بایگانی برای آذر, ۱۳۸۷

۱۸ روز مانده به پرواز !

شنبه, ۳۰ آذر, ۱۳۸۷

خیلی بعید است که خواننده وبلاگ من باشید و از  آش خور شدن قریب الوقوع من اطلاع نداشته باشید ! دوستانی که وبلاگ قبلی من رو می خوندند و احتمالا دیگه اینجا رو نمی خونن ؛ العان در این فکرند که من ۶ ماهی از دوران سربازیم رو گذروندم که کاملا هم حق به جانبشون هست ! حالا چرا اینطور فکر می کنند ؟

بنده اول قرار بود که تیرماه همین امسال به پادگان نامشخصی که هنوز هم مشخص نیست ؛ مشرف بشم ! ولی از اونجایی که تا آخرین لحظات ؛ امید به امر خطیر زیر آبی رفتن و “پیجاندن” خدمت مقدس داشتم ؛ روز های  آخر دنبال معاف شدن به هر زور و ضربی بودم که نشد ! برای همین هم مسئولین محترم (و محترمه*) نظام وظیفه ؛ حالی اساسی به ما دادند و اجباری ما رو ۶ ماه عقب انداختند و ۳ ماه هم اضافه خدمت به عنوان شیرینی به ما تعارف نمی دند که بالاجبار قبول کردیم**

این ۶ ماه هم مثل برق و باد ؛ و باور کنید حتی سریعتر ؛ گذشت و اگر بد و بلایی نرسه ؛ ۱۹ دیماه ؛ عازم خواهم بود ! حالا چرا این اراجیف رو دارم اینجا می نویسم ؟!

۱- اگر ؛ خدای ناکرده ؛ طی ۲٫۵ آینه آمدید اینجا و دیدید خبری نیست ؛ بد به دلتون راه ندید و بدانید که نویسنده حقیر اینجا ؛ در حال پایکوبی (از اون لحاظ نه ؛ از این لحاظ) و حفظ و سیانت از ناموس هم وطنانش می باشد ؛ پس وقتی برای این جینگوکل بازی ها و وبلاگ نویسی ندارد ؛ کار مملکت مهم تر است !

۲- به هر حال قراره ۲ سال ناقابل در خدمت نظام محترم باشیم خوب ! از بد روزگار ؛ این ۲ سال ؛ احتمالا ؛ مهمترین سالهای زندگی من خواهد بود ! حالا اینقدر ارزش ندارد که روزشماری برای این مصیبت کبری راه بیاندازم !؟ جدای از شوخی ؛ این category را باز کردم که چه قبل و چه بعد از سربازی؛ سلسله مطالبی بنویسم در باب این امر خطیر ؛ تا هم شاید برای ما خاطره شود و برای شما حکم کلاس آموزش را پیدا کند !

۳- دلگیرم برادر ؛ آنقدر از این “اجبار بی مفهوم” دلگیر و شاکی ام که نمی دونم به کی بگم ! حتی فکر جداشدن از کار و بار و زندگی هم تنم رو می لرزونه … باشد که درددل کنیم ؛ تا آرام بگیریم …

* = تمام پرسنل پذیرش نظام وظیفه ، بانو می باشند !

** = میگم این اضاف ها بخشیده میشه ! راست می گن ؟!

تغییر می کنیم یا … ؟

شنبه, ۳۰ آذر, ۱۳۸۷

ظرف ۲ روز گذشته ؛ ۲ مطلب نوشتم که با هم خیلی خیلی فرق می کرد . یکی کاملا به امری معترض بود و اون یکی  کلی از اتفاقی خوشحال ! اما امشب که اومدم به وبلاگم سرکی بکشم ؛ یکباره تصمیم گرفتم هر دو رو حذف کنم ؛ ولی چرا ؟!

اولین نوشته مربوط بود به شخصی که از نظرم کار غلطی انجام داده بود . با اینکه هنوز هم نظرم نسبت به اون شخص و اون کار عوض نشده ؛ ولی ترجیح دادم عقیده ام درباره اش پیش خودم بمونه !

