چند باری خواستم درباره یزد و یزدی بودنم بنویسم . هر بار هم مثل العان دلتنگش بودم . دلتنگ تمام چیز های خوب و قنشنگی که توی یزد دارم .دلتنگ تمام کوچه های خاکی رنگ و گاه گلی که برام پره از خاطره هایی شیرین . دلتنگ مردمانی که می تونم به زبونشون صحبت کنم و رفتار و باور و فرهنگشون رو بفهمم ، ولی دیگه نمی تونم مثل اونها فکر کنم … این چند ساله اینجا اینقدر تغییر کردم و همرنگ جماعت این شهر هزار قوم شدم که دیگه نمی دونم هنوز هم یزدی ام یا نه …
ولی اینو خوب میدونم که نوز عاشق همه چیز یزدم . عاشق خونه قدیمی و بزرگ و با صفای مادربزرگمم . عاشقم اینم که برم یزد و تا دیروقت با دوستان قدیم ، یزدی ، گل بگم و گل بشنوم و اخر شب وقتی میام خونه ، مادربزرگ در رو برام باز کنه و تا دیروقت حرف بزنیم . عاشق درددل کردن ها ؛ نصیحت کردن ها و خاطره تعریف کردن های مادر بزرگمم .
هر بار از یزد بر میگردم ، نگرانم . نگران اینکه آیا یکبار دیگه هم میتونم برم یزد و مامان بزرگ رو بغل کنم ؛ بوش کنم و باهاش حرف بزنم یا نه . نگرانم از دستش بدم که اگه بدم ، نمی دونم اصلا دیگه میتونم برم یزد یانه … مامان بزرگ برای من یعنی کلی خاطره ، یعنی یزد…
