بایگانی برای فروردین, ۱۳۸۸

من ، زندگی ، برجک و کتاب !

جمعه, ۲۱ فروردین, ۱۳۸۸

۱- کم کم دارم از این سرعت لعنتی زمان ناراحت میشم ! اینقدر سریع و بی ملاحظه آدم رو جابجا می کنه که اگر غافل بشی میبینی که رفتی و جا موندی !

۲- انگار همین دیروز ، نه اصلا همین یک ساعت قبل بود که داشتم خودم رو برای سربازی آماده می کردم . عجبا ! سه ماه از اون روز ِ نه چندان بد گذشت با کلی اتفاق ، کلی خنده ، کلی گریه و کلی حس متفاوت و من العان اینجام ! بدون اینکه بهمم چطور شد و من چه شدم با اینهمه تغییر..

۳- یادتون هست ؛ یکی دو هفته پیش می نالیدم از دلهره ها و تشویش ها و اضظراب های کاذبم ؟ العان به روزهای اول یگان فکر می کنم ، دوست دارم جایی باشم که کسی نباشد و با صدا بلند نعره بزنم و بخندم ! خدا و دنیا ما رو بدجوری دست انداختند . شرط می بندم خدا وقتی ما خوابیم ساعت ها رو دستکاری می کنه ؛ حتی درون ما رو …

۴- باورم نمی که ۱۲ روز از اون رو گذشته . ۱۲ روز که هیچ احساسی نسبت بهش ندارم ، خنده داره اگر بگم خاطره و تصویر روشنی هم ازش در ذهنم نیست .

۵- به نظر خودم روزهایی که تو پادگان هستم رو خیلی بهتر از روزهای خونه می گذرونم . در طول ۲۴ ساعت ۸ ساعت بالای برجکم که به لطف قمیشی که با اجازش اشعارش رو زمزمه می کنم ، به سرعت “زمان” می گذره . بقیه روزم رو هم تا اونجایی که بتونم از دست بچه ها فرار کنم و به یه جای خلوت پناه ببرم ؛ با کتاب پر میکنم . توی این مدت ۲ تا کتاب تموم کردم و دارم روی سومی کارمی کنم .

۶- کتاب خوندن من تو پادگان همون قدر برای بقیه عجیب و غیر قابل تصوره که استفاده از چنگال توی غذاخوری ! برای بقیه کتاب خوندن و نوشتن من کاری غیر عادی و محمل و برای من مدام خوابیدن و علاف گشتن بقیه ! یه جورایی گاو پیشونی سفید شدم ، بقیه من رو از خودشون نمی دونند و من بقیه رو از خودم ! در عین حال با هم رابطه و تعامل خوبی داریم…

۷- از میون هم دوره ای هام ، نسبت به “سلمان” که تو دوران آموزشی با هم هم گروهان و هم تخت بودم حس خاصی دارم . سلمان ۴ سال از من بزرگتره ، آدمی کاملا مذهبی و مقید به اصوله و یقین دارم اگر سیاسی بود ؛ حتما اصولگرا میشد ! با همه این احوال وقتی می بینمش  گل از گلم می شکفه و یاد تمام خاطرات خوب و بد دوران آموزشی می افتم . عجب دورانی بود …

۸- از اینکه اینجا حرفی غیر از سربازی ندارم که بزنم متعجبم و ناراحت ! البته شما هم حق ندارید گله کنید ! نصف زندگی من اونجاست و نصف بقیه تحت الشعاع پادگان … فراموش نکنید که من یک سربازم !

۹- به خودم قول دادم دیگه اینجا از سربازی چیزی ننویسم ، یا حداقل وقتی بنویسم که اتفاق خاصی افتاده باشه یا دلیل موجهی برای نوشتن داشته باشم . ولی نمی دونم اگر بخوام به این عهد نا نوشته پایبند باشم ، آیاچیز دیگه ای می تونم از خودم در بیارم ؟!

