بایگانی برای اردیبهشت, ۱۳۸۸

نمایشگاه یاران مهربان

دوشنبه, ۲۱ اردیبهشت, ۱۳۸۸

فکر کن ! تا ساعت ۲ پادگان باشی و بعد که میای خونه ، هوس کنی بری نمایشگاه ! ضمن اینکه تو خونه کلی کار از قبل مونده داشته باشی و بدونی که وقتی برگردی ؛ نایی برای کار نیست ، با این حال باز بری ، تصمیم فوق العاده ای نیست ؟

ترافیک از یک طرف ، نبود بنزین و بلد نبودن درست مسیر هم از طرف دیگه باعث شد تا از خیر با ماشین رفتن بگذرم و به متروی مهربان اما همیشه شلوغ اکتفا کنم . از ساعت ۴ که وارد محیط مصلی شدم ، ماجرا جویی چند ساعته من شروع شد :

۱- بر خلاف جمعه که با اهل منزل رفته بودیم و انجام هرگونه خلاف غیر ممکن بود ، اینبار تنها بودم و سبک بال ! بدون هیچ ترس و واهمه ای به محضی که از در مترو خارج شدم ، مالبروی دوست داشتنی رو اتش کردم و برای خودم ساعات خوبی رو متصور شدم !

۲- نمایشگاه نسبت به جمعه خلوت تر بود، ولی با این حال هنوز هم با تمام قوا شلوغ بود . جمعیتی که من روز جمعه تو مصلی دیدم ، بعد از جمعیتی که چند سال قبل روز شهادت امام رضا توی حرم دیده بودم ، بیشترین بود ، از نظر تعداد !

۳- کل ناشر های عمومی امسال زیر یک سقف بودند و بجای اینکه دنبال سالن انتشارات مورد نظر بگردی ، می بایست اسم راهرو رو می فهمیدی . فکر کنم حدود ۴۰ راهرو بود که توی هر راهرو حداقل ۲۰ غرفه وجود داشت . خیلی بلدیت می خواد که غرفه و راهرویی رو از دست ندی !

۴- معمولا جلوی غرفه هایی که دوست داشتم بیشتر بایستم و کتابهاش رو زیر و رو کنم (کاروان ؛ نی ؛ قطره ، فانوس و…) شلوغتر بود ! همین باعث می شد که در بهترین حالت نتونم بیشتر از نصف کتابها رو رصد کنم .

۵- با اینکه دوبار و هر بار حدود ۵ ساعت توی نمایشگاه بودم ، ولی بیشتر از نصف غرفه ها (منهای غرفه های دانشگاهی و خارجی و درسی) رو رصد کنم ! ماشالله اینقدر شبستان بزرگه که فکر نمی کنم حتی با سه بار رفتن هم بتونم مدعی بشم کل غرفه ها رو شخم زدم !

۶- بزرگترین معضل این بود که بعد از هر خرید ، مقداری به حجم و وزن نایلون های دستم اضافه میشد و این یعنی یه عذاب شیرین به عذاب های شیرین قبلی اضافه شدن! فقط خدا می دونه چند بار از خرید چند تا کتاب فقط به خاطر ترس از حملشون منصرف شدم !

۷- نمایشگاه برای ما فقرا ؛ هیچ حسنی که نداشته باشه ، تخفیف های نسبتا خوبی داره ! از حداقل ۱۰ درصد تا ۵۰ درصد ! نمی دونید چه حالی میده وقتی غرفه محبوبت کتابهاش رو با ۳۰ درصد تخفیف میده !

۸- می تونید تو ذهنتون لذتی رو بالاتر از خوردن یک عدد ژامبون مرغ با سس فرامون ، اون هم بعد از یک خرید طولانی متصور بشید ؟! تازه می تونید با کمی ابتکار یه نخ سیگار هم به آخر اضافه کنید !

۹- کم کم وقت خداحافظی از نمایشگاه و سلام به مترو فرا رسید ! ماحصل این گشت چند ساعته ، ۴ کیسه نایلونی بزرگ و چند ده جلد کتاب شد که با عذاب فرامون رسوندمشون خونه . این عذاب دقیقا از لحظه خروج از سالن شروع شد و طی رسیدن به مترو، قطار عوض کردن ها و گیر کردن میان شلوغی و… تا لحظه رسیدن به خونه و پهن کردن وسط هال ادامه داشت ! ولی ماحصل شیرین و دوست داشتنی بود ! یه عالمه کتاب !

