به سوی جنوب – قسمت اول

خیلی وقت بود دلم هوس یه سفر درست  حسابی کرده بود . به تنها کسی هم که می تونستم برای همسفر شدن فکر کنم ؛ دوست دوران آموزشی حامد بود . خیلی سریعتر از چیزی که فکر می کردم پذیرفت و با وجود مشکلاتی که داشت و داشتم (مرخصی و…) کمتر از یک هفته برنامه ها جور شد ! دوشنبه ساعت ۱۱ میدان راه آهن قرار گذاشتیم تا از همونجا بلیط اهواز رو تهیه کنیم  و به سمت این استان دیدنی سفر کنیم .

یه مشکل اساسی وجود داشت و اون اینکه بلیط نداشتیم . از طرف آشنایی شنیده بودم که اگر چند ساعت قبل از حرکت قطار برم ایستگاه ؛ می تونم به بلیط های برگشتی امید داشته باشم . اما امیدمون ناامید شد و هیچ بلیطی مرجوع نشد یا حداقل به ما نرسید. ناچارا بلیط درجه سه به مسیر درود تهیه کردیم . حالا اینه درود که توابع استان لرستانه چه ربطی به اهواز و خوزشتان داره بماند !

این قطار ؛ با همه قطارهایی که تا حالا سوار شده بودم کلی فرق داشت . اولین فرقش اتوبوسی بودنش بود که خود این یعنی بدبختی ! دومین فرقش هم کثیفی غیر قابل تصورش بود . از در و دیوار نکبت می بارید هیچ گونه اعتراضی هم جایز نبود ! ولی از همه اینها بدتر جمعیتی بود که از درود و ازنا به قطار سرازیر شدن . وقتی از ایستگاه دورد به سمت اندیمشک حرکت کردیم ؛ تقریبا دیگه هیچ جای خالی ای تو قطار وجود نداشت . ار پاگرد ها و سالن های و راهرو ها گرفته تا محفظه های مخصوص قرار دادن وسایل . هر جا که فکر کنی آدم بود. اکثرا هم لر بودند و به امید کار به سمت جنوب می رفتند. البته بعضی هم عشایری بودند که به گفته مهماندار قطار چند سالیه با قطار ییلاق و فشلاق می کنند !

جرات نمی کردیم برای دستشویی رفتن از صندلی بلند بشیم . چون امکان داشت موقع برگشتن ببینیم یکی سر جامون نشسته و در این صورت هیچ حرفی هم بهش نمیشد زد ! پس ۱۸ ساعت بدون هیچ تغییر موضعی سر جامون نشستیم و امیدوار بودیم این سفر ریلی هرچه زودتر و به خیری و خوشی تموم شه . جدا حسته و سرخورده شدیم . ولی به قول حامد که همیشه عادت داره نیمه پر لیوان رو ببینه ؛ ابین هم یه جور  تجربه ارزندست !

با هر بدبختی ای بود رسیدیم اندیمشک .صبح بود و حوالی ساعت ۵ . کاری نمی تونستیم بکنیم الا اینکه یه اتاق بگیریم و منتظر شروع روز بشیم . مرکز شهر اتاقی گرفتیم و خیلی سریع خوابیدیم . صبح با سر وصدای حامد بیدار شدم .بنده خدا عین یه خانم خوب خونه (!) صبحونه رو آماده کرده بود . خوردیم و راه افتادیم سمت شهر . هوا گرم نبود ؛ ولی نسبت به تهران خیلی مناسب تر بود. کمی تو اندیمشک چرخیدیم و وقتی فهمیدیم چیز خاصی نداره به  دزفول رفتیم و بعد از گشت یک ساعته در این شهر به سمت شاه آباد (اسلام آباد فعلی!) حرکت کردیم . شاه آباد تنها چیزی که داشت ؛ آرامگاه یعغوب لیث بود که نمی دونم چرا مردمش اصرار داشتند بگن امامزاده ابوالقاسمه ! ماهم تلاشی برای تفهیمشون نکردیم :)

006حامد عکاسی رو شروع کرد . من هم از هوای فوق العادش تا اونجا که تونستم استفاده کردم . رفتیم وارد مرقد بشیم که متوجه بسته بودن در شدیم . از پسر بچه ای که اون حوالی بود پرسیدیم چرا بستست ؟ با زبون محلی به ما فهموند که مسئولش پیرمردیه که العان سر زمین کشاورزیشه و امکان داره بعد از ظهر بیاد و البته امکان داره نیاد ! بیخیال بازدید از داخل مقبره شدیم و خودمون رو به لب جاده رسوندیم .

می بایست به شوشتر میرفتیم ….

به اشتراک بگذارید
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google Bookmarks
  • Furl
  • TwitThis
  • email
  • LinkArena
  • Ma.gnolia
  • MyShare
  • Print
  • Spurl
  • Technorati

برچسب: , ,

نظر خود را ثبت کنيد


| ترجمه به فارسی |