۱۰- به تعداد ماههایی که از احداث وبلاگم می گذره نگاه می کنم . خدای من ! ۷ ماه گذشته و من هنوز همونی هستم که بودم ؛ یعنی هنوز میلادم و هنوز خط خطی می کنم و هنوز می خوانم وهنوز … لج کردم انگار . نمی دونم از سرعت عجیب زمان گیج شدم یا مشکل از جای دیگست . گویا مشکل خود ِ “میلاده”

۲۴ / ۲۴

دوشنبه, ۱۷ فروردین, ۱۳۸۸

۷ روز تو پادگان با ۷ سال دلتنگی و اضطراب رو پست سر گذاشتم تا از این به بعد ۲۴ ساعت ، در خدمت نظام باشم و ۲۴ ساعت در خدمت میلاد !

افکار پریشان یک سرباز

یکشنبه, ۹ فروردین, ۱۳۸۸

مثل دیوانه ها از رختخواب بیرون آدم و هنوز کامپیوتر بالا نیامده سیگارم رو روشن کردم . برای چندمین باز از صبح و چند صدمین با از اول هفته ، دلشوره فردا که قراره بعد از ۱۲ روز مرخصی برم پادگان به جانم افتاده . به این درد بی درمان ، سردرد را هم اضافه کنید

مثل احمق ها “راهها مقابله با دلشوره” را جستجو می کنم . انگار دنبال و ِ ردی میگردم که درجا دردم را دوا نکند. یکی از لینک ها می گوید :

۱- ورزش کنید ؛ ۲- تنفستان را کنترل کنید ، ۳- با دیگران ارتباط برقرار کنید ، ۴- با خدا راز و نیاز کنید ، ۵- منظم باشید و به کارهایتان سر و سامان بدهید ؛ ۶- به انجام کارهای مورد علاقه‌تان بپردازید ؛ ۷- از شنیدن برخی اخبار پرهیز کنید ؛ ۸- روابط عاطفی برقرار کنید ؛ ۹- جای خود را عوض کنید ؛ ۱۰- در طول زندگی فرصتی را به گریه کردن اختصاص دهید ؛ ۱۱- تا می‌توانید بخندید ؛ ۱۲- به هرچیز به اندازه‌ی لازم بها بدهید

از دست این همه دلشوره عاصی شدم . یه سیگار دیگه روشن می کنم و فکر می کنم که حداقل شش روز سیگار بی سیگار . به ساعت های تنهایی ای که بالای برجک خواهم بود ، به اذیت های احتمالی ، به مسئولیت نگهداری از اسلحه ، به گم شدن نیمه شب بین راه برجک تا آسایشگاه ؛ به اینکه شب خواب بمونم ، به اینکه شب از سرما خواب نرم ، به تمام چیزهای بدی که امکان داره برام پیش میاد فکر می کنم … کجایی امیر علی که دیگه نگی میلاد فقط به نیمه پر لیوان فکر می کنه

یاد مسافرتم افتادم . یاد شبهایی که قبل از خواب خوشحال بودم و منتظر فردا . منتظر فردایی که قرار بود جاهای جدیدی رو ببینم ؛ با آدم های جدیدی آشنا بشم . اما حالا ، شب ها امید جالبی برای بیدار شدن ندارم . فرداهایم دقیقا مثل دیروزهایم خواهد بود ، به همان بدی یا شاید به همان خوبی

به ۱۲ روزی که پشت سر گذاشتم فکر می کنم. به اینکه چفدر این ۱۲ روز خوب بود . چقدر کتاب خواندم . چقدر مجله ورق زدم . چقدر کارهایی کردم که می خواستم . چقدر سیگار کشیدم . چقد فیلم خوب دیدم . و باز فکر می کنم که چقدر می توانست این دوازده رو بهتر و مفید تر بگذرد . به خودم میگم حدمت حداقل این حسن رو داشت که ارزش وقت رو بهتر و بیشتر بدونم . راست می گویم ؛ به خودم !

امروز رو با دوست دوران آموزش گذراندم . به این فکر می کنم که حامد ، چقدر بیشتر از من سختی کشیده . به اینکه کل ایام عید رو توی پادگان بود و من این بیرون در آزادی به سر می بردم . لحظه ای خوشحال میشم و باز …

چند روزی هست کتابی می خوانم به نام ” دا ” (به زودی توضیحات مفصلی درباره اش خواهد داد) داستان از زبان دختری ۱۷ ساله در زمان جنگ شوم ِ ایران و عراق از خرمشهر نقل میشه . اینقدر مصیبت ، فلاکت و بدبختی میکشه که حتی برای لحظه ای نمی تونم خودم رو جای اون یا درکنارش تصور کنم . یاد او که می افتم از خودم و احوالاتم بدم میاد . این ابدا شعار نیست !

