بایگانی برای آبان, ۱۳۸۷

سفر عجیب من – روز چهارم

یکشنبه, ۲۶ آبان, ۱۳۸۷
سفر عجیب من - روز چهارم

سفر عجیب من - روز چهارم

صبح ساعت ۱۰٫۳۰ از خواب بیدار شدم. خوشحالم بودم که حداقل بخشی از روزم رو از دست ندادم و می تونم تا قبل از ظهر ؛ حداقل یکی ؛ دو جا رو ببینم . وسایلم رو برداشتم و از مسافرخانه یوسفی اومدم بیرون . پرسان ؛ پرسان نشانی بازار تبریز رو گرفتم و مستقیم رفتم اونجا

بازار تبریز هم دقیقا از نظر معماری شبیه به بازار اردبیل و بقیه شهرهای سنتی ایران بود ؛ البته با یک تفاوت ویژه : بازار فرش فروش ها !

به دلیل طولانی بودن متن ؛ بقیه را در ادامه مطلب بخوانید

(ادامه…)

مخترعین گرامی ؛ از شما راضی نیستم !

جمعه, ۲۴ آبان, ۱۳۸۷

می خوام کوتاه بنویسم .با اینکه اینقدر حرف و مثال درباره این سوال تو ذهنم داره وول می خوره ؛ تصمیم دارم کوتاه بنویسم که کم حوصله ها هم ؛ حوصله کنند و بخوونند !

دوستی در جایی سوالی مطرح کرده بود با این مضمون پیشرفت تکنولوژی رو چقدر در بدبختی انسانها سهیم میدونید؟ ” اول خواستم جواب بدم ؛ بسیار زیاد (و اینکار رو کردم) ولی کمی بعد ؛ وقتی کمی جدی تر و عمیق تر به این سوال فکر کردم ؛ یک سوال دیگه تو ذهنم به وجود اومد ” آیا اصلا پیشرفت تکنولوژی ؛ انسان رو بدبخت کرده ؟” که بخوایم براش مقدار تعیین کنیم ؟‌باز هم به جواب مثبت رسیدم !

من برای واژه نوآوری و فناوری ؛ ارزش و مفهوم یکسانی قائلم . هر دو حکایت از چیزی نو دارند که برای کمک به انسان ؛ به دست خود انسان خلق شده است . پس با پیدایش هر فناوری جدیدی ؛ باری از روی دوش انسان برداشته شده و کار مرتبط با اون فناوری یا نوآوری ؛ برای ما راحتتر شده است

حالا ؛ آیا این راحت تر شدن ؛ همیشه هم معنی با بهتر شدن هم می تونه باشه ؟

تا حالا به هدف کسانی که دست به نوآوری و تولید فناوری می زنند ؛ فکر کردید ؟ آیا ادیسون برای خودنمایی برق رو اختراع کرد ؟ گراهام بل برای کاسبی تلفن رو به دنیا معرفی کرد ؟ مخترع وب محض رفع بیکاری این ابداع بی نظیر رو رقم زد ؟ یقینا جواب تمام این سوال ها منفیه . هدف همه این آدم ها و صدها آدم دیگه فقط یک چیز می تونسته باشه “ساختن دنیا و زندگی ای راحت تر برای هم نوعان و البته خودشون” حالا باز هم سوال ؛ آیا به هدفشون رسیدند ؟ در نگاه اول بله !

گراهام بل می خواسته آدم ها با مشقت کمتری با هم در ارتباط باشند که انصافا به بهترین شکل ممکن به هدفش رسیده . زمان برقراری ارتباط شما با دوستتون که اونطرف دنیاست ؛ برابره با زمان دست کردن تو جیبتون و درآوردن موبایلتون ؛ از این هم دل نشین تر ؟

هر نوآوری ای ؛ کارایی خودش رو داره . تلفن برای برقراری ارتباط ؛ اینترنت برای دستیابی به منابع علمی و آموزشی و صد البته برقراری ارتباط ؛ برق برای ایجاد روشنایی و…. یعنی هر کدوم از اینها در جای خود دارن به بهترین شکل ممکن کار خودشون رو انجام می دن و ما مصرف کننده ها هم بدون اینکه بفهمیم ؛ داریم از همه اینها استفاده می کنیم و لذت می بریم . ولی غافلیم از تاثیرات منفی ای که مجموع این فناوری ها روی اصلی ترین معیار های انسانی ما میگذاره.

