پادگان یه محیط کاملا “رابطه محوره” در واقع یه نماد و ماکت کوچیک از شهر و کشوریه که داریم توش زندگی می کنیم . آدم هایی موفق ترند و کارشون سریع تر راه می افته که رابطه های قوی تر ، بیشتر و محکم تری با آدم های قسمت های مختلف دارند. این یه قانون کلی و نانوشتست که همه بهش اشراف دارند و باورش کردند . من زمانی می تونم تمام کارهام رو در بخش های مختلف سریع راه بندازم که کاربقیه رو سریع راه بندازم !
اصلا صحبت از روابط انسانی و “لطف” در میون نیست . همه کارهایی که انجام میشه یه جور بده بستونه . یعنی من وقتی کار X رو راه می ندازم و یا بهش کمک می کنم ، هم اون میدونه و هم من که روزیاون هم “باید” لطفی در حق من بکنه که اگر نکنه ، یقینا لطف من هم دیگه تکرار نخواهد شد!
من سرباز مهمترین قسمت پادگان برای سربازها یعنی قرارگاه هستم همه نیروهای وظیفه پادگان حداقل روزی یکی دوبار با من سروکار دارن . برای همین همه “مجبورند” هوای من رو داشته باشن . همین اصل باعث شده هیچوقت ، هیچ جای پادگان مثل بقیه سربازها معطل نشم و کارم سریع راه بیافته . به این حالت میگن “برش” و من به عنوان یه شخص “برش دار” شناخته شدم !
این خیلی خوبه که من کارهام همیشه روی قلتکه و دغدغه ها و مشکلات خیلی از سرباز ها رو ندارم . جدا خوبه ! ولی حقیقتا زیاد دوستش ندارم . این جور لطف و کمک بقیه به من ، در واقع یه جور نسیست از روی اجبار. واقعا خیلی ها محبورن به من کمک کنن ، که اگر نکنن می دونن که “می تونم” به راحتی آب خوردن حالشون رو بگیرم . و در مقابل راه انداختن کار من ، یعنی راه افتادن کار خودشون در زمان خودش !
حقیقت اینه که آدم ها به “من” کمک نمی کنن و به “جایگاه من” کمک می کنند . یه جور نگاه مصرفی و فایده محور . آدم مهم نیست ، نقشی که ایفا می کنه مهمه
اینطور رابطه ها همه جا هست و اگر نداشته باشی به معنای واقع کلمه زندگی کردن ممکن نیست . از بانک و بیمارستان گرفته تا دانشگاه و آموزشگاه و …
شما رو نمی دونم ، ولی من اصلا اینطور برش داشتن ها رو دوست ندارم ، در مقابل اصلا هم دوست ندارم بی برش باشم . دوست داشتم تو جامعه ای زندگی کنم که همه بدون منت به بقیه کمک کنند و همه یه جور باشن.
شعار میدم ؟!