بایگانی برای مهر, ۱۳۸۸

خداحافظ حاجی

شنبه, ۱۱ مهر, ۱۳۸۸

فکر می کنم این خصلت همه ادم هاست ک هیچوقت به شرایزی که دارند راضی نیستند و دنبال فرصت و موقعیت بهتر می گرددند و من هم به عنوان عضو از جامعه بشری از این قاعده مسخره مستثنی نیستم ! تا همین یک هفته قبل ، فرمانده قسمت ما توی پادگان یه آدم فوق  العاده باحال بود که ما “حاجی” صداش میکردیم . حاجی ای که البته مکه نرفته بود :)

حاجی انصافا آدم خوبی بود . هیچکدوم ازرفتار های خشک نظامی هارو نداشت . برای افکار و شخصت زیردستاش احترام زیادی قائل بود . اهل اذیت کردن و گیر بنی اسرائیلی دادن که تو محیط های نظامی خیلی رایجه نبود . تا جایی که راهش وجود داشت ، به آدم و حداقل به من “حال” میداد . از دادن مرخصی های مکرر ساعتی تا چشم پوشی از تخلفات . آخرین لطفی هم که قبل از رفتن در حقم کرد ؛ کم کردن شیفتم از ۵ شب به ۱۰ شب (یعنی دقیقا نصف) بود .

حاجی هم مثل همه آدم هایی که تو محیط پادگان به رشد و ترفیع درجه و رتبه فکر می کنند به یه قسمت دیگه رفت. رفت و من رو تنها گذاشت . فرمانده جدید ۲ روز بیشتر نیست که در قسمت مستقر شده و تو این دو روز اینقدرگیرهای جورواجور و سخت گیری های ابلهانه کرده که جدا من و بقیه سربازها رو دچار مشکل کرده ! تنبیه های سخت برای کوچکترین تخلفات نظامی ، رعایت مو به موی قوانین از قبلی بلندی مو ، واکس پوتین و… که خیلی هاشون حقیقتا “فرمالیته” بود و العان عین اجبار…

توی این دور مدام به گذشته فکر میکنم . به روزهای خوش و آرومی که با “حاجی” داشتیم . به روزهایی که با حاجی که حداقل ۲۰ سال از من بزرگتر بود می گفتیم و می خندیدیم و به معنای واقع کلمه خوش می گذروندیم …

روزهای خوبی بود و سریع گذشت . حالا روزهای سخت درازی در پیشه که کی و چطور میخواد تموم بشه یا بهش عادت کنم ، نمی دونم . فعلا فقط اینو می دونم که باید حسابی مواظب رفتار و کردار و ظاهرم باشم که “آتو” دست افشین جان (فرمانده نوظهور) ندم !

ویروس بی پولی

جمعه, ۱۰ مهر, ۱۳۸۸

بی پولی بی پولی ، فیلم جدید حمید نعمت الله است که اینروز ها بعد از حدود ۲ سال از تاریخ ساختش و کل سر و صدا درحال اکرانه . سر و صدا فیلم از همون اول ، بیشتر به خاطر ترکیب بازیگران نقش اول فیلم (رادان و حاتمی) ، حضور حبیب  رضایی و البته اسم کارگردان فیلم بود . کارگردانی که بوتیکِ تحسین شده  رو به عنوان اولین فیل در کارنامش داشت . داستان فیلم هم کاملا مشخص و سرراسته “روج جوانِ نسبتا متولی که بعد از ازدواج با مشکل بی پولی روبرو میشن”

داستان ، داستان تقابل همیشگی فقر و ثروته . داستان تنزل . البته اینبار در یک قالب نسبتا جدید . “بهرام رادان” یک فردخود ساختست که تونسته با اتکا به توانایی های خودش ، از خانواده متوسط رو به پایینش جدا بشه و خودش رو به طبقه مرفه جامع نزدیک کنه . جهش

قهرمان داستان از هیچ کارب برای بروز خودش فروگذار نیست . از ازدواج با دختر یه خونواده ثروتمند گرفته تا خریدن یه ماشین نسبتا خوب به صورت اقساطی و اجاره خونه تو یه جای خوب . بهرام رادان ، دکوراسیون و وسایل مدرن خونش رو “آبروی” خودش میدونه . غرور عجیبی داره و تا جایی که مجبور نیست ، بیکار و بی پول شدنس رو حتی به زنش هم نمیگه

تا آخر فیلم ، شما نمی فهمید که بهرام رادان واقعا همسرش رو دوست داره یانه ! اصولا احساسی از او در هیچ زمینه ای نمی بیند !

