بایگانی برای اسفند, ۱۳۸۷

عید ؛ مبارک ؟

جمعه, ۳۰ اسفند, ۱۳۸۷

آه !

باز هم عید ، عید دیدنی ، عیدی ، هفت سین ، خرید ، دید و بازدید ، میهمان ، سبزی پلو ماهی ، خونه مامان بزرگ…

اکثر مردم عید رو دوست دارند . دوست داررند چون وارد یک سال جدید میشن و بهونه ای پیدا می کنن برای خرید کردن در حجم زیاد . دوست دارند چون می تونن چند روزی رو توی خونه بمونند و ۲۴ ساعته سریال ، فیلم ، جشن و غیره ببیند . دوست دارند چون می تونند برن خونه دایی ها و عموها و خاله هاشون ، سرخوشانه هر چیز مزحکی رو یاد هم بیارن و دقایقی بخندند و مقدار زیادی آجیل و میوه بخورند . ولی برای من که همه اینها برام عین کابوسه ، عید معمولا جذابیتی نداره !

حقیقتا هیچوقت نداشت ! حتی وقتی که بچه بودم ، فقط شوق عیدی گرفتن رو داشتم و البته ۱۳ روز (چقدر نحس !) مدرسه نرفتن ! هیوقت به خاطر دیدن اقوام ، خوردن ، بازی و لباس نو خوشحال نمی شدم . اصلا من آدم بی خودی هستم !

اینها را نگفتم که این چند ساعت مونده به عید رو با افکار مالیخولیاییم آشناتون کنم ! اینها رو گفتم که بفهمید امروز هم یک روزه مثل بقیه روزهای خدا ! با این تفاوت که اجداد ما که ید طولایی در برگزاری انواع چشن ها و بزم ها داشتند ، یه مقدار تزئینش کردند و به ضرب هفت سین و ۴شنبه سوری و… خواستند ما رو دچار این توهم بکنند که امروز خیلی روز مهمیه !

به هر حال ما که دیروزمون با امروزمون و احتمالا با فردامون هیچ فرقی نخواهد داشت ! فقط از این به بعد روی برگ مرخضی سربازی ، اون قسمت آخرش که سال رو می نوشتم ؛ از این به بعد به جای ۸۷ باید بنویسم ۸۸ ! خوشمان باشد …

من در سالی که گذشت:

سال ۸۷ ، انصافا سال خوبی بود . سالی بود که با یک مسافرت جانانه شروع شد . بعد هم چند مسافرت کوتاه دیگه . سالی بود که بهترین کتاب های عمرم رو خوندم . چند دوست خیلی خوب پیدا کردم . تجربه های خیلی خیلی مفیدی پیدا کردم . تونستم به حداقل ۳ عادت بدم فائق بیام . و مهمتر از همه سخت ترین قسمت سربازیم رو گذروندم . خدا رو شکر ، سال گذشته خبر بدی دریافت نکردم و در مقابل خبر خیلی خوشی هم دستگیرم نشد ! وبلاگم رو راه انداختم که خودم خیلی دوستش دارم و هنوز هیچی نشده برام پره از خاطره ! گوشی موبایل ، نوت بوک ، دوربین و دکوراسیون نو خریدم که کلی با هر کدومشون حال کردم ! برند ِ سیگارم رو عوض کردم ! و آخریش هم کلی کتاب خریدم که تصمیم دارم تو این چند روز تعطیلی چند تاییشون رو بخونم ! گفتم که ، سال بدی نداشتم !

و اما به قول یکی از دوستان : امیدوارم سال ۸۸ طوری باشه که تا آخر عمرتون مدام بگید ، عجب سالی بود این سال ۸۸ ! هیچ سالی به خوبی این سال نبود !

فعلا ، یک سالی خدا نگهدار !

—-

پ.ن:یک کاری که امسال ، یعنی همین العان می خوام بکنم اینه که بشینم کارهایی که تو سال گذشته کردم رو فهرست کنم . همینطور کارهایی که می خوام تو سال آینده بکنم . به خودم به سال گذشته نمره بدم و برای برنامه های سال بعد آشنا بشم ! فکر جالبی نیست ؟

حالمان را ناخوش کردید !

چهارشنبه, ۲۸ اسفند, ۱۳۸۷

دیگه رسما داره حالم به هم میخوره از این همه آمدن و نیامدن و قول به آمدن و تهدید به نیامدن !

