
سفر عجیب من - روز اول
آغاز ناگهانی:
امروز تقریبا تا عصر ؛ غیر از کارهای معمولی که هر روز انجام میدم ؛ کار خاص دیگه ای نکردم . حوالی غروب بود که کم کم وسایلم رو از ۴ طرف خونه جمع کردم و با وسواس خاصی تو کولم چیدم .
چند بار همه چیز رو چک کردم که چیزی رو جا نگذاشته باشم . حوالی ساعت ۹ شب ؛ شام خوردم و لباس پوشیدم . همه چیز برای رفتن محیا بود الی یک چیز :بابا هنوز نیومده بود !
مادرم که به وضوح دلشوره رو می شد از چهرش خوند ؛ تا آخرین دقایق کوشش خودش رو برای منصرف کردن من می کرد ! خدا رو شکر که فایده نداشت !
بالاخره بابا ؛ با یک ساعت تاخیر ؛ ساعت ۱۱ رسید . بنده خدا نرسیده ؛ دوباره راهش رو کج کرد سمت آسانسور که منو برسونه.
ترمینال خلوت تر از هر موقع دیگه ای بود . نه خبری از اون همه مسافر بود و نه خبر از اون بنده خداهایی که برای فروش بلیط داد می زدند . چند تا اتوبوس هم بیشتر نبود . پیش خودم گفتم نکنه ماشین گیرم نیاد ؟!
آخرین ماشین به مقصد رشت ؛ هنوز حرکت نکرده بود . خیلی سریع بلیط گرفتم ؛ کولم رو گذاشتم تو صندوق بغل ؛ با بابا خداحافظی کردم و سوار شدم. بر خلاف مامان ؛ بابا اصلا دلشوره و نگرانی ای نداشت و خیلی زود برگشت !
فکر کنم یه نیم ساعتی شد که بالاخره راننده محترم تصمیم به حرکت گرفت ؛ منم تو این فرصت یه نخ سیگار کشیدم و فلاکسم رو که توش پر از کافی میکس داغ بود رو از تو کولم برداشتم ؛ شب سردی و متفاوتی در پیش بود !
به دلیل طولانی بودن مطلب ؛ بقیه رو می تونید در ادامه مطلب مطالعه کنید
یک نکته رو هم همینجا در مورد ظاهرم بگم ؛ من در طول سفرم تقریبا همیشه یک دست لباس تنم بود ! یه شلوار ۶ جیب ؛ یه تی شرت لاگوست نارنجی ؛ یه کاپشن ورزشی زرد اسپرت که معمولا دور کمرم گره می زدم ؛ یه کیف کمری که دوربینم رو بغلش بسته بودم با یه کفش پیاده روی تقریبا اسپورست! داخل شهر هم برای محافظت از آفتاب ؛ معمولا یه کلاه که دورتادورش نقاب بود روی سرم بود . این ترکیب ؛ مردم رو بیشتر یاد توریست های خارجی یا کوهنورد ها می نداخت . اگرم کوله پشتیم رو شونم بود که دیگه کاملا فرضیشون کامل می شد ! این بود که همیشه مجبور بودم نگاه بعضا آزاردهنده مردم رو تحمل کنم !
القصه ؛ شاگرد اتوبوس ؛ فیلم مسخره “محاکمه ” رو گذاشت . چند دقیقه ای نگاه کردم و رفتم تو فاز خودم ! هندفریم رو در آوردم و شروع کردم به موزیک گوش دادن ؛ یا راک بود یا کلاسیک
یکی از بزرگترین چیز هایی که در طول سفر ، به مراتب نبودش رو احساس کردم ؛ کمبود آهنگ بود ! دلیلشم “یهویی” شدن شروع سفر بود که هنوز هم که هنوزه ؛ خودم رو به خاطر کپی نکردن چند تا آهنگ بیشتر ؛ ملامت می کنم !
قاعدتا العان دیگه باید می خوابیدم که صبح سر حال باشم ؛ درسته ؟! ولی گویا خواب جن بود و من بسم الله ! این شب بیداری های من ؛ فرصت های زیادی رو در طول سفر ازم گرفت که بعدها خواهید فهمید !
مرحله بعد ؟
هوا تازه داشت روشن می شد که رسیدیم رشت. کمی سردم شده بود . آخرین فنجان کافی میکس رو با ولع خاصی سر کشیدم و سیگاری دود کردم . مردد بودم که حالا باید چکار کنم !
چیزی که فکر نمی کنم هیچوقت خودم رو بخاطر رعایت نکردنش ببخشم ؛ نداشتن یک برنامه درست و درمان برای سفر بود ! یعنی تمام ۲۰ روزی که در سفر بودم ؛ نمی دونسم روز بعد کجا خواهم رفت ؛ شهری که العان هستم ؛ دقیقا چه جاذبه هایی داره و….
تنها مرجع من برای سفر ؛ یک کتابچه بود که خودم از اینترنت کپی کرده بودم (هر قسمت از یک جایی!) و یک نقشه ! از شانس ید ؛ کتابچه رو که خونه جا گذاشتم !
البته اونقدر ها هم بد نبود ؛ کلی به ماجراجویانه بودن قضیه کمک می کرد ! ضمنا مگه نگفتن بسیار سفر باید ؛ تا پخته شود خامی ؟