دومین نوشته هم مربوط بود به شب یلدا که چند ساعت قبل نوشتم . نوشته کوتاهی بود ؛ هیچ چیز خاصی هم نداشت . ولی احساس کردم شب یلدایی که توصیف کردم ؛ با آنچه اتفاق افتاد ؛ و با آنچه می خواستم بیافتد زمین تا آسمان فاصله داشت…

گاهی وقت ها فکر می کنم ذهنم داره به سرعت هر چه تمام تر بالغ میشه . حالا نمی دونم این بلوغ مثبته یا منفی ! دیروز داشتم مطالبی که چند ماه پیش توی یه سایت تجاری نوشته بودم رو ویرایش می کردم . بعضی از متن ها اینقدر به نظرم مبتدی و مزحک بود که باورم نمی شد اونها رو من نوشتم ! همین اتفاق وقتی مطالب وبلاگ قبلیم رو که یکسال پیش می نوشتم رو می خونم هم می افته …

با این اوصاف اگر از طریق فید یا هر جای دیگه متنی را منتصب به این وبلاگ خوندید و آمدید و دیدید که چنان چیزی وجود ندارد ؛ زیاد تعجب نکنید و به قول معروف به گیرنده تان “ور” نرید ؛ ایراد از درونیات فرستنده است !

راهنمای غر زدن به مامان ها !

جمعه, ۲۲ آذر, ۱۳۸۷

نمی دونم تا حالا به والده محترمتون “غر” زدید یا نه ؛ اگر نزدید ؛ بدونید که نصف عمرتون بر فناست !

می دونم کمی خبیسانه به نظر میرسه و امکان داره فکر کنید من آدم خیلی بی رحمی هستم ؛ ولی باور کنید اگر یه روز به مامانم غر نزنم و حداقل از دستپختش ایراد نگیرم ؛ روزم شب نمیشه !

فکر کنید یه روز خیلی بد و سخت رو پشت سر گذاشتید ؛ به همه عالم و آدم شاکی هستید ! اصلا فکر کنید که ۱ ماه دیگه می خواین برین سربازی و دل خوشی از هیچگس ندارید ؛ خوب ؛ راه حلی بهتر از گیر دادن به مامان سراغ دارید ؟!

اصلی ترین ایرادی که به مامان ها میشه گرفت ؛ آشپزیشونه ! البته دقت کنید که حداقل ایرادی که می خواین بگیرین ؛ کمی موجه باشه که بتونید از حمایت بقیه اعضای خانواده هم استفاده کنید ! معمولا دم دست ترین ایراد ؛ شور بودن غذاشت ! تجربه ثابت می کنه در ۹۰ درصد مواقع ؛ جواب میده :)

البته ایرادات دست دومی مثل چرب بودن ؛ کم بودن ؛ زیاد بودن ؛ خام بودن ؛ سوخته بودن و… هستند که بیشتر شبیه ایرادات بنی اسرائیلیه و غیر از موارد خاص ؛ کاربر چندانی نداره ! البته با عنایت به میزان کدبانو بودن مامانتون ؛ میتونید روی سوخته بودن غذا بیشتر مانور بدید !

دسته بعدی ایرادات ؛ مربوط به لباسه و معمولا اینطوری شروع میشه : ماماااااان ؛ چرا شلوااارمو اتو نکردیــــــــــی ؟! در این جمله تا حد امکان و تا حدی که محیط و احترام به شما اجازه میده می بایست صداتون رو کلفت کنید و بفریاد بکشید ! توجه داشته باشید که مهم نیست قبلا از مامان خواسته باشید که شلوارتون رو اتو بکنه یا نه ؛ مهم اینه که شلوار العان اتو نشده ! از دیگر ایرادات مربوط به لباس که کاربرد های یکسانی داره ؛ میشه به شسته نشدن و دوخته نشدن (در اکثر موارد خشتک ؛ زیر بغل و دکمه) اشاره کرد !

یکی از مهمترین مواردی که به طور میانگین ؛ بنده روزی ۲ بار ازش استفاده می کنم ؛ ناپدید شدن اشیاء منه ! البته این مشکل یا بهتر بگم سوژه “غر” بر می گرده به نامنظم بودن و شلختگی بنده که هیچوقت به این صراحت ؛ این خصایص رو جلوی مامان تایید نمی کنم و خودم رو شخصی مرتب و منظم جلوه میدم !