حوصله سر در آوردن توی مناسبات سیاسی رو ندارم . اصلا به من چه که میرحسین می خواد بیاد یا نیاد ! اصلا به شما چه که فلان شخصی گفته سید نیا ! یعنی برای شما اون طومار های اینتنتی که امضا شد کافی نبود ؟ اون همه امیدی که به تو و اومدنت بسته شده بود ؛ جدا برای گرفتن یه تصمیم راسخ بس نبود ؟!

دست مریزاد سید که این آخر سالی بدجوری حالمون رو گرفتی  /  عیدت مبارک

دو ماه ِ متفاوت

پنجشنبه, ۲۲ اسفند, ۱۳۸۷

دو ماهی که گذشت ، سخت ترین و متفاوت ترین دوران زندگی ام بود ، در این ذره ای شک ندارم . دورانی که مجبور شدم با آدم هایی سر کنم که نمی خواستم ، کارهایی را بکنم که نمی خواستم ، چیز هایی را بخورم که نمی خواستم و در کل ، آنطوری زندگی کنم که نمی خواستم . بله ؛ من قسمت سخت ِ سربازی را گذراندم

صبح ِ روزی که رسیدیم پادگان ، مثل آدم های گیج و منگ اینطرف و آنطرف را نگاه می کردیم و هنوز نیامده ، به فکر رفتن بودیم . روز ها انگار خیال نداشتند بگذرند ؛ اصلا انگار این دوماه قرار نبود تموم بشه

ولی شد . روز آخر ، دومین دوره بعد از ما تازه وارد پادگان شده بودند . همانطور گیچ به در و دیوار نگاه می کردند ، احتمالا فکر می کردند کی قراره از اینجا برن بیرون

العان که به عقب نگاه می کنم ، می بینم آدم پخته تری شدم . طیف گسترده تری از آدم ها را شناخته ام . خیلی از خلقیاتی که نباید می داشتم را شناختم و از همه مهمتر این را فهمیدم که تنها راه سازش با آدم هایی که هم جنس من نیستند ؛ سکوت است و بس

از شنبه صبح ؛ بخش دوم خدمت زیر پرچمم شروع میشه . دورانی که هم طولانی تر هست و هم احتمالا عذاب آور تر . اما می خوام برخلاف آموزشی ، اصلا سخت نگیرم بگذارم هر چی می خواد بشه ! چون اگر هم من نخوام میشه …

پ.ن: این چند رو حس خوبی نداشتم و ندارم . مثل دیوونه ها شدم . همه چیز برام غریبه . رفتار دیگران ، خانواده ام و حتی اتاق و سایلم . انگار اینها هیچ وقت نبودند یا مال من نیستند . عادت کرده بودم به همون تخت نه چندان راحت آسایشگاه و وسایل محدودم توی کمد . حدس می زنم باید طبیعی باشه ، یعنی باید باشه !

پ.ن۲: مقداری از یک نواختی اطرافم رو به لطف گوشی جدید از بین بردم ! همین که توی این همه چیز غیر عادی ، یک چیز جدید داشته باشی و بتونی باهاش ور بری کلی غنیمته !

پ.ن۳: تو این مدت ، کلی مجله و کتاب نخونده روی هم رفته دارم که می ترسم برم سراغشون ! هم به خاطر حجم بالایی که دارند ، هم به خاطر اینکه اتفاقات دوماه قبل رو واسم واگویه می کنند !

یک شب خوب

پنجشنبه, ۸ اسفند, ۱۳۸۷

امشب شب خیلی خوبی بود – چند مقاله و یادداشت خیلی خوب خوندم . چند جمله خوندم که فکر می کنم تا مدتی به یادم بمونه . خوندن یک کتاب تازه رو شروع کردم . برای وبلاگ عزیزی کامنت گذاشتم . یه فیلم خوب دیدم . چند نخ سیگار کشیدم . به چند تا از دوستام sms زدم و با چند تاشون صحبت کردم . چند تا از محبوب ترین آهنگ هام رو گوش دادم . چند تا عکس خوب دیدم و حاقل با یه مفهوم فلسفی آشنا شدم ! تازه به همه اینها آب هویجی که بابا جانم برام گرفت رو اضافه کنید !

گودر منحصر بفرد من !

