بایگانی برای مرداد, ۱۳۸۸

بالاخره خریدآنلاین بلیط تئاتر ممکن شد

شنبه, ۳۱ مرداد, ۱۳۸۸

همیشه برای دیدن تئاتر ۲ تا مشکل اساسی داشتم . اول اینکه “چی ببینم” ؛ دوم اینکه “کی و چطور” ببینم ! برای فهمیدن اینکه چه تئاتری ارزش دیدن داره (که به نظرم هر تئاتری ارزش یکبار دیدن رو داره !) راههای مختلفی هست . پیشنهاد دوستان ، مجله ؛ اینترنت و… خوشبختانه یا متاستفانه تعداد تئاتر هایی که درحال اکران اونقدر زیاد نیست که آدم واقعا به مشکل در انتخاب بر بخوره ! ولی مشکل “کی و چطور” واقعا مشکلی بزرگی بود که به لطف “گیشه تئاتر” حل شد.

تلفن های تئاتر شهر که قربونش برم همیشه مشغوله . تازه اگر هم شانس بیاری و بوق آزاد بخوره ، معمولایه خانم یا گاها آقای بداخلاق گوشی رو برمیداره که ظاهرا زیاد علاقه ای به اطلاعات دهی نداره ! متاستفانه اطلاعات سایت ایران تئاتر ؛ تئاتر ما و یا تئاتر شهر در مورد زمان و مکان اجرا ها اصلا به روز نیست و معمولا بعد از پایان زمان نمایش به روز میشه !همین عدم وجود یک مرجع درست و درمون برای داشتن اولیه ترین اطلاعات لازم ، منو تا تئاتر شهربرای “آمار درآوردن” می کشونه ! حالا اگه اقبال باهام یار باشه و با صف طولانی مشتاقان هنر روبرو نشم …

ولی با بالا اومدن گیشه تئاتر که کارش علاوه بر فروش بلیط تئاتر ها ، اعلام زمان و مکان نمایش هاست ، جدا مشکل بزرگی رو در راه تئاتر دیدن حل کرده !

پیشنهاد میکنم اگر گه گاهی سراغ تئاتر میرید؛ عضو بشید و از آخرین اجرا ها مطلع باشید.

پیشنهاد : اگر برای سایت یه خبرنامه هم دست و پا می کردند خیلی خوب میشد !

تو که بارونو ندیدی….

جمعه, ۳۰ مرداد, ۱۳۸۸

علیرضا همین العان برام یه سری آهنگ ریخت روی کول دیسک . پر بود ازآهنگ های base بالا و جدید . نمی دونم میون این همه آهنگ ۲۰۰۹  ؛ “بارون” قمیشی چیکار میکنه !همون ریتم نسبتا تنداول آهنگ کافی بودتامن رو ببره به ماهها قبل ، روزهای اولی که وارد پادگان شده بودم و شب و روز پست می دم .

اوایل بهار بود . هوا سرد و مدام بارون میومد . همیشه بوی خوش هیزم و چمن با هم قاطی بود و البته سرما … کاری نمیشد کرد جز “قمیشی زمزه کردن”

تو که بارونو ندیدی   گل ابرارو نچیدی   گله از خیسی جاده های غربت می کنی

تو که خوابی تو که بیدار  توکه مستی تو که هشیار لحظه های شبو با ستاره قسمت میکنی

منو بشناس که همیشه نقش قصم روی شیشه  منه خشکیه درخت  توی بطن باغ و بیشه

شاید احمقانه باشه . ولی دلم برای اون روزهاتنگ شده . برای روزهای بیامیدی صرف ، برای روزهایی که مدام انتظار فرداش رو می کشیدم . برای شب هایی که برای کوتاه تر به نظر رسیدن شب ؛ می خوندم و با خودم حرف میزدم . برای فکرکردن های بالای برجک . برای اشک هایی که ریختم ….

