جایی میان زمین و هوا!

همه چیز در حال گذره و من ساکن . انگار این خود من نیست که نقش اول این نمایشه مزحک زندگیه . شدم مثل یه تماشاچی که وسط داستان رسیده و سر هر هیچی در نمی آره . نه نقش ها رو می شناسه ؛ نه بازیها و نه مکان ها رو . احساس می کنم از زمان عقب موندم . هدف هام رو گم کردم و میون هیچ و پوچ دست و پا می زنم . فقط خوب یادگرفتم برای خودم چیزک هایی دست و پا کنم و به چیزهایی دل ببندم که یادم بره جریان از چه قراره !

روزهای پادگان بدون اغراق خوبن ؛ یعنی خیلی بهتر از اون چیزی که بیرون اتفاق می افته . ولی فاجعه از زمان خارج شدن از اونجاست . خستگی هجوم میاره به ÷لک ها ؛ به بدم و به جونم . چاره ای جز تسلیم نیست و تسلیم یعنی خوابیدنی که بیدار شدنش با خداست . خدا هم به زودتر از ساعت ۷ و ۸ شب راضی نمیشه ! ۷ و هشت شب هم یعنی دوباره خواب ؛ که اگه نخوابم فردا خواب می مونم ؛ که اگه بمونم دیر خروج میشم ؛ که اگه دیر خرو ج بشم ؛ دیر تر میام و….

روزهای پست حال و روزم بهتر بود .روزها سریعتر می گذشت ؛ عادت کرده بودم به یه تکراراحمقانه و محافظت از هیچ ! حداقل روزی چند صفحه کتاب می خوندم و این برام شده بود دل خوشی .ولی حالا اوضاع خیلی فرق کرده …

مدام امیدوارم به تغییر ؛ تغییری که ایجاد بشه و همه چیزم رو بهتر از این ولوشویفعلی بکنه . ولی مدام یادم میره که این تغییر رو خودم باید ایجاد بکنم .

باید شروع کنم ؛ بخدا باید شروع کنم ؛ …

به اشتراک بگذارید
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google Bookmarks
  • Furl
  • TwitThis
  • email
  • LinkArena
  • Ma.gnolia
  • MyShare
  • Print
  • Spurl
  • Technorati

نظر خود را ثبت کنيد


| ترجمه به فارسی |