من برای تعیین سرعت فیلم یه سنگ محک دارم و اونهم تعداد دفعات نگاه کردم به ساعته ! اگه سر یه فیلمی ۱۰ بار به ساعت نگاه کنم ، یعنی اینکه اون فیلم افتضاح و کش دار و پر از صحنه های اضافیه و اگه اصلا نگاه نکنم ، یعنی مجالی برای اینکار پیدا نکردم ! سر فیلم بی پولی من فقط دوبار به ساعتم نگاه کردم و این تقریبا نمره خوبیه و نشون دهنده ریتم منطقیه اونه !

بی پولی-2

آدم های بی پولی همه خوبند . اصلا آدمی بد یا معمولی و خاکستری نداریم . همه آدم هایمثبتی هستند . شرایط قالب آدم هایی هم که بیشتر باهاشون سروکار داریم یه جوره ، بی پول !

علاوه بر اینها با لباس عوض کردنهای مداوم آقای رادان ؛ علاوه بر اینکه متوجه میشیم آقای نعمت الله گوشه چشمی هم به فروش گیشه داشته ، شما میتونید یه شوی لباس خوب هم ببینید!

بی پولی فیلم خوبی بود ؛ چون:

۱- ساختار خوبی داشت . قصه به خوبی شروع شدو با پایان خاص و قابل قبول تموم .

۲- بازیهای بسیار خوبی داشت . همه نقش ها تاثیر گذار بودند و کامل

۳- حقیقتا تلنگری بود برای من ! شاید سببی باشه برای کمتر ریخت و پاش کردن و فکر آینده کردن !

بی پولی فیلم بدی بود ، چون:

۱- نتونستم مخاطب خاصی براش متصوربشم . این فیلم نه به درد قشر مرفه می خورد نه متوسط و نه پایین !

پ.ن: لطفا برای این نقد و بررسی من کامنت بگذارید و نوع ارزیابیم رو نقد کنید !

خدای جدید مایکروسافت

چهارشنبه, ۸ مهر, ۱۳۸۸

ویندوز 7

بر خلاف خیلی ها که مدام گوششون به صدای دره تا ورژن جدید برنامه های مورد استفادشون به بازار بیاد تا خودشون و برنامشون رو ارتقا بدن ؛ من اصلا اینطوری نیستم . یعنی واقعا تا زمانی که مجبور نشم از برنامه مورد علاقه و استفادم دل نمی کنم و دنبال جایگزین و یا ورژن بالاترش نمی گردم . شاید به خاطر همینه که من هنوز از قدمی ترین ورژن Acdsee برای نمایش عکس هام استفاده می کنم و هیچ وقت حاضر نشدم سراغ ورژن های جدید فتوشاپ برم و کماکان با ورژن ۸ کار می کنم !

در مورد ویندوز مورد استفادم هم این نکته صادقه . تا مدتها بعد از اومدن ویندوز xp ، من از ویندوز ۹۸ استفاده می کردم . چرا که تمام نیاز های من رو در اون مقطع پاسخگو بود و دلیلی برای به روز کردنش نمی دیدم  . ولی به هر حال نرم افزار ها و سخت افزار های جدید دیگه تو ۹۸ کارآمد نبودند و بالاجبار (و چه اجبار شیرینی!) به xp مهاجرت کردم .