همیشه دلم برای گذشتم تنگه . برای روزهایی رفتند و نفهمیدم که حالی داشتم …

به یاد نوید مجاهد

یکشنبه, ۲۵ مرداد, ۱۳۸۸

ازاینکه نوید مجاهد رو قبل ازمرگش نشناختم ناراحتم . ناراحتم که نتونستم در زمان حیاتش بشناسمش ، باهاش حرف بزنم و ازامیدی که به زندگی داشته ازش سوال کنم . من و نوید ۲ ویژگی مشترک داریم . یکی وبلاگ نویس بودن که البته او کجا و من کجا . دوم همشهری بودن که این یکی برام خیلی خاصه . وقتی دیروز مصاحبه صوتیش رو با رادیو زمــانه گوش دادم که با لهجه یزدی صحبت می کردم ، ناخداگاه دلم گرفت و بعض کردم . این صدای مریض با اون لهجه آشنا دیگه نیست …

نوید و آدم هایی مثل اون ، بدور از هرگونه شعاری می تونن الگو باشن . وقتی فردی با علم به معلولیت شدید و عمر کمش که هرلحظه ممکنه به سر برسه (که رسید) باز با انرژی تمام برای فردایی بهتر تلاش میکنن و این دقیقا برعکس چیزیه که من با تنی سالم برای خودم تعریف کردم …

روحش شاد

پ.ن:

وبلاگ نوید مجاهد

سایت اسپشال ؛ ویژه معلولین

وقتی همه چیز “تقریبا” خوبه !

دوشنبه, ۱۹ مرداد, ۱۳۸۸

اینروزها به یه ثبات نسبی رسیدم . آرامش خاطری دارم که توی چند ماه گذشته بینظیره ! احساس می کنم خودم رو پیدا کردم و تا حدود زیادی با شرایط سخت کنار اومدم . یکی از بزرگترین دغدغه های این دوره از زندگیم رو تا حدودی حل کردم یا بهتره بگم راه حلش رو پیدا کردم و سرسختانه دارم روش کار می کنم …

موضوعی که در موردش با آدم های زیادی صحبت کردم ؛ جسته گریخته مطالعه کردم و مدت زیادی روش فکر کردم : هدف

این موضوع به ظاهر ساده از زمان تبدیل به “دغدغه” شد که احساس کردم نمی تونم وقت و انرژی محدودم رو بین تمام علائقم تقسیم کنم . برای همین به یه حالت سکنی رسیدم و همه رو رها کردم . همین باعث شد که به یه بی هدفی مزمن تو زندگیم برسم که چند ماهی با خودم و اطرافم مشکل پیدا کنم . نمودش رو می تونید تو پستهای قبلی دنبال کنید…

عکاسی ، سینما ، نویسندگی ، گرافیک ، کامپیوتر ، ادبیات و تا حدودی فلسفه چیزهایی بودند که من مدتی بینشون سرگردون بودم . تا همین چند وقت پیش هم واقعا نمی دونستم به کدومشون بیشترعلاقه دارم . عاشقانه عکس می گرفتم ، فیلم می دیدم ، طراحی می کردم ، بین رشته های مختلف کامپیوتر سرک می کشیدم و کم و بیش کتاب می خوندم . ولی هیچ وقت نتونستم هیچ کدوم رو به اون حداعلایی که مد نظرم بود برسونم . برای همین نه هیچوقت عکاس قابلی شدم ، نه طراح درست و درمونی و نه….

مصیبت تازه شروع شد ! به این باور رسیدم (با تشکر از طه !) که چه بخوام و چه نخوام مجبورم همه رو حذف و رو انتخاب کنم . اصلا کار ساده ای نبود . ولی بالاخره تونستم تصمیم بگیرم و آینده رو با اتکا به یکی تصور کنم . من برنامه نویسی رو انتخاب کردم .چیزی که  نسبت به بقیه هم سررشته بیشتری ازش دارم و هم احساس می کنم علاقه بیشتری

اینکه چرا اینقدر از کلمات شک برانگیزی مثل “احسای میکنم ” ، “تقریبا” ، “شاید” و امثالهم استفاده می کنم به خاطره اینه که واقعا هنوز به یقین نرسیدم و خوب این بده ! ولی خوب باز “احساس می کنم” این انتخاب درست تریه !

