می تونی حراجی لباس های بونجول ببینی ؛ سی دی های جورواجور بخری و هر لحظه منتظر یکی باشی که در گوشت زمزمه کنه “سی دی ؛ پــــــاسور ؛ مشــــروبــ !”و قس علی هذا ! وضعیت در خیابون کارگر جنوبی هم به همین شکله !
معمولا هم آدم های بالای میدون رو هیچوقت نمی تونی تو پایین میدون پیدا کنی ! آدم های زیادی میان انقلاب ، یکی می آد کتاب بخره ؛ یکی می آد سی دی … بخره ؛ پس دلیلی نداره محدوده هم رو اشغال کنن !
یکی دیگه از جذابیت های انقلاب ؛ سینما های دوست داشتنیشه ! از سپیده بگیر یا مرکزی و…
من یکی که فیلم دیدن رو با سینماهای میدون انقلاب میشناسم ! اصلا به صندلی های درب و داغونش ؛ به کنترات چی های بد عتقش ؛ به بوفه های گرون فروشش ؛ به پرده های کوچیکش ؛ به کیفیت بد صوتیس و به همه احوالات دیگش عادت کردم ! گفتم که ؛ آدمی به نوستالژی زندست !
کمی تیزبین که باشی و البته کمی نگاه منتقدانه و جامعه شناسانه ؛ به خوبی می شه لایه های مختلف جامعه رو با شخصیت ها و منش های مختلف رو حوالی انقلاب پیدا کرد. از جماعت مرفه که کمتر گیر میاد تا دانشجو های شهرستانی ترم اولی ؛ تا دادزن هایی که نمی دونم از کجا می آن و با چه قدرت ماورائی ای صبح تا شب داد می زنن ؛ تا پیرزن ها و پیرمردهایی که دقیقا نمی فهمم چیکار دارن تا….
اینبار که رفتید انقلاب ؛ کمی چشم هاتون رو بیشتر باز کنید ! ضمنا کلی سوژه خوب می تونید برای عکاسی های اجتماعی هم پیدا کنید !

(ضد) فرهنگ رانندگی در ایران

دوشنبه, ۲۲ مهر, ۱۳۸۷

به لطف همت والای شهرداری و بقیه شرکت ها و سازمان های مرتبط به هم و با توجه به هماهنگی بسیار بالای بین ارگان ها و شرکت های دولتی مختلف ؛ خیابان اصلی منزل ما طی ۱ سال گذشته ؛ چند بار برای لوله های مختلف (!) کنده شد و هر بار هم که این اتفاق می افتاد ؛ یک مسیر فرعی بسیار صعب العبور در اختیار ما می گذارند تا خدای ناکرده از کارهای اصلی زندگیمان نمانیم !

این مسیر که عجیب من رو یاد “تونل وحشت” شهربازی میندازه ؛ باز به لطف شرکت برق و در راستای صرفه جویی هر چه بیشتر از این انژی ؛ حتی ۱ دونه چراغ هم درش نیست ! یعنی شما برای اینکه احیانا بخوای چیزی که روبروت داره حرکت می کنه رو ببینی ، ناچاری با “نور بالا” حرکت کنی که این برای بیچارگانی که از روبرو می آن چندان خوشآیند نیست ! حالا در این جور مواقع شما ۲ تا حرکت می تونی انجام بدی :

۱- بیخیال قوانین و مقررات راهنمایی رانندگی بشی ؛ همچنین اصول انساندوستانه بشی و نور رو با تمام قوا بندازی بالا و راحت رو بری (ایضا باید شیشه ها رو بدی بالا تا بد و بیراه ماشین روبرویی ها رو نشنوی)

۲- مثل یک شهروند کاملا باشخصیت و فهیم نورت رو بندازی پایین (اگه مثل من بیچاره پراید داشته باشید ؛ خاموشم بکنی توفیری نداره !) و با ذکر ۲۴ آیت الکرسی در دقیقه و التماس به درگاه الهی که با دست غیبی تو رو از این مسیر رد کنه ؛ راهت رو با سرعت ۲ کیلومتر در سال ادامه بدی !