فکر کنید شب ساعت ۱۲ رسید خونه و هر تیکه لباس و کیف و کت و… رو روی یه مبل رها می کنید و وقتی صبح میاین هیچکدوم سر جایی که باید باشند ؛ نیست ! همین اول صبح ؛ می تونید از این موقعیت طلائی استفاده کنید و اولین غر رو نثار مادر گرامی کنید ! در اکثر مواقع هم با این جمله که “چشتو وا کن ! به جالباسی آویزونه” مواجه می شید ! البته خودتون رو اصلا نبازید و با این جمله که “چرا به وسایل من دست زدید ؟” به کار خودتون ادامه بدید !

اینقدر راه برای غر زدن ؛ مخصوصا به مادر ها هست که مرور اونها خودش یه کتاب خواهد شد ! اکثر روش ها هم با توجه به موقعیت خونه ؛ متفاوته ! ضمنا ؛ ابتکار هم در این وادی ؛ خیلی خوب جواب میده ! معمولا “غر” های نو ؛ بهتر و زودتر جواب می دن !

پ.ن: خدا سایه مادر ما و مادر شما رو تا ابد بالای سرمون نگه داره . تصور اینکه یک روز با صدای مامان بیدار نشدم ؛ یا اینکه احساس بکنم نیست ؛ دیوانم می کنه …

شبی خوش با محسن یگانه

سه شنبه, ۱۹ آذر, ۱۳۸۷

یک هفته ای بود که خودم رو برای امشب آماده کرده بودم ؛ قرار بود امشب “کمی” به “کسی” که صداش رو دوست داشتم و دارم نزدیک تر بشم و همصدا باهاش ؛ خاطرات نه چندان دورم رو مرور کنم ؛ امشب کنسرت محسن یگانه بود در سالن وزارت کشور

البته چند باری تصمیم گرفتم که نرم ؛ یعنی از اینکه می خواستم تنها برم چندان راضی نبودم ! فکر می کردم که یکی از کارهایی که نمیشه تنهایی انجام داد ؛ همین کنسرت رفته که دیدم اتفاقا اشتباه فکر می کردم :)

کنسرت “مثلا” قرار بود “راس” ساعت ۹ در تالار بزرگ وزارت کشور برگزار بشه ؛ ما هم که بلیط رو اینترنتی خریده بودیم ؛ باید ۱ ساعت زودتر تشریفمان را می بردیم و بلیط را دریافت می کردیم ! ولی چشمتون روز بد نبینه ؛ کل جمعیتی که قرار بود بیان  ؛ کارت ملی به دست ؛ جمع شده بودند تو خیابون باریک جلوی سالن ! از این مزحک تر واقعا ممکن نبود . دو نفر مسئول بودند که کارت های ملی مردم رو جمع کنند و از روی اسم و مشخصات ، بلیط ها رو تحویل بدند . فکر نمی کنم نیاز به توضیح باشه که اینکار چقدر زمانبر ؛ بی دلیل ؛ اعصاب خورد کن و خنده داره !

به هر ترفندی بود ؛ بلیط و گرفتم و وارد محوطه سالن شدم . بعد از عبور از هر ۳ گیت بازرسی و وقتی برادران حراست سالن یقین پیدا کردند که بنده هیچگونه سلاح گرم و سرد یا دوربین و… ندارم ؛ اجازه عبور دادند (همینجا ازشون تشکر می کنم :دی)

ردیف من تقریبا جلو بود و به خوبی می تونستم سن رو ببینم. دقیقا با نیم ساعت تاخیر ؛ که تو برنامه های موسیقایی در ایران اصلا تاخیر به حساب نمی آد ؛ موزیسین ها (و نه محسن یگانه) با تشویق آنچنانی مردم وارد صحنه شدند و مردمی ترین آهنگ محسن یگانه ؛ یعنی ماه عسل رو شروع به نواختن کردند

درست جایی که باید خوانده میشد ؛ محسن خان قدم رنجه فرمودند و روی سن اومدن

منو درگیر خودت کن ؛ تا جهانم زیر و رو شه ؛ تا سکوت هر شب من ….