چند روزی بیشتر نیست که تصمیم گرفتم . تصمیمی جدی برای یک شروع تازه . خدا رو شکراین شروع اینقدر خوب بوده که امیدوارم کرده به آینده…

مرغ مینا

شنبه, ۱۰ مرداد, ۱۳۸۸

morghe-mina

حامد , دوست ِ نیک ِ دوران آموزشی ؛ خیلی وقت بود گیرد داده بود بریم تئاتر . البته بنده خدا تقصیری هم نداره . شبهای پادگان از هر دری حرف میزدیم و یکی از درها تئاتربود ! ینده خدا علاقه مند شده بود با اون تعریف های آبدار من از این هنر ِ دوست داشتنی بیشتر آشنا بشه :)

ولی خوب هماهنگ کردن یه وقت مناسب که هم اون بیکار باشه هم من کار چندان آسونی نبود و همین باعث شد که ۵ ماهی مدام امروز و فردا کنیم تا بالاخره شد دیروز !

بدون اینکه بدونم قراره چی رو نگاه کنیم برای ساعت ۶ جلوی تئاتر شهر قرار گذاشتیم به امید اینکه اولا مجموعه باز باشه و دوما تئاتر خوبی برای تماشا داشته باشه که تعریف هام پیش حامد توزرد از آب در نیاد !

بهترین انتخاب ممکن ؛ تئاتر “مرغ مینا “بود . البته اینرو از روی شناخت محتوای نمایش فهمیدم و نه از اسم کارگردان ! صرفا به پشتوانه چند بازیگر معروف (رضا رویگری و..) اجرا در سالن اصلی ! آخه تجربه ثابت کرده بود معمولاتئاتر هایی که می تونن تو سالن اصلی اجرا داشته باشند نمایش های بهتری هستند !

از قرار معلوم نمایش قرار بود ما رو (بیننده رو یعنی !) با زندگی رودکی آشنا کنه . ولی نمی دونم چرا کارگردان فکر کرده بود می تونه تو ۱۲۰ دقیقه ما رو هم با رودکی ؛ هم با یه داستان عاشقانه (رابعه و بکتاش) هم با سلسله سامانی و هم با نقش اعراب در تحولات سیاسی اون زمان آشنا کنه ! حالا گیریم که همه اینها به هم ربط داشته باشه !

این اولین تئاتری بود که تو عمرم می دیدم و مدام به ساعتم نگاه می کردم و انتظار تموم شدنش رو می کشیدم . واقعا اگر صحنه های موزیکال نمایش و رقص های سماگونش رو حذف می کردند ؛ من هم مثل دهها نفری که وسط های اجرا سالن رو ترک کردند ، بدون هیچ خجالتی می اومدم بیرون و از کشیدن یه نخ سیگار تو هوای آزاد لذت می بردم !

ولی با همه این احوال “مرغ مینا” من رو مجاب کرد که اولا برم و کمی تحقیق کنم و رودکی رو بشناسم . درطول نمایش چندین بار شعرهاش با صدای خوش رویگری یا گروه کر خونده شد که گاها تاثیر گذار بود . فکر می کنم همین یه برداشت هم از یه نمایش می تونه کافی باشه !

خدا رو شکر حامد به اندازه من از نمایش بدش نیومده بود و ابراز رضایت می کرد ! و این می تونست این امید رو به من بده که شانس این رو دارم یه بار دیگه با حامد که اینروزها احساس می کنم دوست خیلی خوبیه ، بیام یه تئاتر بهتر رو ببینم…

پ.ن:


| ترجمه به فارسی |