ما انسان های قرن جدید ؛ خوشحالیم از اینکه تمام منابع علمی دنیا رو توی لپتاپمون می تونیم همیشه همراه خودمون داشته باشیم . غافل از اینکه ما ؛ مادربزرگی داریم که ماههاست ندیدیمش .

ما انسان های قرن جدید خوشحالیم از اینکه با یک تماس تلفنی یا راحتتر از اون ؛ یک اس ام اس ؛ از حال و احوال همدیگه مطلع می شیم . غافل از اینکه گاهی چند سال میشه که عمو زاده هامون رو نمی بینیم

ما انسان های قرن جدید ؛ خوشحالیم از اینکه می تونیم  با استفاده از مایکروویو پیتزا یا هر غذای مورد علاقه دیگمون رو ظرف ۱۵ دقیقه درست کنیم و بخوریم ، غافل از اینکه سالهاست طعم قرمه سبزی و فسنجان مادربزرگ رو نچشیدیم

ما انسان های قرن جدید ؛ خوشالیم از اینکه تمام منابع خبری و علمی دنیا ؛ با چند کلیک ساده روی صفحه مانیتور ما رژه می رن ؛ غافل از اینکه چند سالیه که پای حکایت تعریف کردن های بابابزرگ ننشستیم

ما انسان های قرن جدید ؛ خوشحالیم از اینکه یک آپارتمان در طبقه ۳۲ یک برج مسکونی داریم ؛ غافل از اینکه سالهاست سری به طبیعت نزدیم و برای دل خوش کنک خودمون ؛ ۱۳ بدر ها رو چند ساعتی دور همیم !

آری برادر ! ما انسان های قرن جدید ؛ غرق شدیم . در تمام آن چیزهایی که فکر می کنیم از ما انسان های متفاوت و به روزی ساخته غرق شدیم . در حالی با وجود این همه خبر گزاری آنلاین و آفلاین ؛ بی خبریم ؛ از یک فامیل دور که حتی اسمش را هم نمی دونیم . بی خبریم از طلوع آفتاب ؛ بی خبریم از رنگ آبی آسمان

من به عنوان یک شهروند که ادای یک زندگی راحت را در می آرم ؛ شاکیم از گراهام بل ؛ شاکیم از ادیسون ؛ شاکیم از همه کسانی که اجداد من رو که حتی اسمشون رو نمی دونم مجبور کرد زندگی ساده و بی آلایششون رو به زرق و برق “برق و تلفن” بفروشند و به جای آن شب نشینی های دوست داشتنی ؛ تلوزیون و رادیو رو “نقال” خونه هاشون کنند .

بدون شک بزرگترین تخریب تکنولوژی ؛ تخریب روابط انسانی ماست

سفر عجیب من – روز سوم

چهارشنبه, ۲۲ آبان, ۱۳۸۷

سفر عجیب من - روز سوم

سفر عجیب من - روز سوم

صبح حوالی ساعت ۹ از خواب بیدار شدم . دست و صورتم رو شستم و از هتل رفتم بیرون . از مهماندار ؛ آدرس بهترین آبگرم اون حوالی رو گرفتم که یکیشون رو بهم معرفی کرد.

قبل از آبگرم یه چیزی واسه صبحانه خوردم . کمی قدم زدم تا مثلا خسته بشم و از آبگرم لذت بیشتری ببرم ! بالاخره رفتم دم در آبگرم که هرچی فکر می کنم اسم ترکیش یادم نمی آد !