وای ؛ خدای من ! هرگز حتی فکرش رو هم نمی کردم صدای محسن یگانه تو اجرای زنده به این حد خوب و شنیدنی باشه . آهنگ رو با احساس و زیبایی هر چه تمام تر اجرا کرد و حضار هم کاملا متناسب با اجرا ؛ استاد رو تشویق کردند

بقیه آهنگ هاش رو هم با شور و حال عجیبی می خوند حضار هم بدجوری حمایت می کردند ؛ مخصوصا جماعت نسوان ! یه آهنگ جدید هم با نام “حیف” خوند که شنیدنی بود /

حسن ختام برنامه هم آهنگ “گیرم بازم بیایی” بود که خودش با گیتار تک نوازی می کرد و می خوند . جماعت در حد انفجار داشتند تشویق می کردند ؛ جدا رویایی بود …

بعد هم آهنگ”آهایی خبر نداری” رو با ریتمی تند تر از معمول خوند و جماعت به صورت نشسته حرکات موزون از خودشون صادر میکردند ! دختری که بغلم نشسته بود در حال جیغ و دست زدن بهم گفت “واااااای ؛ دیگه نمی دونم چیکار باید بکن ! “

نکته جالب هم این بود که جماعت هر آهنگی که تموم میشد همصدا می گفتم “باروبندیل رو ببند ؛ باروبندیل رو ببند” که منظورشون یقینا آهنگ استاد باهمین نام بود ک هبه نظر من یکی از معدود اهنگ های نازل ایشونه ؛ به هر حال مردم به تحرک نیاز دارن :)

در کل شب خیلی خیلی خوبی بود و بعد از مدتها تونستم کمی به عقب برگردم ؛ با یکی خواننده هایی که چند سال اخیرم رو ساختند چند ساعتی رو سپری کنم و حالش رو ببرم !

راهنمای پیاده‌روی شبانه

شنبه, ۱۶ آذر, ۱۳۸۷

اینقدر با خواندن این مطلب عصیان ؛ لذت بردم و حس همزاد پنداریم غول غول کرد ؛ که حیفم اومد با یه لینک خشک و خالی از کنارش بگذرم و در نهایت بی رحمی ؛ عینا کپی ؛ پیست کردم ! یادم است روزی ؛ جایی بودم که اگر اینترنتی دم دستم بود ؛ دقیفا همین کلمات رو پشت سر هم قطار می کردم ؛ بدون یه “واو” اضافه یا کم !

پس حس من را در آن روز خاص ؛ از زبان عصیانی بخوانید که اینروزها تنها بهانه من برای گودر خوانیست …

مدت‌هاست که تا این اندازه قدم زدن در شب را تنهایی تجربه نکرده بودم آن هم این شکلی‌اش را. اما واجب است که این طور وقت‌ها تعدادی موسیقی خوب توی جیبتان داشته باشید. امشب توی خیابان‌های نیوکسل روی برف‌ها قدم می‌زدم بدون آن‌که اصلاً بدانم کجای شهر هستم. با هم‌کلاسی‌های این دوره قرار بود برویم توی یک پاب بنشینیم و گپ بزنیم. تا بروم پالتویم را بپوشم و برگردم، گمشان کردم. آن‌وقت راه افتادم توی این خیابان‌ها. نمی‌دانم چطور باید حسش را تعریف کرد. نمی‌دانم تا حالا برایتان پیش آمده که شب برسید به یک شهری که تا حالا نرفته‌اید و قدم بزنید؟ آن‌وقت یک حس عجیب بی‌جهتی همراهتان می‌شود. شمال و جنوب را نمی‌شناسید و خلاصه هیچ تصوری از دور و برتان ندارید. حالا کافی است که گوشی هدفون را بگذارید توی گوشتان و بگذارید موسیقی بنوازد. آن‌وقت هر جا که آهنگ اجازه داد، بپیچید توی خیابان بعدی یا بروید توی یک کوچه. آهنگ‌ها را باید با دقت انتخاب کرد. هرگز نباید در چنین شبی به آهنگ‌هایی گوش کرد که برای اولین بار است می‌شنویدشان. این موقع شب و این پیاده‌روی شبانه در زمستان، مجالی برای کشف موسیقی نو نیست. باید آهنگ‌هایی که از آنها خاطره دارید، بنوازند. یک جور نشئگی قوی که فقط با حس نوستالوژیکتان عود می‌کند و لا غیر. یادتان باشد، آهنگ‌های خاطره‌انگیز زندگیتان را برای چنین شب‌هایی انتخاب کنید.
ا

لینک اصلی

کارناوال با لباس خانه !

جمعه, ۸ آذر, ۱۳۸۷

سه شنبه که برای گرفتن بلیط تئاتر کرگدن رفتم تئاتر شهر ؛ دیدم نمایش “کارناوال با لباس خانه” چیستا یثربی هم در حال اکرانه . بلیط گرفتم و منتظر شروع اجرا شدم .

