بایگانی برای تیر, ۱۳۸۸

گاهی ؛ زندگی

چهارشنبه, ۳۱ تیر, ۱۳۸۸

اینروزا اصلا حال خوشی ندارم . احساس می کنم از اصلی که هیچوقت نداشتم دور افتادم ! احساس می کنم “خدمت” باعث شده نتونم به اون چیزی که می خوام برسم . برنامه ای برای زندگی ندارم . از هرگونه امید خالی شدم و فردا فقط برام یک معنی داره “پادگان”

عصرها ؛ اگر شیفت نداشته باشم ؛ خسته و درمونده میام خونه . هنوز پام به اتاقم باز نشده ؛ پلکام ناجوانمردانه سنگینی می کنن و هر چی مقاومت می کنم بیشتر فشار میارن . مدام به امید فردایی بهتر ؛ راحتتر و سبک ترم .

یادش به خیر … تو اموزشی مدام به خودم می گفتم بعد از آموزش ؛ تا ظهر پادگانم و بعد از ظهر هزار تا کار می تونم بکنم . کلاس زبان برم . کتاب بخونم . تئاتر ببینم … دریغ که تو این ۵ ماه ؛ ۵ تا فیلم ندیدم و ۵ تا کتاب هم نخوندم …

دوستی از بزرگی نقل قول میکرد “زندگی آن چیزی نیست که زیسته ایم ؛ آن چیزیست که به یاد می آوریم تا روایتش کنیم” راست می گفت . با این حساب من ۷ ماهی میشه که زندگی نمی کنم . اینقدر روزها عین هم , سنگین و عذاب آور و دردناکند که پیزی برای بازگو کردن حتی برای خودم هم ندارم …

یه دوست دیگه می گفت “بری خدمت تمام افکارت عوض میشه ، به زندگی جور دیگه ای نگاه می کنی” راست می گفت / ولی اون دوست بالایی میگفت “اگه چارچوب فکری خودت رو داشته باشی ، هیچ فرقی نمی کنی” نمی دونم راست میگفت یا نه  . چون دقیقا نمی دونم چارچوب فکری ای داشتم که حالا بخواد دستخوش تغییر بشه یا نه

مضطربم . احساس می کنم از خودم عقب افتادم . از همه اون چیزهایی که می بایست العان داشته باشم و ندارم . از همه کتاب هایی که میبایست خونده باشم ولی نخوندم . از همه جاهایی که باید میدیدم ؛ ولی ندیدم . از “خودی” که باید میشناختم و هنوز دنبالشم .

عصر ها مثل احمق ها میرم بیرون . خسته ام و عصبی . به امید کمی آرامتر شدن . آهنگ شادو تند میگذارم و صدا رو تا اونجایی که راه داره بلند می کنم . پشت سر هم هم سیگاره که روی لبم میشینه و میره پایین . آخرش هم بعد ازیک ساعت اینور و اونور رفتن ؛ برمی گردم . هر شب یک مسیر ؛ چند آهنگ مثل هم و چند نخ سیگار . حتی تکرار هم تکراری شده

سروکله زدن که نه , فرمانبرداری از یه سری آدم کوته فکر که گاهی به خودم حق می دم به آدم بودنشون شک کنم پاک کلافم کرده . گاهی , میل داد زدن دارم و گاهی گریه …

عاصی ام . خسته , درمانده و از همه بدتر تنها تر از همیشه . العان بیشتر از همه عمرم احساس تنهایی می کنم . حس می کنم نیاز دارم به کسی که گوش شنوا داشته باشه برای حرف هام . به کسی که بتونم عصر ها باهاش قدم بزنم و حرف بزنم .

روشنی ای در کار نیست . همه جا سیاهه انگار . همه چیز دقیقا اونطوریه که نباید یا من نمی خوام …

خدایا … ناچارا کمک کن …

بدون شرح…

یکشنبه, ۲۸ تیر, ۱۳۸۸

سربازی خیلی سخته . یا حداقل خیلی سخت از اون چیزی که فکرش رو می کردم

نه جسمی , که روانی . باروح و اعصاب بازی می کنند بی پدر ها !

و ما پایه تر شدیم …

شنبه, ۲۷ تیر, ۱۳۸۸

تو پادگان ما هر سرباز یه کد پرسنلی داره که یه قسمتی ازاون کد ؛ دوره سربازیش هست . مثلا من دوره ۱۶۶ هستم و دوره بعد از من ۱۶۷ و همینطور بیا بالا ! روز اولی که از آموزشیاومده بودیم و تازه وارد یگان شده بودیم ، هر کیرو نگاه می کردی ازمون پایه تر بود ! یعنی چس ماه (بخوانید اندک ماه) مطلق ! اصلا حس خوبی نیست که همه نسبت بهت احساس پایگی بکنن ! خوب یادمه اونروز هاانتظار این رو می کشیدم که یه دوره جدید بیاد تا ازاین همه نگاه سنگین رها بشم…

امروز چهارمین دوره هم اومد زیرمون ! یا به قولی ۴دوره پایه شدیم . البته در اینکه هنوز اندک ماهیم هیچ شکی نیست ! ولی خوب حداقل یه ۱۰۰ نفری جدیدالورودتر از من هستند که می تونم بهشون نگاه کنم و اعتمادبه نفس بگیرم !