من ِ بینوا خیر سرم اومدم فرهنگم رو به رخ خودم بکشم و از گزینه دوم پیروی کردم ! از یک طرف مجبور بود نوربالای ماشین هایی که از روبرو می آمدند را ندید بگیرم ؛ از یک طرف باید ۴چشمی به کف آسفالت روبرو خیره میشدم که به جنبنده ای نزنم ؛ از یک طرف هم باید فحش و ناسزای پشت سریها را برای کند رفتم تحمل می کردم !

رانندگی در ایران ؛ مخصوصا در تهران ۲ تا قانون داره . یه قانون که همون قانون راهنمایی و رانندگی هست که از نظر اهمیت در رتبه دوم قرار داره ! دومی که مرسوم تره اینه که “خواهی نشوی رسوا ؛ همرنگ جماعت شد !” در اینجا تعبیرش رو در استفاده بجا از نوربالا میشه پیدا کرد !

یک اتفاق خوب شنیداری !

جمعه, ۱۹ مهر, ۱۳۸۷

http://i19.tinypic.com/4z24cbq.jpg

از خیلی وقت پیش عادت دارم پنجشنبه ها خودم رو هرطور شده به یه دکه روزنامه فروشی برسونم تا شماره جدید همشهری جوان و چلچراغ رو بخرم . دیروز هم ترک عادت نکردم و حوالی عصر ؛ رفتم دکه مترو صادقیه !

قبل از اینکه دنبال مجله های خودم بگردم ؛ نگاهی سرسری به مجلات زرد و سبز و قرمز دیگه انداختم . هنوز همه تو کار سریال های آب دوغ خیاری رمضان امسال بودند که ناگهان چشمم هب جمال محسن چاوشی روشن شد !

باور کمی سخت بود ؛ اکثرا مجله هایی که عکسی از محسن چاوشی چاپ کرده بودند ؛ همون عکس های تکراری و بی کیفیتی بود که تو اینترنت پیدا می شد . ولی اینیکی تمام صفحه بود و اختصاصی ! کمی دقت کردم به نام مجله ؛ خدای من ۴۰چراغ بود !

بدون درنگ مجله رو برداشتم و مسیرم رو به جای کلاس به سمت مترو کج کردم تا برگردم خونه ! اینطوری می تونستم تو راه خداقل مصاحبه محبوبم رو بخونم .

باورش کمی برام سخت بود . عکس طرح جلد آلبوم جدید محسن چاوشی با متن ترانه های آلبوم رو داشتم می خوندم . در عجبم که چطور اینقدر بی صدا و ناگهانی البوم به بازار اومده و من نفهمیدم (البته خیلی وقت بود که امروز و فردا می شد)

برخلاف عکس ها و متن ترانه های البوم که خیلی دلچسپ بود ؛ مصاحبه خیلی لوس و بی معنی از آب درامده بود ! سوال ها مزحک ؛ جواب ها سرسری ؛ موضوع خاصی هم مطرح نشد…

به هر حال خوشحالم که قبل از سربازی ، می تونم چند شبی رو با صدای چاوشی سر کنم !

چی رو کجا بنویسم ؟!

پنجشنبه, ۱۸ مهر, ۱۳۸۷

گاهی مطلبی به ذهنم میرسه که دوست دارم بیام تو وبلاگم بنویسم . ولی بعد از چند لحظه پیش خودم میگم “تو کدوم دسته ؟!” بعد هم منصرف میشم ؛ به همین راحتی!

گوگل من را آنالیز می کند !

چهارشنبه, ۱۷ مهر, ۱۳۸۷

اینقدر اینجا بازدید دارد که مجبور شدم برای رصد شما ؛ گوگل آنالیز را بخدمت بگیرم !

فعلا که تمام مشخصاتش با خساست تمام عدد ۰ را نشانم می دهد ؛ تا ببینیم بعد چه می شود !

پ.ن:مورچه چیه که کله پاچش.. !

دیال آپ ، دوستت ندارم!

