سفر عجیب من – روز سوم

سفر عجیب من - روز سوم

سفر عجیب من - روز سوم

صبح حوالی ساعت ۹ از خواب بیدار شدم . دست و صورتم رو شستم و از هتل رفتم بیرون . از مهماندار ؛ آدرس بهترین آبگرم اون حوالی رو گرفتم که یکیشون رو بهم معرفی کرد.

قبل از آبگرم یه چیزی واسه صبحانه خوردم . کمی قدم زدم تا مثلا خسته بشم و از آبگرم لذت بیشتری ببرم ! بالاخره رفتم دم در آبگرم که هرچی فکر می کنم اسم ترکیش یادم نمی آد !

بلیط گرفتم و رفتم داخل . دقیقا مثل حمام نمره ای اون قدیم ها بود . یادش بخیر چند سال قبل با بابام تو شهر گنبد یکیشون و رفته بودم …

این حمام ها شامل یک دوش و یک وان بودند و فقط خودت بودی و خودت ! با این تفاوت که آبش ؛ مستقیم از چشمه های آبگرم می اومد . نیم ساعتی رو توی وان دراز کشیدم . احساس می کردم بدنم داره از هم باز میشه ! خیلی حس خوبی بود ؛ اونایی که آبگرم گرفتند می دونن چی می گم !

به دلیل طولانی بودن مطلب ؛ بقیه را در ادامه مطلب بخوانید

اومدم بیرون . دم در یه بستنی فروشی بود که می گفت بستنیش رو باشیر محلی درست می کنه ؛ بدم نمی اومد ببینم با بستنی های تهران فرقی داره یانه ! یکی خوردم و تفاوتی احساس نکردم :)

بعد از اون ؛ کمی همون حوالی چرخیدم . تنها سوغات کندوان ؛ عسلش بود که طبیعتا نمی تونستم بخرم . واسه همین یه شیشه کوچیک معجون که شامل عسل و انواع مغزها (گردو ؛ پسته ؛ بادام و…) بود گرفتم .

مغازه های سرعین یا مایو و حوله فروشی بود ؛ یا عسل فروشی ؛ یا آش دوغ فروشی یا رستوران یا سوپر مارکت ! اقتصاد مردم به شدت وابسته به توریسم بود و فهمیدن این هوش چندانی نمی خواست !

برای تنوع ؛ یه کاسه آش دوغ خریدم . مزش رو اصلا دوست نداشتم و چند قاشق بیشتر نخورده ؛ اومدم بیرون . بعدها فهمیدم اون چیزی که من خوردم ؛ اصلا آش دوغ نبوده و آش دوغ واقعی ؛ خیلی خوشمزه تر از این حرف هاست !

با ماشین برگشتم اردبیل . از اونجا هم با یه تاکسی رفتم دریاچه شورابیل . شورابیل یکی از ۲ جایی بود که از هر اردبیلی ای که پرسیدم جای دیدنی شهرتون کجاست ؛ معرفی می کردند ! به همراه مقبره شیخ صفی البته

دریاچه شورابیل
عصر روز چهار شنبه ؛ ۲۵/۲/۸۷
دریاچه شورابیل ؛ اردبیل

تا اونجایی که من فهمیدم ؛ شورابیل بزرگترین مرکز تفریحی اردبیل بود . بیشتر شبیه یه پارک بزرگ بود . البته خیلی توی خود پارک نگشتم ؛ ولی به نظر منطقه زیبایی بود .

چند دقیقه ای روبروی دریاچه نشستم به ۳ روز قبل فکر می کردم . خودم رو جمع و جور کردم و چادر زدم . به محضی که کار چادر زدن تموم شد ؛ بارون گرفت ! بارون به شکل سیل آسایی می اومد و من تو این فکر بودم که شب رو باید همینجا بمونم ! دونه های بارون خیلی درشت بود و چند بار مجبور شدم ابی که روی سقف چادر جمع شده بود رو با مشت خالی کنم !! تو مدتی که بارون می اومد و من تو چادر بودم ؛ مقادیری تخمه نوش جان کردم ؛ چند فنجان کافی میکس خودن و چند نخ سیگار دود کردم

منظره قشنگی بود . از پنجره چادر ؛ بارون و دریارچه رو می دیدم . هوا محشر بود و جون میداد واسه ساعت ها پیاده روی . حیف که این کوله پشتی سنگینم ؛ پر و بالم رو بسته بود !

