اینروزا اصلا حال خوشی ندارم . احساس می کنم از اصلی که هیچوقت نداشتم دور افتادم ! احساس می کنم “خدمت” باعث شده نتونم به اون چیزی که می خوام برسم . برنامه ای برای زندگی ندارم . از هرگونه امید خالی شدم و فردا فقط برام یک معنی داره “پادگان”
عصرها ؛ اگر شیفت نداشته باشم ؛ خسته و درمونده میام خونه . هنوز پام به اتاقم باز نشده ؛ پلکام ناجوانمردانه سنگینی می کنن و هر چی مقاومت می کنم بیشتر فشار میارن . مدام به امید فردایی بهتر ؛ راحتتر و سبک ترم .
یادش به خیر … تو اموزشی مدام به خودم می گفتم بعد از آموزش ؛ تا ظهر پادگانم و بعد از ظهر هزار تا کار می تونم بکنم . کلاس زبان برم . کتاب بخونم . تئاتر ببینم … دریغ که تو این ۵ ماه ؛ ۵ تا فیلم ندیدم و ۵ تا کتاب هم نخوندم …
دوستی از بزرگی نقل قول میکرد “زندگی آن چیزی نیست که زیسته ایم ؛ آن چیزیست که به یاد می آوریم تا روایتش کنیم” راست می گفت . با این حساب من ۷ ماهی میشه که زندگی نمی کنم . اینقدر روزها عین هم , سنگین و عذاب آور و دردناکند که پیزی برای بازگو کردن حتی برای خودم هم ندارم …
یه دوست دیگه می گفت “بری خدمت تمام افکارت عوض میشه ، به زندگی جور دیگه ای نگاه می کنی” راست می گفت / ولی اون دوست بالایی میگفت “اگه چارچوب فکری خودت رو داشته باشی ، هیچ فرقی نمی کنی” نمی دونم راست میگفت یا نه . چون دقیقا نمی دونم چارچوب فکری ای داشتم که حالا بخواد دستخوش تغییر بشه یا نه
مضطربم . احساس می کنم از خودم عقب افتادم . از همه اون چیزهایی که می بایست العان داشته باشم و ندارم . از همه کتاب هایی که میبایست خونده باشم ولی نخوندم . از همه جاهایی که باید میدیدم ؛ ولی ندیدم . از “خودی” که باید میشناختم و هنوز دنبالشم .
عصر ها مثل احمق ها میرم بیرون . خسته ام و عصبی . به امید کمی آرامتر شدن . آهنگ شادو تند میگذارم و صدا رو تا اونجایی که راه داره بلند می کنم . پشت سر هم هم سیگاره که روی لبم میشینه و میره پایین . آخرش هم بعد ازیک ساعت اینور و اونور رفتن ؛ برمی گردم . هر شب یک مسیر ؛ چند آهنگ مثل هم و چند نخ سیگار . حتی تکرار هم تکراری شده
سروکله زدن که نه , فرمانبرداری از یه سری آدم کوته فکر که گاهی به خودم حق می دم به آدم بودنشون شک کنم پاک کلافم کرده . گاهی , میل داد زدن دارم و گاهی گریه …
عاصی ام . خسته , درمانده و از همه بدتر تنها تر از همیشه . العان بیشتر از همه عمرم احساس تنهایی می کنم . حس می کنم نیاز دارم به کسی که گوش شنوا داشته باشه برای حرف هام . به کسی که بتونم عصر ها باهاش قدم بزنم و حرف بزنم .
روشنی ای در کار نیست . همه جا سیاهه انگار . همه چیز دقیقا اونطوریه که نباید یا من نمی خوام …
خدایا … ناچارا کمک کن …