فکر می کنم این خصلت همه ادم هاست ک هیچوقت به شرایزی که دارند راضی نیستند و دنبال فرصت و موقعیت بهتر می گرددند و من هم به عنوان عضو از جامعه بشری از این قاعده مسخره مستثنی نیستم ! تا همین یک هفته قبل ، فرمانده قسمت ما توی پادگان یه آدم فوق العاده باحال بود که ما “حاجی” صداش میکردیم . حاجی ای که البته مکه نرفته بود
حاجی انصافا آدم خوبی بود . هیچکدوم ازرفتار های خشک نظامی هارو نداشت . برای افکار و شخصت زیردستاش احترام زیادی قائل بود . اهل اذیت کردن و گیر بنی اسرائیلی دادن که تو محیط های نظامی خیلی رایجه نبود . تا جایی که راهش وجود داشت ، به آدم و حداقل به من “حال” میداد . از دادن مرخصی های مکرر ساعتی تا چشم پوشی از تخلفات . آخرین لطفی هم که قبل از رفتن در حقم کرد ؛ کم کردن شیفتم از ۵ شب به ۱۰ شب (یعنی دقیقا نصف) بود .
حاجی هم مثل همه آدم هایی که تو محیط پادگان به رشد و ترفیع درجه و رتبه فکر می کنند به یه قسمت دیگه رفت. رفت و من رو تنها گذاشت . فرمانده جدید ۲ روز بیشتر نیست که در قسمت مستقر شده و تو این دو روز اینقدرگیرهای جورواجور و سخت گیری های ابلهانه کرده که جدا من و بقیه سربازها رو دچار مشکل کرده ! تنبیه های سخت برای کوچکترین تخلفات نظامی ، رعایت مو به موی قوانین از قبلی بلندی مو ، واکس پوتین و… که خیلی هاشون حقیقتا “فرمالیته” بود و العان عین اجبار…
توی این دور مدام به گذشته فکر میکنم . به روزهای خوش و آرومی که با “حاجی” داشتیم . به روزهایی که با حاجی که حداقل ۲۰ سال از من بزرگتر بود می گفتیم و می خندیدیم و به معنای واقع کلمه خوش می گذروندیم …
روزهای خوبی بود و سریع گذشت . حالا روزهای سخت درازی در پیشه که کی و چطور میخواد تموم بشه یا بهش عادت کنم ، نمی دونم . فعلا فقط اینو می دونم که باید حسابی مواظب رفتار و کردار و ظاهرم باشم که “آتو” دست افشین جان (فرمانده نوظهور) ندم !



