تا اینجای خدمت ؛ به هر چیزی می تونستم فکر کنم مگر پایانش ! یعنی هیچ وقت نتونستم روزی رو تصور کنم که من هم مثل صدها نفری که تا حالا دیدم دنبال تسویه جمع کردنند ؛ دور پادگان دنبال پر کردن برگ تسویم از پادگان باشم . ولی حالا که خودم رو در میانه راه می بینم و دیگه راه “خیلی” طولانی و طی نشدنی ای جلو روم نمی بینم ؛ امیدوارتر از همیشه به آخر خط فکر می کنم . به تابستان ۸۹ …
اینروز ها خدمت شیرین تر از هر موقع دیگه ای میگذره . به معنای واقع کلمه در آزای صرف به سر میبرم . هر موقع می خوام میرم و هر موقع که بخوام میام ! حتی اگه نخوام نمیرم و آب هم از آب تکون نمی خوره . پست دادن هم شده مثل زنگ تفریح و هر وقت اراده کنم میدونم زمانشرو جابجا کنم ! کار راه اندازهمه بچه ها شدم و حال هایی بهشون میدم مثال زدنی !
ولی حقیقتا همه اینها چندان مهم نیست و ته خدمت ؛ تخله و عذاب آور . ولی می تونست خیلی خیلی بدتر از اینی باشه که هست …