پنجشنبه, ۸ اسفند, ۱۳۸۷

گودر یا همون گوگل ریدر رو که دیگه میشناسید ؟ اگر میشناسید که هیچ ؛ اگر هم خدای ناکره جوابتون منفیه ؛ درنگ نکنید و یک گوگل ساده بکنید (مثل این) البته در برنامه بلند مدت “یک میلاد” ؛ نوشتن بچه مقاله ای در این باره هست ! به هر حال ، مبنا رو بر دونستن شما می گذاریم !

تمام کسانی که از این موهبت گوگلی (!) بهره می برند ، معمولا طیف وبلاگ ها و سایت هایی رو که باهاش دنبال می کنند مشخصه و میشه گفت در یک راستا هست . مثلا یا وبلاگهای حوزه فناوری اطلاعات رو می خونند ، یا خبرگزاری ها رو مرور می کنند یا وبلاگ دوستانشون رو می خونند . البته شاید باشند کسانی که همه اینها رو در کنار هم دارند . ولی برای یکی مثل من که یک سر دارم و هزار سودا و طیف علائقم به گستره طیف وبلاگستان فارسیه ، قضیه کمی فرق می کنه !

لیست سایتهایی که من دنبال می کنم ، دقیقا مثل یه بازار بزرگ با تنوع زیاده ! از وبلاگ های مشهور It توش پیدا میشه تا وبلاگ مینیمال نوس های گمنام ! از وبلاگ مهاجرین غربت نشین تا فتوبلاگ های غربی. از خبرگزاری ها و خبر پراکن های داخلی (چپی و راستی !) تا وبلاگ بزرگان مملکتی ! در کل آشفته بازاریست که نپرس و نگو ! فقط همین رو بگم که ظرف چند روزی که نبودم ، حدود ۶۰۰۰ آیتم ناخوانده روی هم رفته که دقیقا نمی دونم آیا قرار هست به خوانده تبدیل بشه یا نه !

البته تصمیم جدی دارم به حداقل گلچین لیستم و حذف مواردی که شاید مقطعی بهشون نیاز داشتم و دیگه ندارم . یا اینکه با روشی که جدیدا باهاش آشنا شدم ، فقط برترین های هر سایت رو بخونم که خودش خیلی کمک بزرگیه !

در کنار این حجم عظیم اطلاعات ، یکی دیگه از الطاف که گوگل به من و جامع بشری داشته ، موتور جستجویی هست که این امکان رو به من میده بین اشتراک هام (چه خوانده و چه نخوانده) بگردم ! حسنی که این روش نسبت به گوگل کردن معمولی داره ، اعتماد بیشتر و جو آشنا تره . درسته که اگر موضوع مورد نظرم رو توی گوگل جستجو کنم ، نتیجه بهتری می گیرم . اما با سرچ توی گودرم ، اول به جواب هایی می رسم که افراد مورد اعتمادم نوشتند ، ضمنا آشنایی با سبک نوشتن هر کسی در تفهیم اون موضوع خیلی تاثیر گذاره !

پایان : دقیقا نمی دونم اینها رو روی چه حسابی اینجا نوشتم! شاید از اینکه ۴۰ روز نبودم و ننوشتم ناراحتم و می خوام از ۲ روز باقیمانده نهایت استفاده رو برای نوشتن پست های بی ثمر بکنم ! ولی امیدوارم این نوشته ، باعث بشه دل کسانی که از این دردانه اینترنتی بهره نمی برن ، قنج بره و زودتر ته توی قضیه رو در بیارن و سریع به جمع ما بپیوندند !

پ.ن : یکی از امکانات گودر ، گلچین کردنه ! اگر مایلید گلچین من رو بین هزاران عنوان بخونید و ببینید ، اینجا کلیک کنید

هوا دلنشین شد . . .

سه شنبه, ۶ اسفند, ۱۳۸۷

برای آدمی مثل من که روزانه سرکی میون اخبار داخلی و خارجی می کشه ؛ دوری از و روزنامه و مجله و خبرگزاری ها و… برای ۴۰ روز متوالی ؛ عین عذابه ! اون هم درست مقطعی که توی مملکت ؛ بحث های انتخابات داغه  و بحث بر سر آمدن یا نیامدن خاتمی ؛ در اوجه ! در چنین شرایطی ؛ فقط دیدن چهره همیشه خندان سید محمد تو اخبار ۲۰:۳۰ و خوندن زیرنویس “خاتمی می آید” شوقی رو توی دلم ایجاد کرد که هنوز هم از کیفش ؛ کوکم !