چهارشنبه, ۱۷ مهر, ۱۳۸۷

قبلا هم چند باری از بدبختی هایم با دیال آپ گفته بودم . ولی اینقدر دل پری از این توفیق اجباری دارم که انگار باید یه وبلاگ انحصاری با نام “من و دیال آپ و امرسان” بزنم !

همینطور که سیگار بین انگشتان اشاره و میانه من ارام ارام می سوزد ؛ من منتظرم این صفحه لعنتی یاهو میل باز شه تا بتونم به بدبختی هام برسم!

پ.ن:آخ… پسوردش چی بود … لعنتی …

نقدی بر “دعوت” حاتمی کیا

دوشنبه, ۱۵ مهر, ۱۳۸۷

http://www.cinegah.com/NewsImages/hatamikia-24-1-87-b.jpg

“دعوت” حاتمی کیا با تبلیغات نسبتا زیاد و با شکلی نامعمول و البته جذاب ؛ از چند روز قبل از عید فطر آنتن ها را پر کرده بود . فیلمی که اصرار زیادی روی “متفاوت ترین اثر حاتمی کیا” داست و البته خود نام حاتمی کیا !

البته واقعا حق داشت ! نام حاتمی کیا خودش به تنهایی کافیست تا عده ای به سینما بروند و فیلمی را ببینید ؛ ولی نمی دانم چرا احساس خوبی نسبت به اینطور تبلیغ ها ندارم ؛ فکر می کنم حتی تبلیغ فیلم ها باید خودش چیزی برای ارائه داشته باشد ؛ وام داری از تهیه کننده و کارگردان و بازیگر ؛ فیلم را به سمت انگ کیشه ای می کشاند و من آنرا دوست ندارم !

حاتمی کیا بعد از سریال مسیر سبزش که افتضاحی تمام عیار بود ؛ جدای از سریال نشانمان داد که دغدغه های همیشه گیش را دیگر ندارد ! دیگر به جنگ و ادم های بعد از جنگ و حتی نسل بعد از آن هم کاری ندارد ! البته انصافا پرونده خوب و پر پیمانی در این مقوله دارد و شاید اگر کاری دیگری در این حیطه می ساخت تکرار مکررات می شد ؛ پس تصمیم گرفته تواناییش را در مسیر دیگری نشان دهد!

با دیدن جسته و گریخته آن سریال و البته این فیلم توانستم دغدغه جدید آقای کارگردان را بفهمم “حقوق انسان بر حیات” در سریال از عدم اختیار انسان در مرگ می گفت و در این فیلم از عدم اختیار انسان در تولد !

دعوت را اگر هر کارگردان دیگری می ساخت بدون شک نوشته ام چیزی جز تعریفق نبود . ولی هرچقدر سعی می کنم نمی توانم به خودم بقبولانم که آن فیلم خوبی بود . در صحنه صحنه فیلم به خودم میگفتم وای ! این اتفاق کودکانه را حاتمی کیا ساخته ؟‌ این شوخی های مزحک را او دیده اصلا ؟ این تناقضات فیلم اوست ؟ نه باورش سخت بود ! یکی از اصلی ترین ویژگی های حاتمی کیا ؛ دقت بیش از اندازه اش بود . یادم نمی رود وقتی سریال خاک سرخ را می دیدم با بازی بی نظیر پرستویی ؛ از آنهمه ریز بینی اش دیوانه می شدم ! ولی حالا بعد از گذشت چند سال که قاعدتا می بایست پخته تر می شد ؛ این عیدی را برای ما آورده ؟!

دلم نمی آید بیشتر از این بگویم . خسته ام . خسته از وقتی که می بینم کارگردان محبوبم اینطور سیر نزولی را در پیش گرفته و هیچ جوره هم بیخیال نمی شود !

اقای حاتمی کیا ! بخدا ما یک تار موی گندیده “حاج کاظمت ” به صدتا “شیدا صوفی” و “حسن گلاب” نمی دهیم !