انصافا روزها خیلی سریع میگذرند. یعنی اصلا نمیفهمم صبح که به سختی شروع میشه ، چه طوربه ظهر و ظهر به شب میرسه . اینقدرتو پادگان کار دارم که گذر زمان رو احساس نمی کنم . برای همین عصر هاکه میام خونه ؛ تقریبا جنازم و بایستی چند ساعتی بخوابم . بین خودمون باشه ؛ یه جورایی از شرایط فعلی راضیم !

۲۰ سال گذشت …

دوشنبه, ۲۲ تیر, ۱۳۸۸

معمولا آدم ها روز تولدشون رو دوست دارن . یعنی این طور به نظر میرسه که روز تولد آدم می بایست دوست داشتنی باشه . ولی برای من هیچوقت اینطوری نبوده . نه اینکه بگم از اینکه بخوام بگم بدم میاد ها نه ؛ اتفاقا همیشه تیر که میرسه یه جورایی ذوق می کنم ؛ ذوق می کنم … ذوقی که خوشحالی نیست . ولی وقتی به روز تولدم میرسم احساسم عوض میشه . یه جورایی یاس منو میگیره …

امروز تولدم بود . ۲۲ تیر …. ۱۰ دقیقه پیش مراسم جمع و جور تولدم تموم شد ؛ کیک رو بریدیم و مهمون ها که محدود به خواهر و برادرم بودن رفتن خونشون . درست مثل هرسال بود . محبوب و علی و بابا و مامان کادو ها رو دادن ، شمع ها رو فوت کردم و کمی حرکات موزون انجام دادیم و بالاخره تمام . تقریبا مثل تمام تولد های روی زمین …

آدم ها برای چی تولد میگیرن ؟ برای اینکه به خودشون یادآوری کنن که یکسال دیگه روی زمین بودن ؟ برای اینکه به خودشون بگن که یه سال دیگه هم گذشت و هیچ ؟ مثلا چه اتفاق مهمی می افته که اینقدر برای همه جذابه ؟!

امروز هم مثل همه روزهای این چند ماه اخیر بود . معمولی و بد و خسته کننده . احساس می کنم سایه خدمت روی زندگیم باعث شده نسبت به همه چیزهای خوب احساس بدی داشته باشم  . امیدوارم اینطورباشه و این احساس بی تفاوتی نسبت به همه چیز بعد از خدمت تموم بشه ..

۵ روز بازداشت

سه شنبه, ۹ تیر, ۱۳۸۸

پنجشنبه هفته گذشته ، کسل تر از همیشه رفتم پادگان . ورودی که اگر میدونستم خروجی به این دیرهنگامی داره شاید اصلا نمی رفتم . حوالی ساعت ۱۲ بود که فرمانده محترم خبر ازدور جدید آماده باش ها که اتفاقا شدید تر از همیشه هم بود داد “۲۸ روز خدمت ؛ ۲ روز مرخصی” اولش باور نکردم . یعنی هیچ جوری نمی تونستم این اتفاق رو بپذیرم . ولی گویی حقیقت داشت . یکی از هم قسمتی ها خودش رو به در و دیوار می کوبید و بد و بیراه می گفت . بیچاره با دوست دخترش قرار دادشت گویا ! ولی من ؛ غش کردم ، به همین راحتی

درست خاطرم نیست چی می گفتم . ولی داد می زدم . یادمه می گفتم “برو ، برو” نمی خوام …. باور کن ، من بودم که روی زمین افتاده بودم و می لرزیدم و داد می زدم .

بردنم بهداری . کمی بهتر شده بودم . آرام و معصومانه گریه می کردم  . اما … دکتر محترم “حدس” زدند که تمارض می کنم . چه شد ؟

فرمانده فرمودند “سوسول بازی و قرطی بازی در میاری ؟ تمارض می کنی ؟ ۵ روزبازداشت مبارکت باشه”

حال نداشتم . داغ بودم . با آمبولانس تا بازداشتگاه جدیدالتاسیس پادگان مشایعتم کردند و با دو تا پتو من رو به حال خودم رها کردند . ۲۴ ساعت اول تحت تاثیر آمپول خواب آور ، خواب و بیدار بودم . اما ۴ روز آخر …

نفهمیدم چطور آمد و چطور رفت . ولی سخت آمد و سخت رفت

مجرم شناخته شدم  . بدون اینکه حتی حق و مجال دفاع از خودم رو پیدا کنم . العان نه ناراحتم و نه عصبانی و از این ناراحت و عصبانی ام ! چرا ؟!