بعد از اومدن ویستا ؛ هیچوقت متقاعد نشدم که از ویندوز دوست داشتنیم دل بکنم و دوباره تو کارم تغییر ایجاد کنم . تنها تفاوت چشمگیر ویستا ؛ ظاهر اون بود که می شد با یه پوسته درست و حسابی برآورده کرد . اما دوباره مثل اینکه فصل تغییر شده و بالاجبار (و چه اجبار شیرین تری از قبلی !) بایستی به ویندوز جدید (۷) نقل مکان کرد .

ویندوز هفت رو اگر بخوام در یک جمله تعریف کنم ؛ باید بگم “تمام آنچه از یک سیستم عامل نیاز داریم” در واقع از نظر کاربری هفت مجموعه ایست از زیبایی ویستا (و چه بسا زیبا تر) ، کار آمدی و پایداری xp (منهای ارور ها و هنگ کردن های مداوم و البته با پایداری بیشتر) ، سهولت بیش از اندازه در انجام امورمختلف که آدم رو به مرض جنون تنبلی می کشونه !

یکی از ویژگی های خیلی خوب هفت ، شناسایی اتوماتیک درایور هاست . از مودم گرفته تا کارت گرافیک و کارت صوتی .. دیگه نیازی به نصب یکی یکی درایور ها از رویسی دی های همراه نیست . البته به توصیه دوستان بد نیست که به صورت دستی نییز نصب درایور هاسورت بگیره ، ولی به هر حال گار حوصله اون کار رو ندارید، “هفت”براتون انجام می ده .

سایدبار هم به طرز خیره کننده ای زیباتر و کارآمد تر شده  . البته سیستم کاریش با xp  و ویستا کلا متفاوته که بعد از چند ساعت کار کردن باهاش کاملا بهش عادت می کنید و بعد از اون دیگه نمی تونید با xp ارتباط برقرارکنید !

پیشنهاد موکد من ، نصب و استفاده از این سیستم عامل زیبا و دوست داشتنیه ! تا به اینجای کار هم تمام نرم افزار هایی که باهاشون کار می کردم رو بدون هچ مشکلی نصب و اجرا کرده و کوچکترین مشکلی در کار ندیدم . پس هیچ بهانه ای برای دل کندن از xp ندارید !

بد نیست بخوانید :

۱۸ قابلیت جالبی که ویندوز ۷ دارد و بقیه ویندوز ها ندارند !

سایت فارسی ویندوز هفت

نکاتی درباره ویندوز هفت

یک حرکت مجازی برای یزد

یکشنبه, ۵ مهر, ۱۳۸۸

از وقتی اومدم تهران ، چند باری تصمیم گرفتم یه سایت یا وبلاگ اکتیو با محوریت “یزد” درست کنم . چیزی که هم لینکستانی باشه برای وبلاگ های یزدی ، هم وبلاگی با نویسندگی خودم و نفرات احتمالی دیگه درباره یزد و هم محلی برای دور هم بودن یزدی ها … هر بار هم به خاطر پیش اومدن کار دیگه ای این تصمیم به تعویق افتاد

چند روزیه باز دارم بهش فکر می کنم و اینبار مصمم ترم . اگر کسی حال  و حوصله داره ، یه کامنتی چیزی برام بزاره برای هماهنگی بیشتر

روز اول مدرسه

یکشنبه, ۵ مهر, ۱۳۸۸

برای خیلی ها ، مدرسه و مخصوصا سالهای اول ابتدایی پره از نوستالژی و خاطره های خوب . ولی نمی دونم چرا برای من اینطور نیست . از سالهای اول مدرسه رفتم هیچ خاطره روشنی تو ذهنم نیست . یعنی فقط در حد به یاد آوردن اسم معلممون و چند تا ار بچه هاست و البته یک سری خاطره های بی سر و ته که یا اصلا به من ربطی نداره یا چندان برام دلچسب نیست !