با اینکه آدم سیاسی ای نیستم و هیچوقت مجذوب هیچ حزبی نبودم ؛ دوستدار خاتمی ام و معتقدم در شرایط فعلی ؛ بهترین گزینه برای ریاست جمهوری ایرانه

چهل و چهار

دوشنبه, ۵ اسفند, ۱۳۸۷

از آخرین نوشته وبلاگم حدود ۴۰ روز و دقیقا ۴۴ روز می گذره ! این مدت هم نه توی گردش و تفریح بودم و نه مریض و زمین گیر شده بودم . سرباز بودم و سربازی می کردم !

قصد تعریف خاطره و بیان اینکه این مدت چه بر سرم گذشت رو ؛ حداقل العان ؛ ندارم . فقط جالب دونستم مروری بر احوال این دوران متفاوت زندگیم بکنم

۴۴ شب پیش ؛ ساعت ۱۰ شب از ترمینال جنوب همراه با صد کچل دیگه راهی جایی شدیم که می دونستیم قرار نیست بهمون خوش بگذره ؛ ولی ابلهانه می خندیدیم و خوش بودیم ! خیلی سریعتر از اون چیزی که فکر رو بکنید با هم اٌخت شدیم و تا دیر وقت گفتیم و شنیدیم و خندیدیم . انگار سالها با هم دوست بودیم !

صبح رسیدیم جلوی مکان مربوطه ؛ آموزشگاه رزم مقدماتی ولی عصر اردکان !

خسته بودم و خواب آلود و ناراحت . انگار دنیا روی سرم خراب شده بود . از این سر پادگان می فرستادنمون اون سر و این فرستادن ها تا ظهر ادامه داشت . یکبار برای تعیین گروهان ؛ یکبار برای گرفتن چیره ؛ یکبار بی دلیل … و این برای آدم تقریبا ناز پرورده ای مثل من تقریبا غیر قابل تحمل بود !

غم ! تنها چیزی که از روزهای اول خوب به یادم مونده فقط همینه . غمی که نه از کار سختی بود و نه از ناراحتی . نمی دونم غم غربت بود ؛ غم بی خوابی بود ؛ غم گرسنگی و تشنگی بود …

کم کم نوبت به عادت رسید .هفته ها پشت سر هم می گذشتند . اغراق نیست اگر بگم از هفته دوم تا همین روز چهلم رو نفهمیدم چطور گذشت . کارها تکراری شده بود و ما هم مجبور به تحمل و تکرار ! زندگی قبلیم رو کلا فراموش کردم و با محیط پادگان اخت شدم . باورش کردم ؛ من سرباز بودم و البته تا ۱۶ ماه دیگه خواهم بود !

بیماری ! چیزی که حداقل ۲ هفته میانه خدمت من رو سیاه کرد . تجربه بیماری سخت رو نداشتم . عذاب آور تر از خود مربضی ؛ حضور فرمانده خشن با اسلحه بجای مادر مهربان با لیوان آب پرتغال یا بشقاب سوپ یود ! میلاد برای اولین بار در عمرش ؛ ۸ آمپول رو در عرض یک هفته زد !

دوست ! چیزی که میگن تو دوران خدمت بهترین هاش رو میشه پیدا کرد . حضور مطمئن نیستم که اینطور هست یا نه  . ولی دوستی پیدا کردم که دوستش دارم و تا حدودی هم فکریم . از یک گروهان ۶۰ نفره ؛ یکی به ما رسید و بقیه فقط محض تفنن !

خنده ! جز جدا نشدنی شب ها و روزهای خدمت بود . به جوک ها و ادای بی مزه هم می خندیدم ؛ به ریش فرمانده ؛ قد کوتاه دژبان ؛ شکم جلوی آنیکی دژبان ؛ به هوای بد ؛ به قیافه هم ؛ به زمین و زمان می خندیدم و انگار این خنده های از روی معده ؛ تمامی نداشت !

همین بود ؛ حداقل تا اینجا . تنها چیزهایی که یاد نگرفتم ؛ رژه ؛ تیر اندازی ؛ تاک تیک ؛ استتار و باقی چیزهایی بود که باید !

فرصت و حوصله ای شد ؛ پایان دوره مفصل تر می نویسم ..


| ترجمه به فارسی |