کنعان ؛ فیلمی که باید دیده شود

یکشنبه, ۱۴ مهر, ۱۳۸۷
کنعان

کنعان

از مدت ها قبل ؛ تعریف ها و تمجید های زیادی از فیلم جدید زوج متفاوت سینمایمان ؛ فرهادی و حقیقی ؛ کنعان ؛ شنیده بودم و یقین داشتم این تعریف ها ابدا دور از واقعیت نیست ! تجربه خوش کارگران مشغول کارند و چهارشنبه سوری این نوید را می داد که بعد از دهها فیلم که چیزی جد تکرار نداشتند ؛ می توانم یک صبح شنبه را با فیلمی دیدنی شروع کنم.

۱- فیلم درست با همان تیپ تیتراژ و موسیقی متنی که دوست داشتم شروع شد ؛ کلاسیک و ساده ! اولین صحنه فیلم را هنوز یادم مانده ؛ مردی ۳۵ ؛ ۴۰ ساله با کت و شلوار و کرواتی که خبر از طبقه اجتماعی آن می داد(محمد رضا فروتن / مرتضی) ! صحنه بعد هم خانمی با همان وقار ؛ البته از نوع زنانه اش که می توانست خانم همان آقا باشد (ترانه علیدوستی / مینا) . از نگاه ها و رفتار های سرد و بی روح مرتضی و لیلا می شد فهمید که زندگی بر وفق مراد نیست و مشکی در کار است ؛ این می توانست همه داستان باشد ! پس اولین چیزی که می بایست در نظر می داشتم ؛ این فیلم هم مثل فیلم های قبلی حقیقی و فرهادی ، فیلمی بود از طبقه مرفه (و شاید روشنفکر جامعه) و البته دفدفه هایشان

۲- لیلا و مرتضی قرار است از هم جدا شوند. همه چیز خیلی خوب پیش می رود تا اینکه ۲ اتفاق مهم می افتند . لیلا متوجه بارداری خود می شود ؛ خواهر لیلا (آذر / افسانه بایگان) بعد از چند سال از آلمان بر می گردد . هر دوِ این اتفاقات درست در آخرین روزهای زندگی مشترک آنها اتفاق می افتند !

۳- از اولین صحنه ای آذر را می بینیم ؛ به عصبی بودن او پی می بریم . زنی چهل و چند ساله که سابقه فعالیت سیاسی دارد ، فرزند و مادرش را در غربت از دست داده و سابقه خودکشی هم دارد . همه اینها باعث می شود مینا همیشه نگران او باشد . رفتار آذر هم نشان می دهد گویا هنوز پتانسیل و رغبت خودکشی رادارد ؛ ولی جسارتش را نه !

۴- علی (بهرام رادان) دوست و همکلاسی میناست . هر دوی آنها شاگردان مرتضی بودند . علی نقش کوتاه و تاثیر گذاری در روند فیلم دارد. مثل بقیه شخصیت ها اصالتش هیچوقت فاش نمیشود . علی ؛ بعد از ازدواج مینا و مرتضی دانشکده را ترک می کند. علی عاشق مینا بود !

تمام توضیحی که میشود در مورد این فیلم داد ؛ همین بود ! حالا فکر کنید با این مواد اولیه ؛ چه فیلمی می شود ساخت ؟

داستان فیلم با محوریت تصمیم مینا برای طلاق می چرخد . با چهره ای از مینا در فیلم می بینیم ؛ می توانیم مطمئن باشیم که هیچ چیزی او را از تصمیمش باز نمی دارد. ولی این اطمینان درست در ثانیه های آخر فیلم از بین می رود ! مینا مستاسل میشود و تصمیم می گیرید بدون عشق ؛ زندگی به ظاهر مشترکش را با مرتضی ادامه دهد !