یک نخ دیگه روشن می کنم . هنوز ۴ نخ مونده . می دونم که باید بخوابم . ولی مگه حالیم میشه ؟ ۱۲ شب نخوابیدم  ، پس چطور می تونم خودم رو مجاب به خوابیدن کنم ؟اصلا بیخیال ! تا صبح بیدار می مونم ، هر چه بادا باد !

این فردا و فرداهای لعنتی بعد از آن هم می آیند و با همه سختی ای که فقط برای من است و بس می گذرد. سالهای سال بعد ؛ یاد این احظه می افتم . این نوشته را می خوانم و به حال امروزم می خندم .

این آخر فکر من بود!

با تو می مونم / آلبومی گوش نواز از گروه هفتم

شنبه, ۸ فروردین, ۱۳۸۸

طبق معمول چند سال گذشته ، خیلی کم پیش میاد که بشه از خواننده یا آلبومی تعریف و تمجید کرد . اکثر آلبوم هایی که به صورت مجاز یا غیر مجاز (با معیار های وزارت ارشاد !) منتشر میشن ، در بهترین حالت ، یک یا دو تراک خوب و قابل قبول دارن و بقیه آلبوم چندان ارزشی نداره .

با تو می مونم

با تو می مونم

توی این بازار آشفته موسیقی ، انتشار یک آلبوم خوب از یک گروه خوب و کاربلد می تونه اتفاق خوبی باشه ! گروه هفتم در حالی اواخر سال گذشته اولین البمشون (با تو می مونم) رو وارد بازار کردند که ۲ آهنگ قبلیشون که به صورت single پخش شده بود ، مورد استقبال خوبی قرار گرفت .

توی این آلبوم ، بغیر از یک اهنگ که ریتم نسبتا تند و شادی  داره ، ۹ آهنگ بقیه ریتم و موزیک آروم و دلنشیتی داره و می تونه آرامش خوبی به شما بده . ضمنا شعر های خوب و غنی کار رو هم نباید دست کم بگیرید که نقش مهمی تو “قابل قبول” بودن آلبوم داره

این آلبوم رو شرکت ایران گام منشتر کرده و می تونید با قیمت ۱۵۰۰ تومن (ناقابل!) ابتیاع فرمائید ! خواهشا به فکر دانلود هم نیافتید که کار شایسته ای نیست :)

چرا عقب ماندیم ؟ (معرفی کتاب)

سه شنبه, ۴ فروردین, ۱۳۸۸

مدت تقریبا زیادی بود که کتاب نخونده بودم . اکثر وقتی که می باست به خوندن اختصاص می دادم رو با گودر و مجله و وبلاگ پر کرده بودم و این وسط دیگه وقتی برای کتابخونه نخونده ام باقی نمی موند ! اما از یکی ، دو هفته قبل یک اتفاق کوچیک باعث شد باز هم یار ِ مهربان رو دستم بگیرم و با هم ساعاتی معاشقه کنیم !

ظرف هفته گذشته کتابی می خوندم با نام “چرا عقب مانده ایم ؟” که نگاهی جامعه شناسانه داشت به مردم ایران و علل عقب افتادگیمون

نویسنده کتاب ، اول با کلی رعایت آداب و احترام ، به نحوی که به کسی بر نخوره عقب موندگیمون رو بیان و با ارائه مدارکی ثابت می کنه . بعد هم دلایل و فرضیه های موجود از قبیل حمله اعراب ، استعمار ، طاغوت و… رو بررسی می کنه و عملا همه رو یا نفی میکنه یا درصدتاثیرشون رو خیلی ضعیف حساب می کنه . بعد هم فرضیه خودش رو که ” رفتار و عادات” مردم هست رو مطرح می کنه و دهها دلیل برای حرفش میاره که حقیقتا منطقی ومستدلل هست .

در نهایت میاد خلقیات ایراینها رو مورد بررسی قرار میده و اصلی ترین علت کج رفتاری ایرانیان رو “دروغگویی” عنوان می کنه .در نهایت فرضیه چند شخصیتی رو مطرح می کنه و ثابت می کنه ما آدم هایی چند وجهی هستیم و عموما در تسخیر بدترین وجه ممکنیم و کمتر سراغ شخصیت بالغ با متفکر می ریم !

