از آخرین نوشته وبلاگم چیزی حدود یک ماه می گذره . این به این معنی نیست که حرفی برای گفتن نداشتم . بارها و بارها خواستم چیزی بنوسم . بارها قبل از انتخابات خواستم از شورحالم ، از امیدم ، از موج سبز بنویسم ؛ ولی ننوشتم . بارها بعد از انتخابات خواستم از دلتنگیهام ، از نگرانی هام و از سرکوب احساسم بنویسم ولی ننوشتم . اما حالا چرا می نویسم ؟!
قبل از انتخابات با تمام وجود طرفدار موسوی بودم . مبلغ نبودم ؛ در هیچ راهپیمایی ای هم شرکت نکردم ، ولی انگیزه هایی داشتم که با تمام وجود “میرحسین” رو کاندید اصلحم می دونستم . روز جمعه با یه حس خاص و یه اطمینان قلبی که مدام بهم میگفت “پیروزی ما ، حتمیه” رفتم و رایم رو انداختم و شبرو با خیالی آسوده خوابیدم.
صبح ساعت ۶ به سمت پادگان حرکت کردم . ۶٫۳۵ دقیقه دم در پادگان ؛ انگار یکی آب داغ ریخت روی سرم “موسوی باخت” متاثر شدم . سرخورده و درمانده . ولی ابدا فکر نمی کردم بدبختی این باختن ، برای من بیشتر از بقیه باشه
از اون روز تا بحال ، پادگان ما در حالت آماده باشه و طی این ۳ هفته ؛ کمتر از ۲۴ ساعت تونستم بیام خونه . کمتر شبی رو تونستم آروم بخوابم . عذاب آور ترین قسمتش هم بی خبر بودن از دنیای بیرونه . فکر کن روزها و شبها توی یه محیط بسته و به شدت “احمدی نژادی” باشی و تنها منبع اطلاعاتیت تلوزیون و روزنامه کیهان باشه که نمیدونی میشه به حرفشون استنادکرد یا نه.
این تمام سیاهی نیست . نگهبانی های شبانه ، شب زنده های بی دلیل، حجم عظیم کار و سنگینی فضای پادگان و از همه مهمترشایعه اضافه شدن مدت خدمت را هم حساب کنید و حساب کنیدچه فشاری به روح و جانم وارد می کنه .
توی پادگان که هستم مدام میشنوم که بیرون خبری نیست ، همه جا امن و امانه و امید پیدا می کنم که شرایط به روال سابق برگرده و بتونم دوباره هر روز خونمون رو ببینم . ولی وقتی هراز گاهی برای چند ساعت می آم خونه و گودرم رو چک کی کنم و می بینم آدم هایی مصرانه در حال ترتیب دادن راهپیمایی ها و اعتراضات گسترده دیگه ای هستند ، باز هراس برم می داره . هراس اینکه چند روز ، هفته یا ماه دیگه باید شبانه روزی در خدمت باشم ، هراس اینکه اگر این درگیریها همینطور ادامه پیداکنه ، آیا به من هم یه سلاح میدن و بگن برو همشهریات رو نشونه بگیر یا نه …
خستم ، من و همه سربازها خسته ایم . شما رو به خدا بسه دیگه . بپذیرید و سازش کنید و به فکر ما هم باشید ./