نکات دیگری از فیلم

  • آنقدر همه چیز با ریتم طبیعی و درستش اتفاق می افتد که فیلم اصلا شما را کسل نمی کند ! همه چیز همانجا که باید شروع و همانجا که باید تمام می شوند !
  • تنها لانگ شاتی که می بینید ؛ صحنه هاییست که مینا ؛علی؛آذر یا مرتضی از تراز خانه ؛ بیرون را نگاه می کنند ؛ درست در زمانی که به آخر خط می رسند ؛ شاید نوعی خلوت باخود !
  • بخش اعظمی از زیبایی فیلم ؛ بازیهای بدون کلام بازیگران است . به نظر من بهتری انتخاب بازیگری که میشد برای فیلم کرد ؛ همین ترکیب موجود است !
  • نمی دانم چرا ؛ ولی در جایی از فیلم کارگردان به بارزترین شکل ممکن عدم اعتقاد مینا را به خدا نشانمان می دهد . درست همانجایی که باید بگوید نذر کردم ؛ می گوید قول دادم ؛ به تو ؛ به خودم!
  • اگر فیلم را درست ببینید ؛ ساعت ها درگیرتان می کند . دیالوگ های فیلم را خوب گوش کنید ؛ تجربه جدیدی به خوبی “کارگران مشغول کارند” منتظر شماست !

امیدوارم خودتان را از دیدن این فیلم محروم نکنید !

تست شخصیت !

چهارشنبه, ۱۰ مهر, ۱۳۸۷

http://www.iranmatch.org/personality/khialbaf.jpg

خیلی اتقاقی با اینجا اشنا شدم و تشست شخصیت دادم ! بدون هیچ کم و کاستی ؛ نتیجه را میگذارم ببینید ! فقط اگر شما هم تست دادید ؛ لینک بدید و میزان صحتش رو بفرمائید تا ببینم واقعا اینم یا نه!

(تاثیر پذیر، درون گرا، آرمان گرا، احساسی)

تو یک تیپ “خیالباف” هستی. کم حرف و با قوه تخیل زیاد. تو اصولاً شخصیت خجالتی و ساکتی داری. تو علاقه زیادی به حقایق، وقایع و کلا چیزهایی که در اطرافت می گذرد نداری ولی در عوض جهانی درونی برای خودت ساخته ای که کاملا پیچیده و باشکوه است.

قدرت خلاقیت و حس نیرومندت، باعث شده که شخصیتی قوی داشته باشی که اگر کسی تلاش کند تو را بشناسد، حتماً این شخصیت قوی را می بیند. البتّه کمتر کسی چنین تلاشی می کند، چون مردم معمولاً فکر می کنند که در زندگی آدم نا موفقی هستی.برای همین هم، جوان! سعی کن با خودت کمتر حرف بزنی و با مردم بیشتر.

۱۰ فرمان برای کارهای مخصوص دوران مجردی

چهارشنبه, ۱۰ مهر, ۱۳۸۷

زندگی مسالمت آمزیر و بدور از قهر و دعوا با بابا و مامان ؛ نیازمند رعایت یک سری اصول تعیین شده از طرف اونهاست ! این اصول هم همیشه یکسان نیست و در اغلب موارد مامان خانواده این قوانین رو تدوین میکنه (حداقل تو خونه ما که اینطوریه !) ولی اگر سومین فرزند خانواده باشی که دو فرزند قبل به خانه بخت رفتند ؛ یک سر از قوانین رو می شه با احتیاط نقض کرد ؛ هر چی باشه ته طغاری محسوب میشی و ایضا یکی ؛ یدونه !

قوانین تو خونه ما عموما کلی هستند و رعایتشون فشار چندانی به من نیاورده ! ولی خوب ؛ هیچ چیزی آزادی مطلق نمیشه !

کلهم خانواده ما ؛ یعنی پدر و مادر و خواهر و برادر عروس و داماد و نوه ؛ دیروز طهرانــ رو به مقصد رامســر ترک کردند ؛همه به جز من ! این یعنی ۳ روز آزادی مطلق ! سه روزی که میشه هر کاری کرد و نگران فریاد ها و تشر های مادر گرام نبود !