تو مدرسه هم آدم گوشه گیری بودم و خیلی اهل برقرار کردن رابطه نبودم . بیشتراوقات تنها بودم و با خودم سر می کردم . نمی دونم چرا ، ولی از بچکی خیلی ادم بجوشی نبودم ! یادم میاد تو مدرسه زنگ های تفریح کار ثابت بچه ها دو چیز بود . اول صبحونه خوردن که من هنوزم که هنوزه خیلی بهش معتقد نیستم ! البته اگه بابا پولی ته جیبمون میانداخت یه پفکی چیزی باهاش می خوردم . یکی هم گرگ بازی و … که اونهم من زیاد باهاش موافق نبودم ! شاید به خاطر عدم همراهی بچه ها در این دو مهم بود که اونها هم متقابلا با من زیاد حال نمی کردن !

اما یه خاطره “خاص ” دارم از کلا دوم که تو همه این سالها هیچ جا بازگو نکردم . راز نیست ، ولی گفتنی هم نبود ! من آددم فوق العاده بی نظمی بودم (باافتخار:هستم!) تقریبا هر روز یا مدادم رو گم می کردم یا مداتراشم رو یا پاک کنم رو ! مامان از همه وسایلم یه جین تو خونه داشت و بنده خدا همیشه منتظر بود که مایتحاج  منو تامین کنه ! همه چیز بد الا یه چیز ؛ کتاب ها !

العان رو نمی دونم ولی اون وقت ها کتاب ها رو خود مدرسه به دانش آموزها می دادن و حداقل تو مقطع ابتدا کتاب تو بازارگیر نمی اومد ..

کتاب فارسیم رو گم کردم . چند روزی رو با توهم اینکه یکی از بچه ها اشتباهی کتاب رو برداشته و برمیگردونه سر کردم . ولی هیچوقت کسی کتابی برای من نیاورد ! کم کم احساس خطر کردم از بابت نداشتن کتاب . مدام فکرم بهش مشغول بود تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم کتاب شاگر خرخون کلاس رو بدزدم  و این کار رو کردم …

حدسش زیاد سخت نیست که خیلی زود دستم رو شد و…

خاطره خوبی نیست . حتی العان هم نمی تونم بهش فکر کنم و با لبخندی بگم “یاد اون روزها بخیر” این اولین و آخرین تجربه “دزدی” من بود . تجربه ای به واسطه برخورد بد معلم ، مدتها من ِ ۸ ساله رو درگیر کرد…

من هنوز یزدی ام ؟

چهارشنبه, ۱ مهر, ۱۳۸۸

یزد

چند باری خواستم درباره یزد و یزدی بودنم بنویسم . هر بار هم مثل العان دلتنگش بودم . دلتنگ تمام چیز های خوب و قنشنگی که توی یزد دارم .دلتنگ تمام کوچه های خاکی رنگ و گاه گلی که برام پره از خاطره هایی شیرین . دلتنگ مردمانی که می تونم به زبونشون صحبت کنم و رفتار و باور و فرهنگشون رو بفهمم ، ولی دیگه نمی تونم مثل اونها فکر کنم … این چند ساله اینجا اینقدر تغییر کردم و همرنگ جماعت این شهر هزار قوم شدم که دیگه نمی دونم هنوز هم یزدی ام یا نه …

ولی اینو خوب میدونم که نوز عاشق همه چیز یزدم . عاشق خونه قدیمی و بزرگ و با صفای مادربزرگمم . عاشقم اینم که برم یزد و تا دیروقت با دوستان قدیم ، یزدی ، گل بگم و گل بشنوم و اخر شب وقتی میام خونه ، مادربزرگ در رو برام باز کنه و تا دیروقت حرف بزنیم . عاشق درددل کردن ها ؛ نصیحت کردن ها و خاطره تعریف کردن های مادر بزرگمم .

هر بار از یزد بر میگردم ، نگرانم . نگران اینکه آیا یکبار دیگه هم میتونم برم یزد و مامان بزرگ رو بغل کنم ؛ بوش کنم و باهاش حرف بزنم یا نه . نگرانم از دستش بدم که اگه بدم ، نمی دونم اصلا دیگه میتونم برم یزد یانه … مامان بزرگ برای من یعنی کلی خاطره ، یعنی یزد…


| ترجمه به فارسی |