من آدم صاف و ساده و بی سیاستی ستم ! هیچوقت یاد نگرفتم که همه چیز رو به همه کس نگم و کمی محتاطانه رفتار کنم . هیچوقت معنای “طبقه بندی اطلاعات” رو نفهمیدم و نفهمیدم که به همه کس نمیشه همه چیز رو گفت* . هیچ وقت متوجه نشدم کسانی که امروز باتو هستند ؛ می تونند فردا مقابل تو قرار بگیرند . هیچوقت متوجه نشدم که اطمینانی که من به آدم های اطرافم دارم ، شاید نسبتبه من نداشته باشند . هیچوقت هم متوجه این مساله نشد که آدم هایی که من ازشون بدم میاد ، لزوما بقیه هم باید ازشون بدشون بیاد!
همین چند “ندونستن” به ظاهر کوچیک ، دردسری بزرگ به وجود آورد که حداقل زیانش از دست دادن اعتماد آدمی بود که با وجود تمام صفات نکبنش ، می تونست برام مفید باشه !
محیط پادگان محیط کثیفیه . آدم ها برای کمترین چیز ممکن ، از ۲۴ ساعت تشویقی گرفته تا یه خود شیرینی ساده تورو به ارزون ترین قیمت ممکن می فروشند . این آدم فروشی می تونه از لو دادن یه مذاکره ساده دوستانه باشه تا خبر دادن سیگار کشیدنت تو پادگان به فرماندت !
ولی خوب ، اشکال نداره ! این اتفاق بهم یاد داد که کمی حواسم رو بیشتر جمع کنم . کمک کرد که بفهمم نباید به همه اعتماد کنم و بیشتر از پیش به این جمله اعتقاد پیدا کنم که بایستی”در جمع دون پایان ، از سکوت ژرف خودم لذت ببرم ” !
*=این مساله کلا با دهن لقی فرق می کنه البته !