۱۰- حداقل برای سه ماه کتاب دارم ! سه ماه ِ پر کتاب و شیرین

سفر پله ای !

چهارشنبه, ۱۶ اردیبهشت, ۱۳۸۸

تا حالا شده ۲ روز تمام ، پله ها رو بالا و پایین کنید ؟ اون هم پله های غیر استاندارد ؟! اگه نشده می تونید یه سری به قلعه رودخان بزنید و بعد ماسوله رو گز کنید …

پ.ن:احتمالا فردا مفصل تر توضیح میدم :)

وقتی بیان احساسات سخت می شود

یکشنبه, ۱۳ اردیبهشت, ۱۳۸۸

صادقانه جواب بدید ! تا بحال براتون پیش اومده یکی رو دوست داشته باشید ، از دیدنش خوشحال بشید یا مایل باشید باهاش معاشرت کنید ، ولی بنا به هزار و یک دلیل نتونید یا نخواید بهش بگید ؟

منظورم منحصرا جنس مخالف نیست . اتفاقا بیشتر مقصودم روی جنس موافقه !

اصلا بگذارید یک طور دیگه بپرسم . چند بار تا حالا به دوست ِ صمیمی ِ جنس ِ موافقتون گفتید که از دیدنش خوشحال میشید و از اینکه باهاش دوست هستید خوشحالید ؟ براتون پیش اومده که مایل باشید با یکی از اقوامتون یا دوستان دوستتون صمیمی تر بشید ، ولی ترجیح دادید محافظه کارانه تر برخورد کنید و به طرف نزدیک نشید یا ترجیح بدید ابراز دوستی از طرف ِ مقابل باشه ؟

اگه جوابتون به همه سوال های بالا منفیه ، شما آدم خیلی خوبی هستید و یقینا دوستان زیادی دارید ! ولی بدبختانه من اینطور نیستم و باز متاستفانه اکثر آدم هایی که باهاشون راحت بودم و این سوال رو ازشون پرسیدم هم حال و روزی شبیه به من رو داشتند !

دلیل ِ شخص ِمن هم ، غرور ِ مسخرمه ! یه حس ابلهانه همیشه درونم داد میزنه که آهای ! تو نباید اقدام کنی ، تو باید دوست ِ اون باشی ، نه اون دوست ِ تو !

اوضاع وقتی خراب تر میشه که گاها علاقه دارم به دوستای صمیمیم ثابت کنم (به دروغ) که خیلی دوستیمون برام اهمیت نداره و بیشتر شبیه تفننه !

لطفا من رو متهم به عوضی بودن ، مغرور بودن و بقیه الفاظ … نکنید ! به هر حال من اینطوریم و جدیدا به این نتیحه رسیدم که دنیا رو باید جور دیگر دید…

حالا اگر شما حال و هوایی بمثابه من دارید ؛ لطف کنید که کامنتی بگذارید و دلایلتون رو بگید . اگر هم راه حلی برای رفع این ایراد دارید ، دریغ نکنید ، لطفا …

به بهانه روز آمدنت

چهارشنبه, ۲ اردیبهشت, ۱۳۸۸

سلام مامان

خوبی ؟

هیچوقت فکر نمی کردم نوشتن چند خط برای تبریک گفتن تولدت اینقدر سخت باشه . اول خواستم از خوبیهات تعریف کنم ، از “مادری” کردن هات . از صبوریهات ، از مهربونی هات … ولی نتونستم ، یعنی نه اینکه نتونم ها ، نتونستم اون چیزی که می خواستم رو بیان کن . هیچوقت تو نوشتن احساسم اینقدر درمونده نشده بودم…

چون می دونم خیلی کار داری ، باید غذای من و بابا رو درست کنی ، به کارهای خونه برسی ، ظرف بشوری ، جارو بزنی و… زیاد عرض تبریکم رو طولانی نمی کنم

تولدت رو که هر سال یادم میاره یکی رو دارم که دوستم داره و دوستش دارم رو به تو نه ، به خودم تبریک می گم .

همیشه ، باشی


| ترجمه به فارسی |