وقتی بیان احساسات سخت می شود

صادقانه جواب بدید ! تا بحال براتون پیش اومده یکی رو دوست داشته باشید ، از دیدنش خوشحال بشید یا مایل باشید باهاش معاشرت کنید ، ولی بنا به هزار و یک دلیل نتونید یا نخواید بهش بگید ؟

منظورم منحصرا جنس مخالف نیست . اتفاقا بیشتر مقصودم روی جنس موافقه !

اصلا بگذارید یک طور دیگه بپرسم . چند بار تا حالا به دوست ِ صمیمی ِ جنس ِ موافقتون گفتید که از دیدنش خوشحال میشید و از اینکه باهاش دوست هستید خوشحالید ؟ براتون پیش اومده که مایل باشید با یکی از اقوامتون یا دوستان دوستتون صمیمی تر بشید ، ولی ترجیح دادید محافظه کارانه تر برخورد کنید و به طرف نزدیک نشید یا ترجیح بدید ابراز دوستی از طرف ِ مقابل باشه ؟

اگه جوابتون به همه سوال های بالا منفیه ، شما آدم خیلی خوبی هستید و یقینا دوستان زیادی دارید ! ولی بدبختانه من اینطور نیستم و باز متاستفانه اکثر آدم هایی که باهاشون راحت بودم و این سوال رو ازشون پرسیدم هم حال و روزی شبیه به من رو داشتند !

دلیل ِ شخص ِمن هم ، غرور ِ مسخرمه ! یه حس ابلهانه همیشه درونم داد میزنه که آهای ! تو نباید اقدام کنی ، تو باید دوست ِ اون باشی ، نه اون دوست ِ تو !

اوضاع وقتی خراب تر میشه که گاها علاقه دارم به دوستای صمیمیم ثابت کنم (به دروغ) که خیلی دوستیمون برام اهمیت نداره و بیشتر شبیه تفننه !

لطفا من رو متهم به عوضی بودن ، مغرور بودن و بقیه الفاظ … نکنید ! به هر حال من اینطوریم و جدیدا به این نتیحه رسیدم که دنیا رو باید جور دیگر دید…

حالا اگر شما حال و هوایی بمثابه من دارید ؛ لطف کنید که کامنتی بگذارید و دلایلتون رو بگید . اگر هم راه حلی برای رفع این ایراد دارید ، دریغ نکنید ، لطفا …

به اشتراک بگذارید
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google Bookmarks
  • Furl
  • TwitThis
  • email
  • LinkArena
  • Ma.gnolia
  • MyShare
  • Print
  • Spurl
  • Technorati

نظر خود را ثبت کنيد


| ترجمه به فارسی |