سفر عجیب من – پیشگفتار

سفر عجیب من - روز اول

العان که دارم این مطلب رو می نویسم ؛ دقیقا ۶ ماه از شروع سفر عجیب غریبم میگذره ! سفری که نفهمدیم چطور شروع شد ؛ چطوری تموم شد و العان هم نمی فهمم چطوری ۶ ماه ازش گذشته …

اینکه می گم عجیب غریب ؛ نه اینکه شاخ غول و شکستم یا به جنگ دیو رفتم یا با پری ها نشست و برخواست کردم ؛ از اون لحاظ که در سبک زندگی ایرانی جماعت ؛ این نوه مسافرت جایی نداره و انگ “عجیب بودن” بهش می زنن ! ما هم که جزئی از جامعه ایم ؛پس هر چی آقامون بگه :)

از همون ابتدای سفر تصمیم داشتم سفرنامم رو تو وبلاگم بنویسم . ولی کارها و گرفتاری های احمقانه ای ؛ باعث می شد هی این کار رو به روز بعد بندازم تا این که شد ۱۸۰ روز ! ولی خوب ؛ خدا بخواد شروع می کنم و سعیم رو می کنم تا قبل از سربازی (۱۹ دیماه ۱۳۸۷ ؛ یعنی دقیقا ۲ ماه دیگه) تمومش کنم.

برای شروع شاید بدتر نباشه کمی از قبل تر شروع کنم ؛ یا شاید از خیلی قبلتر !

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید

به خاطر شرایط خاص زندگی خانوادگیمون ؛ از همون بچگی زیاد سفر می کردم . مادرم اهل تهران بود و پدرم اهل یزد و ماهم ساکن شهر پدر ! مادر هم حداقل سالی چند بار می اومد تهران برای دیدن اقوام و من هم بالاجبار چون ته طغاری بودم ؛ همیشه همراه مادر ! پدرم هم دست کمی از مادرم نداشت . تا مرخصی ای ؛ چیزی پیدا می کرد ؛ ماشین رو آتیش می کرد و می بردمون سفر . حالا یا تهران ؛ یا مشهد یا شمال … چند باری هم شیراز و اصفهان و … به همه اینها ؛ منتقل شدن پدرم به یه شهر کوچیک رو هم اضافه کنید که ۲ سالی ما رو از شهر و کاشانمون دور کرد (شهرستان خمین در دستان مرکزی) تازه یه مورد بامزه تر هم هست ! خواهر و برادر من ؛ هر کدوم همسرشون برای یه شهر دیگن ! شوهر خواهرم اصالتا گلپایگانی و زن برادرم هم اصالتا رامسری ؛ ولی هر دو ساکن تهرانند ؛ با این حال ؛ بار ها و بارها به خونه پدرانشون سفرها کردیم …

همه اینها رو که با هم جمع و تفریق کنید ؛ می بینید که من چاره ای نداشتم جز اینکه “عاشق سفر” بشم ! برای من همیشه مسافرت هم معنی بوده با کشف فرهنگ ها ؛ مکان ها و ندیده ها ! یقینا ۱ ماه اکتشاف برای هر کس می تونه جالب باشه !

از حدود ۲ سال قبل ؛ ناگفته استقلال خودم رو از خانواده اعلام کردم و خیلی کمتر با هم مسافرت می ریم . اینها “سی” خود ؛ منم “سی” خود ! این شد که طی این ۲ سال خودم رو بیشتر درگیر کار کردم و کمتر مجالی پیش اومده که مسافرت برم ؛ البته اگر مسافرت های کوتاه یکی ؛ دو روزه رو حذف کنیم !

از اول سال ؛ تمام فکر و ذکر من شده بود سربازی ! اول قرار بود تیرماه اعزام بشم . برای همین پیش خودم میگفتم”من فقط ۴ ماه وقت دارم ؛ بعدش ۲ سال اسیرم” همین نظریه ؛ دلیلی شد برای شکل گیری یک ایده که به نظر برخی ماجراجویانه و به نظر برخی احمقانه بود “ایرانگردی انفرادی به مدت ۱ ماه” احمقانه از که پرچمدارشون مادرم بود و دلایلش هم دلشوره های مادرانه که بچم میره فلان میشه ؛ بهمان میشه ! ماجراجویان هم پدر سردستشون بود و دلیلش هم ظرب المثل شیرین ایرانی بود “بسیار سفر باید ؛ تا پخته شود خامی…”

ناگفته نماند؛ اخوی ما در طول دوران مجردیش که نسبت به دوران خودش کمی زیادی طول کشیده (۲۶ سال) جای نادیده ای از ایران باقی نگذاشته و این اواخر هم به فکر سفر به آسیای دوره !

