از آخرین نوشته وبلاگم حدود ۴۰ روز و دقیقا ۴۴ روز می گذره ! این مدت هم نه توی گردش و تفریح بودم و نه مریض و زمین گیر شده بودم . سرباز بودم و سربازی می کردم !
قصد تعریف خاطره و بیان اینکه این مدت چه بر سرم گذشت رو ؛ حداقل العان ؛ ندارم . فقط جالب دونستم مروری بر احوال این دوران متفاوت زندگیم بکنم
۴۴ شب پیش ؛ ساعت ۱۰ شب از ترمینال جنوب همراه با صد کچل دیگه راهی جایی شدیم که می دونستیم قرار نیست بهمون خوش بگذره ؛ ولی ابلهانه می خندیدیم و خوش بودیم ! خیلی سریعتر از اون چیزی که فکر رو بکنید با هم اٌخت شدیم و تا دیر وقت گفتیم و شنیدیم و خندیدیم . انگار سالها با هم دوست بودیم !
صبح رسیدیم جلوی مکان مربوطه ؛ آموزشگاه رزم مقدماتی ولی عصر اردکان !
خسته بودم و خواب آلود و ناراحت . انگار دنیا روی سرم خراب شده بود . از این سر پادگان می فرستادنمون اون سر و این فرستادن ها تا ظهر ادامه داشت . یکبار برای تعیین گروهان ؛ یکبار برای گرفتن چیره ؛ یکبار بی دلیل … و این برای آدم تقریبا ناز پرورده ای مثل من تقریبا غیر قابل تحمل بود !
غم ! تنها چیزی که از روزهای اول خوب به یادم مونده فقط همینه . غمی که نه از کار سختی بود و نه از ناراحتی . نمی دونم غم غربت بود ؛ غم بی خوابی بود ؛ غم گرسنگی و تشنگی بود …
کم کم نوبت به عادت رسید .هفته ها پشت سر هم می گذشتند . اغراق نیست اگر بگم از هفته دوم تا همین روز چهلم رو نفهمیدم چطور گذشت . کارها تکراری شده بود و ما هم مجبور به تحمل و تکرار ! زندگی قبلیم رو کلا فراموش کردم و با محیط پادگان اخت شدم . باورش کردم ؛ من سرباز بودم و البته تا ۱۶ ماه دیگه خواهم بود !
بیماری ! چیزی که حداقل ۲ هفته میانه خدمت من رو سیاه کرد . تجربه بیماری سخت رو نداشتم . عذاب آور تر از خود مربضی ؛ حضور فرمانده خشن با اسلحه بجای مادر مهربان با لیوان آب پرتغال یا بشقاب سوپ یود ! میلاد برای اولین بار در عمرش ؛ ۸ آمپول رو در عرض یک هفته زد !
دوست ! چیزی که میگن تو دوران خدمت بهترین هاش رو میشه پیدا کرد . حضور مطمئن نیستم که اینطور هست یا نه . ولی دوستی پیدا کردم که دوستش دارم و تا حدودی هم فکریم . از یک گروهان ۶۰ نفره ؛ یکی به ما رسید و بقیه فقط محض تفنن !
خنده ! جز جدا نشدنی شب ها و روزهای خدمت بود . به جوک ها و ادای بی مزه هم می خندیدم ؛ به ریش فرمانده ؛ قد کوتاه دژبان ؛ شکم جلوی آنیکی دژبان ؛ به هوای بد ؛ به قیافه هم ؛ به زمین و زمان می خندیدم و انگار این خنده های از روی معده ؛ تمامی نداشت !
همین بود ؛ حداقل تا اینجا . تنها چیزهایی که یاد نگرفتم ؛ رژه ؛ تیر اندازی ؛ تاک تیک ؛ استتار و باقی چیزهایی بود که باید !
فرصت و حوصله ای شد ؛ پایان دوره مفصل تر می نویسم ..
سام میلاد جان !!
خیلی ناراحت میشم ازت در مورد غم میشنوم !! یاد این میوفتم که ۲-۳ سال دیگه منم میرم سربازی !!
خدا …
امیدوارم زودتر تموم بشه …