تعطیلات هفته گذشته بهترین فرصت برای یه مسافرت خوب بود . شال و کلاه کردیم و ساعت ۶ بعدازظهر روز سه شنبه به سمت یزد حرکت کردیم. حدود ساعت ۳ رسیدم و ساعت ۸ صبح ؛ یعنی ۵ ساعت بعد از رسیدن با دوستان قدیمی به سمت “ده بالا” حرکت کردیم . ده بالا یکی از ییلاقی ترین روستاهای استانه که تقریبا تمام سال فضای سبز خوب و آب کافی داره . البته از شانس بد ما خبری از آب نبود
جاتون خالی ؛ یه عالمه انار و سیب و بلال خوردیم ! چند دست حکم بازی کردیم و کلی از گذشته ها گفتیم ! وقت نهار هم جوجه کبابی که مامان مهران زحمتش رو کشیده بود ، طبخ و نوش جان کردیم

تقریبا تمام ۳ روزی که یزد بودم رو با دوستان گذروندم . مدام خیابون ها رو بالا پایین می کردیم . حرف می زدیم و بی پروا می خندیدیم … یادآوری خاطرات خوش گذشته ، قشنگ ترین کاری بود که میشد کرد … شب ها هم با پسر عمم تا نیمه های شب تو خیابون خلوت یزد پرسه می زدیم و از هر دری حرف میزدیم . سیگار می کشیدیم و گاهی میخندیدیم ، گاهی جدی میشدیم ، گاهی …
از همون روز اول مدام به “برگشتن” فکر می کنم . ب اینکه تمام دلبستگی هایی که طی این چند سال اینجا پیدا کردم رو رها کنم به “اصلم” برگردم . به یزدی که درش شکل گرفتم و خودم رو با تمام وجود بهش متعلق میدونم …