البته اول قرار نبود این “ماجرا جویی یا حماقت” ؛ انفرادی باشه ؛ ولی خود ؛ هیچکس پیدا نشد که پول و زمان کافی برای اینکار داشته باشه ؛ برای همین به این نتیجه رسیدم که هیچکس بهتر از “خودم ” رو نمی تونم برای همسفری انتخاب کنم

مقدمات

یقینا اینطور سفری بدون وسایل ؛ لوازم ؛ اطلاعات و از همه مهمتر سرمایه مقدور نبود . برای همین شاید یک ماهی رو صرف تهیه وسایل و نقشه سفر شدم . از نظر مادی هم مشکلی نداشتم. ۲ میلیون تومان پس انداز داشتم که می تونستم از اون استفاده کنم .

قریب به اتفاق وسایلم رو از “میدان منیریه” خریدم . یک کوله پشتی ؛ یک چادر ۲ نفره ؛ یک زیر انداز ؛ یک فلاکس ؛ یک چراغ مسافرتی ، یک دست لباس سفر ؛ کفش راهپیمایی ؛ کلاه آفتاب گیر و…. خدای من ؛ اینقدر زیادن که بخوام همرو بگم تا صبح باید بنویسم ! اینقدر لوازم کوچیک و بزرگ تو کوله نسبتا بزرگم پیدا میشد گاهی فکر می کردم من قراره از همه اینها استفاده کنم ؟!

به تمام موارد فوق ؛ یک دوربین ۱۲ مگاپیکسلی رو هم اضافه کنید که اگر نبود ؛ نمی دونم سرانجام سفرم به چه صورت می بود ! ارمغان این دوربین برای من ؛ بیش از ۱۵۰۰ عکس با بیش از ۸ گیگ حجم بود که بار ها و بار ها نگاهشون کردم و هنوز ۶ ماه نگذشته “آخ ؛ یادش بخیر” های فراوونی گفتم …

شروع سفر

همه چیز اماده بود برای شروع. لوازم رو توی کوله چیده بودم . جاهایی که می خواستم برم رو روی نقشه علامت گذاری کرده بودم و تا حدودی بهترین راهها رو انتخاب کرده بودم . اطلاعات مفیدی از اماکن گردشگری جمع کرده بود….

همه چیز جور بود . ولی …

شروع کمی دیرتر از اون چیزی که باید صورت گرفت ! یعنی شاید با ۱ ماه تاخیر . العان که فکر می کنم دلیلش رو به یادم نمیاد! شاید کمی ترس ؛ کمی تردید ؛ کمی بی انگیزگی یا شاید همه اینا !

با همه این احوال ؛ یک شب سرد بهاری ؛ یعنی ۲۳/۲/۸۷ یا علی گفتم و رفتم ترمینال آزادی. تردیدی که داشتم رو هنوز هم یادمه ….

عمری بود ؛ روز و شب اول رو فردا روایت می کنم …

یک خواهش :نگاهی که خودم به این سلسله مطالب دارم ؛ جدای از بخش روایی سفرم ؛ یک نوع تمرین نوشتن هم هست . اگر خوندید ؛ محبت کنید و نظرتون رو در مورد نوع و کیفیت قلم و احیانا ایرادات موجود در نوشتار رو بیان کنید . یه دنبا سپاس..

به اشتراک بگذارید
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google Bookmarks
  • Furl
  • TwitThis
  • email
  • LinkArena
  • Ma.gnolia
  • MyShare
  • Print
  • Spurl
  • Technorati

۴ نظرات لـ “سفر عجیب من – پیشگفتار”

  1. خسرو می‌گه:

    سلام . متنش طولانی بود حال نداشتم بخونم . موفق باشید .

  2. sana می‌گه:

    جالب بود،در مورد اون جسارت بیشتر بنویس. فقط اون جمله “البته مطمئنا با خوندم این سلسله مطالب ؛ چیزی زیادی دستگیرتون نخواهد شد و در واقع هدف من هم دستگیر کردن شما نیست ! اینها رو می نویستم تا شاید چند سال دیگه خودم بخونم و آهی بکشم و بگم “آخ … یادش بخیر … !” ” رو پیشنهاد می کنم حذف کنید. از این بیشتر نمیشه تو ذوق کسی که داره این مطلب رو می خونه زد. و کلا مفهومی هم اشتباهه اگر برای خودت می نویسی می تونی تو دفترت هم بنویسی!

    اطاعت امر شد !

  3. مهدی می‌گه:

    سلام
    خوب و هیجان انگیز مینویسی. شاید به این دلیل به نظر من هیجان انگیز میاد که من هم همیشه آرزوی همچین سفری رو داشتم ولی موقعیتش پیش نیومده.
    سر میزنم سر بزن!

  4. امیرعلی می‌گه:

    خداییش خیلی باهات حال میکنم
    دلم تنگ میشه بری خدمت
    نمیشه نری؟
    اگه بری بهت میگم خر
    میلاده خر
    میام تو وبلاگت تو قسمت نظرات به مدت ۲تا ۳۶۵ روز مینویسم میلاد خر رفت خدمت

    لطف شما مستدام

نظر خود را ثبت کنيد


| ترجمه به فارسی |