اینقدر با خواندن این مطلب عصیان ؛ لذت بردم و حس همزاد پنداریم غول غول کرد ؛ که حیفم اومد با یه لینک خشک و خالی از کنارش بگذرم و در نهایت بی رحمی ؛ عینا کپی ؛ پیست کردم ! یادم است روزی ؛ جایی بودم که اگر اینترنتی دم دستم بود ؛ دقیفا همین کلمات رو پشت سر هم قطار می کردم ؛ بدون یه “واو” اضافه یا کم !
پس حس من را در آن روز خاص ؛ از زبان عصیانی بخوانید که اینروزها تنها بهانه من برای گودر خوانیست …
–
مدتهاست که تا این اندازه قدم زدن در شب را تنهایی تجربه نکرده بودم آن هم این شکلیاش را. اما واجب است که این طور وقتها تعدادی موسیقی خوب توی جیبتان داشته باشید. امشب توی خیابانهای نیوکسل روی برفها قدم میزدم بدون آنکه اصلاً بدانم کجای شهر هستم. با همکلاسیهای این دوره قرار بود برویم توی یک پاب بنشینیم و گپ بزنیم. تا بروم پالتویم را بپوشم و برگردم، گمشان کردم. آنوقت راه افتادم توی این خیابانها. نمیدانم چطور باید حسش را تعریف کرد. نمیدانم تا حالا برایتان پیش آمده که شب برسید به یک شهری که تا حالا نرفتهاید و قدم بزنید؟ آنوقت یک حس عجیب بیجهتی همراهتان میشود. شمال و جنوب را نمیشناسید و خلاصه هیچ تصوری از دور و برتان ندارید. حالا کافی است که گوشی هدفون را بگذارید توی گوشتان و بگذارید موسیقی بنوازد. آنوقت هر جا که آهنگ اجازه داد، بپیچید توی خیابان بعدی یا بروید توی یک کوچه. آهنگها را باید با دقت انتخاب کرد. هرگز نباید در چنین شبی به آهنگهایی گوش کرد که برای اولین بار است میشنویدشان. این موقع شب و این پیادهروی شبانه در زمستان، مجالی برای کشف موسیقی نو نیست. باید آهنگهایی که از آنها خاطره دارید، بنوازند. یک جور نشئگی قوی که فقط با حس نوستالوژیکتان عود میکند و لا غیر. یادتان باشد، آهنگهای خاطرهانگیز زندگیتان را برای چنین شبهایی انتخاب کنید.
ا