بارون بعد از یک ساعت بالاخره بند اومد.هوا هم به سرعت آفتابی شد و ظرف کمتر از ۱۰ دقیقه ؛ هم چادر من و هم زمین خشک شد ! انگار که اصلا بارون نیومده ! ولی هوا ؛ کیفیت خودش رو کماکان حفظ کرده بود !

دریاچه شورابیل
عصر روز سه شنبه ؛ ۲۴/۲/۸۷
دریاچه شورابیل ؛ اردبیل

وسایلم رو جمع کردم و کولم رو انداختم روی دوشم . مسیر اونجایی که من بودم تا در ورودی ؛ نسبتا زیاد بود . ولی به پیاده رویش می ارزید !

از دم در ؛ دربست گرفتم به مقصد ترمینال شهر. تصمیم داشتم از اونجا برم اصفهان یا شیراز یا هر جای دیگه !ابدا به تبریز فکر هم نمی کردم ! ولی یه بنده خدایی (که خدا رفتگانش رو بیامرزه) پیشنهاد کرد تبریز رو هم ببینم !من هم با آغوش باز پذیرفتم !

واسه اون ساعت از ترمینال ماشین نبود و مجبور بودم برم کمربندی شهر . فکر بدی هم نبود ؛ می تونستم تو این فرصت چند ساعته یه نگاهی هم به خود شهر و بازار سنتیش بندازم .

با تاکسی خودم رو رسوندم مرکز شهر. چند ساعتی تو بازار و شهر گشت زدم . بازار اردبیل شباهت زیادی به بازارهای سنتی یزد و کاشان داشت .

بازار سنتی اردبیل
عصر روز سه شنبه ؛ ۲۴/۲/۸۷
بازار سنتی اردبیل

توی بازار اردبیل هم چیز خاصی توجهم رو جلب نکرد ! گویا تمام بازارهای ایران ؛ محکوم شدن به ارائه اجناس زن پسند ! تا چشم کار می کرد یا پارچه بود یا طلا !

نهار رو بیرون خوردم و رفتم میدان کمربندی به انتظار اتوبوس برای تبریز. ولی گویا قرار نبود اتوبوسی از اونجا رد بشه . آخر کار هم به عجیب ترین شکل ممکن رفتم تبریز ؛ با یک فروند نیسان !!

یه نیسان که کارش حمل روزنامه بود و داشت میرفت تا روزنامه های فردا رو از تبریز بیاره . من هم که راه دیگه ای نمی دیدم ؛ باهاش رفتم .

مسیر اردبیل – تبریز هم انصافا مسیر قشنگی بود . بارون نم نمک می اومد و راننده هم آدم به شدت محتاطی بود . حداکثر سرعتی که می رفت ؛ ۸۰ تا بود ! واسه همین مسیر ۳ ساعته رو ۶ ساعت رفتیم . البته واسه من بد نشد :)

حوالی ساعت ۱۲ رسیدیم تبریز. شهر تبریز خیلی بزرگتری بود و دیدنی تر از اونی بود که فکر می کردم . از جایی که من رو راننده نیسان پیاده کرد ؛ با یه تاکسی رفتم به نزدیکترین مسافرخانه اون حوالی . یکی دیگه از مسافرها هم به محضی که فهمید من تازه واردم ؛ نگذاشت کرایم رو حساب کنم ! کلا تو تبریز و خیلی از شهرهای دیگه این اتفاق افتاد . مردم باحالی داریم بخدا !

تنها مسافرخانه ای اتاق داشت ؛ بدبختانه کثیف ترین مسافرخانه هم بود ! چاره ای جز اقامت نداشتم . اتاقم رو تحویل گرفتم ؛ وسایلم رو گذاشتم و آماده شدم برای خواب . هوس کافی میکس کردم ! رفتم ببینم مهماندار آبجوش داره یا نه . در کمال ناباوری دیدم داره “شهروند امروز” می خونه ! با توجه به سبک مجله ؛ خیلی تعجب کردم ! دوست داشتم کمی باهاش صحبت کنم که اون چندان مایل نبود :) برگشتم به اتاقم . نیم ساعتی بیدار بودم و از فرط خستگی ؛ خوابیدم

به اشتراک بگذارید
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google Bookmarks
  • Furl
  • TwitThis
  • email
  • LinkArena
  • Ma.gnolia
  • MyShare
  • Print
  • Spurl
  • Technorati

یک نظر لـ “سفر عجیب من – روز سوم”

  1. کیا می‌گه:

    ای ول خیلی قشنگ بود.
    بقیش رو هم حتما لطف کنید بنویسید واقعا تجربه خوب و جالبیه واسه همه جوونا.

نظر خود را ثبت کنيد


| ترجمه به فارسی |