اولین عکسی که در طول سفر گرفتم ! صبح روز دوشنبه ؛ میدان شهر داری رشت
اعصابم به کلی به هم ریخته بود . چند بار تصمیم گرفتم برگردم تهران . خیابون رو چند بار بالا و پایین کردم . یه حلیم فروشی پیدا کردم و صبحانه رو مهمونش شدم ! بالاخره خودم رو جمع و جور کردم و از مغازه دار پرسیدم نزدیکترین دریا به اینجا کجاست و چطوری میشه رفت ؟اونم آدرس ماشین های انزلی رو بهم داد که تا مغازه راهی نبود .
خودم رو به انزلی رسوندم و از اونجا به ساحل رفتم . یکی از زیبا ترین و دلنشین ترین صحنه هایی که دیدم ؛ بدون شک همینجا بود. یه ساحل صخره ای با نمای بسیار زیبا با آسمانی ابری را با یک هوای فوق العاده ی بهاری مخلوط کنید و تصویر چند نفر را که دارن ماهیگیری می کنند رو به اون اضافه کنید ! هر چقدر هم آدم سختی باشی ؛ این همه آرامش و زیبایی تو رو نرم می کنه ! رفتم کنار ماهیگیر ها نشستم شاید یک ساعتی بهشون نگاه کردم . خواستم قلابم رو بیرون بیارم و وایسم بغلشون مشغول بشم ! ولی بعد یادم افتاد نه طعمه دارم و نه ماهیگیری بلدم ؛ دلمم نمی اومد سکوت قشنگ اونجا رو بشکنم و ازشون کمک بخوام .واسه همین۱ ساعتی فقط نگاه کردم !

صبح روز دوشنبه ؛ ۲۳/۲/۸۷ ساحل "پاسداران" ؛ بندر انزلی
خودم رو جمع و جور کردم و رفتم یه گوشه ای چادر زدم .
این چادر زدن هم برای خودش داستانی داره ! چادر من عصایی بود . یعنی باید در دو محور توش میله هایی رو رد بکنم که با کش به هم وصل هستند . تا ایجای کار هیچ مشکلی نیست ! ولی وقتی یه باد کوچیک بیاد و چادرت رو اینور و اونور کنه ؛ اونوقته که بدبختی تازه شروع میشه ! چادر بر پا کردن ؛ شاید تنها کار در طول سفرم بود که نمیشد به راحتی ، انفرادی انجامش داد !
چون شب قبل نخوابیده بودم ؛ خیلی خسته بودم . خودم رو چپوندم تو چادر و خوابیدم . البته خوابی که یکی از بدترین خواب های سفر و زندگیم بود !
تا اون لحظه تجربه تو چادر خوابیدن رو نداشتم . هر باد کوچیکی که می آد ؛ آدم فکر می کنه ده نفر داردن تکونش می دن . یکی که بیرون داره حرف می زنه ؛ همش فکر می کنی العان می آد تو ! وقتی هم که تنها باشی تمام این حس ها و خیالات چند برابر میشه . اصلا آدم احساس امنیت و privacy نداره ! بعد از یکی دو ساعت که محوطه ساحل کم کم شلوغ شد ؛ به ناچار بیدار شدم . کمی خودم رو اینور اونور کردم و بالاخره از چادر اومدم بیرون . می خواستم برم نان و پنیر برای صبحانه بگیرم که دیدم باید کل چادر رو جمع کنم و دوباره پهن کنم … کار طاقت فرسایی بود ! پس گفتم جمع می کنم ؛ ولی دوباره پهن نمی کنم !
یک بطری آب معدنی ؛ یک بسته آدامس ؛ یک بسته سیگار و یک بسته نان خریدم و برگشتم لب ساحل . صبحانه و نهار رو با هم خوردم و رفتم سمت محلی که قایق کرایه می دادند برای “مرداب انزلی”
مرداب انزلی هم به نظرم یکی از جاهای خوبی بود که دیدم ؛ مخصوصا “مرداب دوم” به بعد که می تونستی طبیعت “تقریبا” بکر رو تو بغل بگیری و اگه صدای موتور قایق اجازه بده ؛ چند دقیقه ای صدای سکوت طبیعت یا پرنده ها رو بشنوی.
تقریبا یک ساعتی روی آب و تو دل مرداب بودم . با چند اسکناس بیشتر ؛ راننده رو راضی کردم که چند دقیقه وسط مردای موتور رو خاموش کنه ؛ بلکه بتونم چند تا عکس خوب بگیرم . بعد هم برگشتیم ؛ صحیح و سلامت !
از قایق که پیاده شدم ؛ مستقیم به سمت خیابان اصلی حرکت کردم و بعد از نیم ساعت معطلی ؛ سوار اتوبوس های اردبیل شدم . البته من تا انتهای مسیر همراهشون نبودم و “آستارا ” پیاده شدم !
هوا کاملا تاریک شده بود که رسیدم آستارا . هوا اینقدر گرفته بود و احتمال بارش باران زیاد که بالکل از خیر چادر زدن گذشتم و دنبال یه اتاق برای شب گشتم .
اتاقی گرفتم و شامم رو با اجاقم گرم کردو و خوردم . بعد هم با سریعترین سرعت ممکن ؛ خوابم برد !


نظرتون رو درباره عکس هایی هم که گرفتم ؛ بگید