دو ماهی که گذشت ، سخت ترین و متفاوت ترین دوران زندگی ام بود ، در این ذره ای شک ندارم . دورانی که مجبور شدم با آدم هایی سر کنم که نمی خواستم ، کارهایی را بکنم که نمی خواستم ، چیز هایی را بخورم که نمی خواستم و در کل ، آنطوری زندگی کنم که نمی خواستم . بله ؛ من قسمت سخت ِ سربازی را گذراندم
صبح ِ روزی که رسیدیم پادگان ، مثل آدم های گیج و منگ اینطرف و آنطرف را نگاه می کردیم و هنوز نیامده ، به فکر رفتن بودیم . روز ها انگار خیال نداشتند بگذرند ؛ اصلا انگار این دوماه قرار نبود تموم بشه
ولی شد . روز آخر ، دومین دوره بعد از ما تازه وارد پادگان شده بودند . همانطور گیچ به در و دیوار نگاه می کردند ، احتمالا فکر می کردند کی قراره از اینجا برن بیرون
العان که به عقب نگاه می کنم ، می بینم آدم پخته تری شدم . طیف گسترده تری از آدم ها را شناخته ام . خیلی از خلقیاتی که نباید می داشتم را شناختم و از همه مهمتر این را فهمیدم که تنها راه سازش با آدم هایی که هم جنس من نیستند ؛ سکوت است و بس
…
از شنبه صبح ؛ بخش دوم خدمت زیر پرچمم شروع میشه . دورانی که هم طولانی تر هست و هم احتمالا عذاب آور تر . اما می خوام برخلاف آموزشی ، اصلا سخت نگیرم بگذارم هر چی می خواد بشه ! چون اگر هم من نخوام میشه …
پ.ن: این چند رو حس خوبی نداشتم و ندارم . مثل دیوونه ها شدم . همه چیز برام غریبه . رفتار دیگران ، خانواده ام و حتی اتاق و سایلم . انگار اینها هیچ وقت نبودند یا مال من نیستند . عادت کرده بودم به همون تخت نه چندان راحت آسایشگاه و وسایل محدودم توی کمد . حدس می زنم باید طبیعی باشه ، یعنی باید باشه !
پ.ن۲: مقداری از یک نواختی اطرافم رو به لطف گوشی جدید از بین بردم ! همین که توی این همه چیز غیر عادی ، یک چیز جدید داشته باشی و بتونی باهاش ور بری کلی غنیمته !
پ.ن۳: تو این مدت ، کلی مجله و کتاب نخونده روی هم رفته دارم که می ترسم برم سراغشون ! هم به خاطر حجم بالایی که دارند ، هم به خاطر اینکه اتفاقات دوماه قبل رو واسم واگویه می کنند !