۱- تا لنگ ظهر خوابیدن : البته خیلی با این مورد مشکلی ندارند ؛ ولی خودم مشکل دارم ! فکر کنید تا ۳ صبح پشت کامپیوتر باشید ؛ از ۳ تا ۶ صبح هم پای تلوزیون (که ماهواره و دی وی دی پلیر رو هم شامل میشه !) بعدشم دیگه حال نداری بری اتاقت و روی کاناپه ولوو میشی !خوب آدم دوست داره بدون هیچ مزاحمی تا سایت ۲ بخوابه دیگه ! اما ؛ امان از انوقتی که مادر گرام هوس کنن با مادرشون یا خواهرشون یا بعضا دخترشون تلفنی صحبت کنند ! یا مثلا تکرار سریال مورد علاقشون درست در اوج خواب هفت پادشاه شما باشه ! همین که به پادشاه دوم رسیدی ؛ از خواب می پری و لاجرم به مذاکرات مهم مادر با آنطرف خطی کوش می کنی که خیلی دلچسب نیست !

دیروز که اولین روز آزادی بود ؛ تا ۸ صبح بیدار بودم و در حالیکه تلوزیون روشن بود ؛ تا ساعت ۶ بعدازظهر خوابیدم ! جای شما خالی بود ؛ نه صدایی ؛ نه رفت و آمدی … !

۲- خوردن هر چیز ممنوعه : گمان بد نکنید خواهشا ! مادر بنده روی خرد و خراک عزیز دردانة فعلیش؛ یعنی من خیلی حساسه و چندان راغب نیست از سرخ کنش برای پختن سیب زمینی سرخ کرده ؛ هات داگ ؛ مرغ سوخاری … استفاده کنم ! به موارد ذکر شده مقادیر زیادی سس سفید هم  اضافه کنید ؛ ترکیب جالبی میشن ! فقط همین رو بگم که ظرف ۳۵ ساعت گذشته (که بالای ۱۵ ساعتش رو خواب بودم) ۳ بار سیب زمینی و ۱ بار هات داگ طبخ و میل نموده ایم ! جای شما خالی !

۳- دیدار : غیر قابل توضیح !

۴- کلا غیر قابل توضیح !

۵- سیگار : خدا کنه اینجا رو دوستی ؛ آشنایی ؛ فامیلی چیزی نخونه کلهم آبروم به باد میره ! در توضیح عنوان فقط این نکته کافی که میشه سلامت جسم رو اعصاب و خطر سرطان و هزار کوفت زهر مار دیگه رو کلا فراموش کرد و ظرف ۳ روز ، ۶ بسته سیگار دود کرد داد هوا ! جای “مهرداد” ؛ “طه” ؛ “امیر” ؛ “کیوان” ؛ “محمد” و “سعید” خالی !

۶- اختیار تام روی ریموت کنترل : با اینکه خانواده ما کوچکترین مقدار ممکن است ؛ یعنی ۳ نفر ؛ ولی گاها سر اینکه کدام کانال مسخره را ببینیم دعوا داریم ! این سه روز زمان خوبیست برای دیدن و شنیدن هر آنجه دوست دارم

۷- موزیک با صدای بلند : یه سری آهنگ ها که “بیس” بالایی دارند را اصل ساختند برای این روز ها که صدا ضبظ را تا آخر بلند کنی ؛ همسایه ها را هم بیخیال !

۸- لاابالی گری: هر وقت خواستی از خانه برو بیرون ! اصلا با هر کسی خواستی برو بیرون ! به کسی چه اصلا ؟!

۹- فیلم های … ! : باز هم فکر بد کردید ؟! خدا بگم چکارتان کند ! والا بعضی فیلم ها را مگه میشه جلوی بابا ؛ مامان دید ؟ میشه  ؟ نمیشه دیگه ! خوب این ۳ روز حداقل میشه ۱۰ تا فیلم دید خوب ؛ البته این کار رو میشه پشت کامپیوتر هم کرد ؛ همیشه ! ولی خوب دیدن فیلم در پلاسمای ۴۰ اینچ ؛ چیز دیگریست !

۱۰- باز هم مانده ؟ : کار دیگری هم مانده که بشه انجام داد ؟‌شما بگویید ؛ ما استفاده ببریم !


| ترجمه به فارسی |