نکته جالب: دیشب مسئول شب پادگان برای سرکشی به بازداشتگاه اومد و من مشکلم رو با ایشون بازگو کردم . می دونی چی گفت : گفت اینا همش خاطره میشه!

خوشم باشه ؛ ۵ روز رو تو یه اتاق به زور ۱۰ متری گذروندم و می تونم امیدوارم باشم چند سال دیگه لبخندی بزنم و با عشوه برای دوستام تعذبف کنم ای … یادش بخیر ! سال ۸۸ پنج روز به جرم غش کردن رفتم بازداشت !

نکته جالب ۲ : توی حکم بازداشتم خرده بود : اخلال در نظم عمومی !

نکته جالب ۳ : سه روز اول به خاطر شوک عصبی و بیحالی خیلی کم غذا می خوردم و بعضی وعده ها اصلا نمی خوردم . یه روز فرمانده احضارم کرد . خوشحال شدم که احتمالا عفو شدم ! می دونی چی گفت ؟ گفت ببین ! اگه به این “اعتصاب غذا” ادامه بدی ، کارت به اطلاعات و حفاظت می کشه و می فرستند قاطی باقالی ها ! یعنی بهت انگ حامی موسوی می زنن و فاخته  خوشت باشه میلاد جان !

سبـز ِ سیاه

سه شنبه, ۹ تیر, ۱۳۸۸

از آخرین نوشته وبلاگم چیزی حدود یک ماه می گذره . این به این معنی نیست که حرفی برای گفتن نداشتم . بارها و بارها خواستم چیزی بنوسم . بارها قبل از انتخابات خواستم از شورحالم ، از امیدم ، از موج سبز بنویسم ؛ ولی ننوشتم . بارها بعد از انتخابات خواستم از دلتنگیهام ، از نگرانی هام و از سرکوب احساسم بنویسم ولی ننوشتم . اما حالا چرا می نویسم ؟!

قبل از انتخابات با تمام وجود طرفدار موسوی بودم . مبلغ نبودم ؛ در هیچ راهپیمایی ای هم شرکت نکردم ، ولی انگیزه هایی داشتم که با تمام وجود “میرحسین” رو کاندید اصلحم می دونستم . روز جمعه با یه حس خاص و یه اطمینان قلبی که مدام بهم  میگفت “پیروزی ما ، حتمیه” رفتم و رایم رو انداختم و شبرو با خیالی آسوده خوابیدم.

صبح ساعت ۶ به سمت پادگان حرکت کردم . ۶٫۳۵ دقیقه دم در پادگان ؛ انگار یکی آب داغ ریخت روی سرم “موسوی باخت” متاثر شدم . سرخورده و درمانده . ولی ابدا فکر نمی کردم بدبختی این باختن  ، برای من بیشتر از بقیه باشه

از اون روز تا بحال ، پادگان ما در حالت آماده باشه و طی این ۳ هفته ؛ کمتر از ۲۴ ساعت تونستم بیام خونه . کمتر شبی رو تونستم آروم بخوابم . عذاب آور ترین قسمتش هم بی خبر بودن از دنیای بیرونه . فکر کن روزها و شبها توی یه محیط بسته و به شدت “احمدی نژادی” باشی و تنها منبع اطلاعاتیت تلوزیون و روزنامه کیهان باشه که نمیدونی میشه به حرفشون استنادکرد یا نه.

این تمام سیاهی نیست . نگهبانی های شبانه ، شب زنده های بی دلیل، حجم عظیم کار و سنگینی فضای پادگان و از همه مهمترشایعه اضافه شدن مدت خدمت را هم حساب کنید و حساب کنیدچه فشاری به روح و جانم وارد می کنه .

توی پادگان که هستم مدام میشنوم که بیرون خبری نیست ، همه جا امن و امانه و امید پیدا می کنم که شرایط به روال سابق برگرده و بتونم دوباره هر روز خونمون رو ببینم . ولی وقتی هراز گاهی برای چند ساعت می آم خونه و گودرم رو چک کی کنم و می بینم آدم هایی مصرانه در حال ترتیب دادن راهپیمایی ها و اعتراضات گسترده دیگه ای هستند ، باز هراس برم می داره . هراس اینکه چند روز ، هفته یا ماه دیگه باید شبانه روزی در خدمت باشم ، هراس اینکه اگر این درگیریها همینطور ادامه پیداکنه ، آیا به من هم یه سلاح میدن و بگن برو همشهریات رو نشونه بگیر یا نه …

خستم ، من و همه سربازها خسته ایم . شما رو به خدا بسه دیگه . بپذیرید و سازش کنید و به فکر ما هم باشید ./


| ترجمه به فارسی |