بلیط گرفتم و رفتم داخل . دقیقا مثل حمام نمره ای اون قدیم ها بود . یادش بخیر چند سال قبل با بابام تو شهر گنبد یکیشون و رفته بودم …

این حمام ها شامل یک دوش و یک وان بودند و فقط خودت بودی و خودت ! با این تفاوت که آبش ؛ مستقیم از چشمه های آبگرم می اومد . نیم ساعتی رو توی وان دراز کشیدم . احساس می کردم بدنم داره از هم باز میشه ! خیلی حس خوبی بود ؛ اونایی که آبگرم گرفتند می دونن چی می گم !

به دلیل طولانی بودن مطلب ؛ بقیه را در ادامه مطلب بخوانید

(ادامه…)

سفر عجیب من – روز دوم

سه شنبه, ۲۱ آبان, ۱۳۸۷

سفر عجیب من - روز دوم

سفر عجیب من - روز دوم

صبح حوالی ساعت ۱۰ بیدار شدم . با کمترین عجله ممکن آماده شدم که برم بیرون . لوازمم رو پیش زن صاحبخونه گذاشتم و قرار شد بعد ازظهر برم تحویل بگیرم .

خبری از آشفتگی و دلشوره های بی خود روز قبل نبود . به این نتیجه رسیدم اون همه استرس ؛ همش به خاطر خستگی بیش از حد بوده و خدا رو شکر کردم که تصمیم احمقانه ای (برگشتن) نگرفتم !

بازارچه های ساحلی رو ظرف یکی ؛ دو ساعت گشتم . غالب مغازه ها یا لباس های زنانه می فروختند ؛ یا لوازم خونه یا آت و آشغال . هیچ چیز “مردانه ” ای برای خرید نبود ! منم به خرید یه دربازکن اکتفا کردم و راه ساحل رو پیش گرفتم !

به خاطر طولانی بودن مطلب ؛ بقیه رو در ادامه مطلب بخوانید…

(ادامه…)

سفر عجیب من – روز اول

دوشنبه, ۲۰ آبان, ۱۳۸۷

سفر عجیب من - روز دوم

سفر عجیب من - روز اول

آغاز ناگهانی:

امروز تقریبا تا عصر ؛ غیر از کارهای معمولی که هر روز انجام میدم ؛ کار خاص دیگه ای نکردم . حوالی غروب بود که کم کم وسایلم رو از ۴ طرف خونه جمع کردم و با وسواس خاصی تو کولم چیدم .

چند بار همه چیز رو چک کردم که چیزی رو جا نگذاشته باشم . حوالی ساعت ۹ شب ؛ شام خوردم و لباس پوشیدم . همه چیز برای رفتن محیا بود الی یک چیز :‌بابا هنوز نیومده بود !

مادرم که به وضوح دلشوره رو می شد از چهرش خوند ؛ تا آخرین دقایق کوشش خودش رو برای منصرف کردن من می کرد ! خدا رو شکر که فایده نداشت !

بالاخره بابا ؛ با یک ساعت تاخیر ؛ ساعت ۱۱ رسید . بنده خدا نرسیده ؛ دوباره راهش رو کج کرد سمت آسانسور که منو برسونه.

ترمینال خلوت تر از هر موقع دیگه ای بود . نه خبری از اون همه مسافر بود و نه خبر از اون بنده خداهایی که برای فروش بلیط داد می زدند . چند تا اتوبوس هم بیشتر نبود . پیش خودم گفتم نکنه ماشین گیرم نیاد ؟!

آخرین ماشین به مقصد رشت ؛ هنوز حرکت نکرده بود . خیلی سریع بلیط گرفتم ؛ کولم رو گذاشتم تو صندوق بغل ؛ با بابا خداحافظی کردم و سوار شدم. بر خلاف مامان ؛ بابا اصلا دلشوره و نگرانی ای نداشت و خیلی زود برگشت !

فکر کنم یه نیم ساعتی شد که بالاخره راننده محترم تصمیم به حرکت گرفت ؛ منم تو این فرصت یه نخ سیگار کشیدم و فلاکسم رو که توش پر از کافی میکس داغ بود رو از تو کولم برداشتم ؛ شب سردی و متفاوتی در پیش بود !

