مثل دیوانه ها از رختخواب بیرون آدم و هنوز کامپیوتر بالا نیامده سیگارم رو روشن کردم . برای چندمین باز از صبح و چند صدمین با از اول هفته ، دلشوره فردا که قراره بعد از ۱۲ روز مرخصی برم پادگان به جانم افتاده . به این درد بی درمان ، سردرد را هم اضافه کنید
مثل احمق ها “راهها مقابله با دلشوره” را جستجو می کنم . انگار دنبال و ِ ردی میگردم که درجا دردم را دوا نکند. یکی از لینک ها می گوید :
۱- ورزش کنید ؛ ۲- تنفستان را کنترل کنید ، ۳- با دیگران ارتباط برقرار کنید ، ۴- با خدا راز و نیاز کنید ، ۵- منظم باشید و به کارهایتان سر و سامان بدهید ؛ ۶- به انجام کارهای مورد علاقهتان بپردازید ؛ ۷- از شنیدن برخی اخبار پرهیز کنید ؛ ۸- روابط عاطفی برقرار کنید ؛ ۹- جای خود را عوض کنید ؛ ۱۰- در طول زندگی فرصتی را به گریه کردن اختصاص دهید ؛ ۱۱- تا میتوانید بخندید ؛ ۱۲- به هرچیز به اندازهی لازم بها بدهید
از دست این همه دلشوره عاصی شدم . یه سیگار دیگه روشن می کنم و فکر می کنم که حداقل شش روز سیگار بی سیگار . به ساعت های تنهایی ای که بالای برجک خواهم بود ، به اذیت های احتمالی ، به مسئولیت نگهداری از اسلحه ، به گم شدن نیمه شب بین راه برجک تا آسایشگاه ؛ به اینکه شب خواب بمونم ، به اینکه شب از سرما خواب نرم ، به تمام چیزهای بدی که امکان داره برام پیش میاد فکر می کنم … کجایی امیر علی که دیگه نگی میلاد فقط به نیمه پر لیوان فکر می کنه
یاد مسافرتم افتادم . یاد شبهایی که قبل از خواب خوشحال بودم و منتظر فردا . منتظر فردایی که قرار بود جاهای جدیدی رو ببینم ؛ با آدم های جدیدی آشنا بشم . اما حالا ، شب ها امید جالبی برای بیدار شدن ندارم . فرداهایم دقیقا مثل دیروزهایم خواهد بود ، به همان بدی یا شاید به همان خوبی
به ۱۲ روزی که پشت سر گذاشتم فکر می کنم. به اینکه چفدر این ۱۲ روز خوب بود . چقدر کتاب خواندم . چقدر مجله ورق زدم . چقدر کارهایی کردم که می خواستم . چقدر سیگار کشیدم . چقد فیلم خوب دیدم . و باز فکر می کنم که چقدر می توانست این دوازده رو بهتر و مفید تر بگذرد . به خودم میگم حدمت حداقل این حسن رو داشت که ارزش وقت رو بهتر و بیشتر بدونم . راست می گویم ؛ به خودم !
امروز رو با دوست دوران آموزش گذراندم . به این فکر می کنم که حامد ، چقدر بیشتر از من سختی کشیده . به اینکه کل ایام عید رو توی پادگان بود و من این بیرون در آزادی به سر می بردم . لحظه ای خوشحال میشم و باز …
چند روزی هست کتابی می خوانم به نام ” دا ” (به زودی توضیحات مفصلی درباره اش خواهد داد) داستان از زبان دختری ۱۷ ساله در زمان جنگ شوم ِ ایران و عراق از خرمشهر نقل میشه . اینقدر مصیبت ، فلاکت و بدبختی میکشه که حتی برای لحظه ای نمی تونم خودم رو جای اون یا درکنارش تصور کنم . یاد او که می افتم از خودم و احوالاتم بدم میاد . این ابدا شعار نیست !
یک نخ دیگه روشن می کنم . هنوز ۴ نخ مونده . می دونم که باید بخوابم . ولی مگه حالیم میشه ؟ ۱۲ شب نخوابیدم ، پس چطور می تونم خودم رو مجاب به خوابیدن کنم ؟اصلا بیخیال ! تا صبح بیدار می مونم ، هر چه بادا باد !
این فردا و فرداهای لعنتی بعد از آن هم می آیند و با همه سختی ای که فقط برای من است و بس می گذرد. سالهای سال بعد ؛ یاد این احظه می افتم . این نوشته را می خوانم و به حال امروزم می خندم .
این آخر فکر من بود!