کتاب نسبتا خوبی بود . نثر قابل قبول و عامیانه ای داشت و میشد حس کرد که نویسنده بدون غرض و و اقع بینانه عقاید و ماحصل تحقیقاتش رو بیان می کنه . البته حجم تقریبا زیادی از کتاب به خاطرات و مثال های کوچه بازاری جنای نگارنده اختصاص داشت که به نظر من میشد حذف یا حداقل کوتاه تر بشه .

شناسنامه کتاب :

نام : چرا عقب ماندیم ؟ جامعه شناسی مردم ایران

نویسنده :‌ دکتر علی محمد ایزدی

انتشارات : نشر علم

قیمت : ۴۲۵۰ تومان

من پرم از خیال خالی شدن ..

دوشنبه, ۳ فروردین, ۱۳۸۸

وقتی شونزده سالم بود ، از دامادمون ، که تازه دامادمون شده بود ، پرسیدم : عاشق شدن یعنی چی ؟ نگاهی بهم کرد و لبخندی زد و گفت : وقتی از خودت خالی شدی و از معشوق پر شدی ، یعنی عاشق شدی

از اون روز (که فکر می کردم عاشق شدم) تا حالا (که فکر می کنم عاشقم) این جمله سنگ محک من شده برای اینکه بفهمم عاشقم یا نه !

۴ سال از اون روز گذشته . کلی بزرگتر شدم . محیطم کلا عوض شده ؛ ادم های زیادی به دایره نزدیکانم اضافه شدند و ادم های زیادی کم . افکارم کلا عوض شده . خیال می کنم پخته تر شدم . خیال می کنم آدم بهتر و مهمتری شدم . همه چیزم دگرگون شده الا حسم به او…

هنوز دنبال اینم که بهمم خالی شدم از خود ؟ پر شدم از او ؟ چطور بفهمم ؟ مجالش نبوده تا امروز !

برای امروز من ، دعای خیر کنید لطفا !

چپ دستها به بهشت می روند ؟

دوشنبه, ۳ فروردین, ۱۳۸۸

من چپ دستم !

از وقتی که دنیا اومدم هم چپ دست بودم . احتمالا وقتی شیشه شیرم رو با دست چپ بر می داشتم یا ماشین بازیم رو بادست چپ هل می دادم ، بابا و مامان فهمیدن که شازدشون چپ دسته ! جالبه که مامان همیشه اصرار داره که چپ دست ها خیلی باهوشن و اتفاقا میلاد ، این فرضیه رو تایید می کنه دی: مامان خیلی به من لطف داره :)

تو تمام این ۲۰ سالی که از عمرم گذشته ، هیچ وقت به اینکه چرا چپ دستم فکر نکردم . یعنی ابدا برام مساله مهمی نبوده که بخوام بهش فکر کنم . نه برای مشکل آفرین بوده و نه موهبتی ! البته یه بار موقع کنکور یادمه که کلی گشتم تا صندلی چپ دست پیدا کنم یا تو یربازی برای بارکردن در کنسرو همیشه مشکل داشتم و البته هنوز هم دارم ! دست راستم کمی تنبل شده !

ولی طی یک ماه گذشته به شکل مشکوکی با افراد چپ دست ِ وبلاگ نویس آشنا میشم که باز به طر مشکوکی جمیعا در مورد این خصلت مشترکون چیزکی نوشته که در واقع ، با احترام به همشون ، خزئبلی بیش نبودن ! از چند سالعت پیش به شدت رفتم تو فکر اینکه خدا چرا من رو چپ دست کرده ؟! یعنی نظر کردم دی: ؟!

پ.ن : طی هفته گذشته وقتی به دو چیز فکر می کنم بد جوری دلشوره میگیرم . دلشوره ای که بعد از چند دقیقه کلا محو میشه . یکی فکر به ادامه سربازی و اینکه باید ۱۶ ماه دیگه محیط نظامی رو تحمل کنم . یکی هم کنار کشیدن خاتمی . این دومی رو نمی دونم چرا ! با اینکه ابدا آدم سیاسی ای نیستم (و این رو بارها گفتم) ولی عجیب از کارکتر سید محمد خوشم میاد ! کاشکی بیاد و یکی از دلشوره های ما رو برطرف کنه…


| ترجمه به فارسی |