به دلیل طولانی بودن مطلب ؛ بقیه رو می تونید در ادامه مطلب مطالعه کنید

(ادامه…)

سفر عجیب من – پیشگفتار

یکشنبه, ۱۹ آبان, ۱۳۸۷

سفر عجیب من - روز اول

العان که دارم این مطلب رو می نویسم ؛ دقیقا ۶ ماه از شروع سفر عجیب غریبم میگذره ! سفری که نفهمدیم چطور شروع شد ؛ چطوری تموم شد و العان هم نمی فهمم چطوری ۶ ماه ازش گذشته …

اینکه می گم عجیب غریب ؛ نه اینکه شاخ غول و شکستم یا به جنگ دیو رفتم یا با پری ها نشست و برخواست کردم ؛ از اون لحاظ که در سبک زندگی ایرانی جماعت ؛ این نوه مسافرت جایی نداره و انگ “عجیب بودن” بهش می زنن ! ما هم که جزئی از جامعه ایم ؛پس هر چی آقامون بگه :)

از همون ابتدای سفر تصمیم داشتم سفرنامم رو تو وبلاگم بنویسم . ولی کارها و گرفتاری های احمقانه ای ؛ باعث می شد هی این کار رو به روز بعد بندازم تا این که شد ۱۸۰ روز ! ولی خوب ؛ خدا بخواد شروع می کنم و سعیم رو می کنم تا قبل از سربازی (۱۹ دیماه ۱۳۸۷ ؛ یعنی دقیقا ۲ ماه دیگه) تمومش کنم.

برای شروع شاید بدتر نباشه کمی از قبل تر شروع کنم ؛ یا شاید از خیلی قبلتر !

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید

(ادامه…)

قندِ عسل ِ خانهِ ما

پنجشنبه, ۱۶ آبان, ۱۳۸۷

برام عجیبه چرا تا حالا نه اینجا و نه تو وبلاگ قبلیم ؛ چیزی از  شیرین ترین اتفاق چند سال اخیر زندگیم ننوشتم ! و عجیبتر از اون ؛ اینکه چرا حالا بعد از ۱٫۳ ماه دوست دارم بنویسم !

زیادی به عکس بالا نگاه نکنید. اون که کلش یه خورده از حد معمول بزرگه ؛ منم ! ولی اون کوچولوی خوردنی که تو بغلمه ؛ کسی نیست جز کوچکترین عضو و در عین حال عزیز ترین عضو خانواده ما !

امیر محمد ؛ پسر داداشمه ؛ یعنی به عبارتی من می شم عموش ! این اولین منصبی هست که بعد از تولدم صاحبش شدم ! یعنی من به محضی که دنیا اومدم برادر ِ  دو نفر دیگه بودم . همینطور پسر عمو ؛ پسردایی ؛ پسر خاله و پسر عمه یه گله آدم ! ولی این عمو شدن ؛ چیزی بود که ۱ سالی هست دارم تجربش می کنم  و مطلقا قابل قیاس با نسبت های مزحک قبلی نیست !

امیر محمد ما هنوز درست و درمون حرف نمی زنه ؛ ولی نامرد (!) به من میگه میلاد ؛ با همون لحنی که ۱ بچه ۱ سال و ۳ ماهه می تونه حرف بزنه ! فکر کنم آخرش آروزی “عمو صدا شدن” را باید به گور ببرم !

هیچی دیگه همین ؛ خیلی دوستش دارم و احساس می کنم خیلی دوستم داره ! البته امیدوارم به خاطر بستنی هایی که براش می خرم نباشه :)

سیگار ؛ قهوه وفیلم ودیگر هیچ

پنجشنبه, ۱۶ آبان, ۱۳۸۷

روی عکس کلیک کنید ؛ بزرگ بشه !

gprs و دیگر هیچ !