نمایش تو سالن قشقایی مجموعه تئاتر شهر اجرا می شد که از نظر ظرفیت ؛ امکانات و… انگشت کوچیکه سالن اصلی هم نمی شد ! هم خیلی کوچیکتر بود ؛ هم دید آدم به صحنه فوق العاده کم ؛ کلا امکانات نبود!

نمایش با چند دقیقه ای تاخیر و با عرض تسلیت خانم یثربی بابت فوت احمد آقالو شروع شد . یه موسیقی دلنشین فرانسوی آدم رو مطمئن می کرد که با یه نمایش کلاسیک با جمله های اتو کشیده روبروه ؛ ولی شوخی ها و بعضا گستاخی های بازیگرا این خیال واهی رو به کل از سرم بیرون کرد !

“کارناوال با لباس خانه” زندگی آدم های مختلفی رو نشون میده که از بیمای روانی خودشون رنج می برند . بیماری شکاکه ؛ وسواسیه ؛ خیال پردازه ؛ توهم داره و…

کل نمایش بازی های خوب و قابل قبولی داشت . بارزترین ویژگی ای که این نمایش داشت ؛ دخیل کردن تماشاگر در روند تئاتر بود . گاهی بازیگر ها تماشاچی ها رو مورد خطاب قرار می دادن ؛ از اونها سوال می کردند یا به طور مشخص در یک اپیذور ؛ بازیگر داستان رو برای بیننده ها تعریف می کنه.

تا دلتون هم بخواد ؛ “کارناوال…” پره از تیکه های +۱۸ ! شوخی هایی که احساس کردم تا حدود زیادی نمایش رو مبتذل کرده … شوخی هم حدی داره !

در کل به نظر من نمایشی که می آد یه مبحث مهم ؛ مثل روانشناسی رو مطرح می کنه ؛ خیلی خوبه که یه جمع بندی هم داشته باشه یا حداقل یه راهکار ؛ هرچند کوتاه ! ولی شما فقط و فقط مشکل رو می بینید ؛ بدون اینکه کوچکترین سرنخی برای رفعش داشته باشید !

یک تصمیم انقلابی !

دوشنبه, ۴ آذر, ۱۳۸۷

از اولین پکی که به سیگار زدم ؛ حداقل ۵ سال می گذره ! خیلی زودتر از سن معمول شروع کردم و خیلی بیشتر از حد معمول کشیدم . تو تمام این مدت دنبال یه آرامش کاذب بودم که نفهمیدم آیا بهش رسیدم یا نه ؟

چند وقتی هست که احساس می کنم دیگه سیگار کشیدم نه از روی لذته ؛ نه از روی نیاز ؛ فقط یه جور عادت مسخره و کسل کنندست که هیچ توجیهی هم براش ندارم .

احمقانست اگر بگم می خوام عادتی که چند ساله بهش “عادت” کردم رو یک شبه به کلی فراموش کنم . ولی حداقل خوشحالم از اینکه به این نتیجه رسیدم که دیگه وقتشه ؛ یقین هم دارم اگر موفق نشم و دوباره شروع کنم ؛ خیلی زود باز ترک رو از سر می گیرم:)

خنده داره ! خداحافط دود ؛ خدا حافظ پال مال ، خداحافظ کَمِل !

ُسفر عجیب من – روز پنجم

دوشنبه, ۴ آذر, ۱۳۸۷


صبح حوالی ساعت ۹ با سر و صدای مسافر ها بیدار شدم . خوشبختانه لباس هام خشک شده بودند و می تونستم بپوشمشون . هوا هم کماکان سرد بود و بالاجبار کاپشنم رو پوشیدم . سوییت رو تحویل دادم و کوله پشتیم رو به امانت پیش صاحبخانه که مغازه عطاری هم داشت ؛ گذاشتم و به سمت روستا حرکت کردم

کندوان ؛ خیلی شلوغتر از اونی بود که فکرش رو می کردم . اکثرا هم اهلی خود تبریز و شهرهای نزدیک بودند که اومده بودند پیک نیک و هواخوری ! مردم روستا هم یه بازارچه راه انداخته بودند و از این جمعیت نهایت استفاده رو می بردند !

(ادامه…)


| ترجمه به فارسی |