سه شنبه, ۱۴ آبان, ۱۳۸۷

خدا رحمت کند پدر تمام کارمندان گوگل رو که سراسر خیر برکت می رسونن ! همین یکی ؛ دو روز پیش لینکی تو “گودرم”دیدم که

http://googlereader.blogspot.com/uploaded_images/phone.jpg

حکایت از فعال شدن gprs همراه اول می کرد . ما هم که همیشة خدا منتظر این خبر بودیم ؛ مثل اینترنت ندیده ها به سمت سایت درپیت شرکت دویدیم و gprsمان را اکتیو نمودیم :)

شاید در کمتر از نیم ساعت ؛ اعتیاد وبگردی و مهمتر از اون “گودر خوانی” با گودر گوگل ؛ ویژه موبایل که حجم مط

الب رو فوق العاده کم می کنه و سرعت رو ۶۰۰ برابر افزایش میده با موبایل به تمام سلول های بدنم نفوذ کرد ! شدیدا تاکید می کنم اگر تا حالا فکر می کردید مخدرات دودی ؛ مخربن ؛ باید عرض کنم زرشک ؛ این یکی چیز دیگه ایه :)

به هر حال ؛ کلهم سیستم رو تعطیل کردیم و چسبیدیم به این موبایل ! ناگفته نماند که opera mini هم لذت وبگردی و گودر خوانی رو تا حدودی زیادی افزایش می ده !

ضمنا ؛ از اونجایی که gprs همراه اول ؛ مثل همه چیز دیگش درپیت ؛ گران و بی کیفیت هست ؛ شدیدا پیشنهاد میشه یه خط ایرانسب فرد اعلا ابتیاع نمائید و با ۵۰۰۰ تومن شارژ اولیش ؛ کلی مطلب بخوانید و حالش رو ببرید !

پ.ن:

این دو را بخوانید ؛ اولی انگلیسی و دومی فارسی !

۱ ؛  ۲

مهمانسرای دو دنیا ؛ تصویری متفاوت از برزخ

سه شنبه, ۱۴ آبان, ۱۳۸۷

salimi-sohrab1

هر وقت می خوام برم تئاتر ببینم ؛ کلی ذوق می کنم ! یه حس خیلی خوبی سر تا پام رو میگیره و دقیقا تا ثانیه های اخر اجرا همراهمه ! نمی دونم این حس به خاطر لذت وصف ناپذیریه که از تماشای هنر محبوبم بهم دست میده یا از جو “خاص” تئاتر شهر !

به هر حال ؛ امشب همراه عزیزی رفتیم تئاتر شهر و نمایش “مهمانخانه دو دنیا ” به کارگردانی سهراب سلیمی (عکس بالا) و اجرای گروه نمایش صورتک رو دیدیم . در کل تئاتر خوبی بود . هر چند بازیهای  درخور توجهی نداشت و تمام جذابیتش محدود به نورپردازی فوق العادش ؛ سناریو فوق العاده و سوژه خاصش بود ؛ ولی در مجموعه تئاتر خوب و قابل قبولی شده بود !

موضوع تئاتر هم تا حدودی از اسمش پیداست “مهمانسرایی که (روح ِ )افراد در حال اغما به اونجا میرن “

بر خلاف سریال نازل “روز حسرت” که رمضان همین امسال از تلوزیون خودمون پخش شد و سر و تهش معلوم نبود و تا حدود زیادی خرافه رو وارد این وادی می کرد ؛ این تئاتر تصویری عاشقانه (!) و فیلسوفانه از عالم برزخ (که به شمایل یه مسافرخانه به تصویر کشیده شده بود) نمایش می داد . بحث های جذاب و تامل آمریزی بین مسافران و میهمانان صورت می گرفت که جون میدن برای ساعت های گپ زدن و سیگار کشیدن تو یه کافه آروم !

با اینکه شناختی از نویسندش ندارم ؛ ولی تا حدود زیادی حدس می زنم باید کمونیست بوده باشه ! تا حدود زیادی مباحث مذهبی با تیزبینی خاصی ؛ رد یا حداقل بازنگری می شدند و در جاهایی از نمایش هم به صراحت “جایگاه و ارزش انسانی” و “پست و مقام” و حتی دموکراسی مورد طنز و لودگی قرار می گرفت

در کل اگر تهرانید ؛ برید ؛ ببینید ؛ فکر کنید ؛ خوبه !


| ترجمه به فارسی |