بایگانی برای دی, ۱۳۸۸

ترک !

جمعه, ۲۵ دی, ۱۳۸۸

خیلی اتفاقی ؛ اتفاق افتاد ! همه چیز از یه حال به هم خوردن ساده شروع شد ! از رسیدن به این سوال که “تا کی میخوای بکشی” از خسته شدن از بوی گند ؛ از درد سینه ….

بیخیال سیگار شدم .. برعکس دفعات قبل ؛ خیلی هم سرسختم و مستعد …

حدود ۶ ساعته که پاکی دارم دی:

“!”

یکشنبه, ۱۳ دی, ۱۳۸۸

یه نگاه ساده به پست های قبلی وبلاگم ؛ نشون میده که یه جزء تو همه عناوین بکار رفته و اون علامت تعجبه !

راستش نمی دونم کاربر اصلی ای که برای این علامت در زبان فارسی در نظر گرفته شده چیه . ولی ان علامت برای من ؛ چه در نوشتن و چه در خوندن معانی زیادی داره . بارها با این علامت ؛ البته از نظر خودم ؛ حرف هایی زدم که نمیشده و معنی جملم رو اونطوری که میخواستم عوض کردم . اصولا باهاش خیلی حال می کنم :)

سلام حوزه !

شنبه, ۱۲ دی, ۱۳۸۸

شروع دوره عقیدتی برای هر سربازی که تو سپاه خدمت می کنه ؛ نقطه عطفی محسوب میشه . اولین و مهمترین دلیلشم اینه که خدمت کردن تو این دوره ؛ به مراتب راحت تر از قبل میشه . همین که تو این مدت می تونی  یک ساعت زودتر از بقیه خروج کنی و بیخیال پست و نگهبانی بشی ؛ خودش کلی غنیمته ! اما برای من که شیفت و  ساعت خروج مشخصی ندارم ؛ دلیل دوم جذابیت بیشتری داره! معمولا سربازهایی به دوره عقیدتی معرفی میشن که مقدار زیادی از خدمتشون باقی نمونده و باید کم کم خودشون رو برای تشکیل پرونده  و بعد تسویه حساب و کارت آماده کنند . پس عقیدتی ؛ یعنی اینکه کمر خدمت رو اساسی شکستم و میشه با اعتماد بنفس کامل خودم نبود کشیدن رو شروع کنم !

حقیقتا هنوز دقیقا نمی دونم تو این دوره که از اسمش مشخصه قراره روی “عقیده” ما کار کنند ؛ قراره چکار کنیم و چی یاد بگیریم . ولی شنیده ها حاکی اونه که سراسر این دوره ۳ هفته ای ؛ پره از خنده و کیک و ساندیس و شوخی و سرگرمی!

گودر !

جمعه, ۱۱ دی, ۱۳۸۸

طی یک عملیات انتحاری و کاملا بی رحمانه ؛ کل فیدهای گودرم رو mark as Read کردم و این یعنی از بین بردن فرصت خواندن حداقل ۱۰۰۰۰ مطلب ! مدتهاست که دیگه وقت چندانی برای فید خونی نمی زارم و به جز مرور سطحی چند فید برگزیده ؛ بقیه رو فقط به بهانه حذف شدن از لیست آپدیت ها ؛ باز نکرده Read می کنم ! با همه این اوصاف ؛ تو این چند وقته گودرم حسابی حجیم شده بود و من کلافه !

تصمیم گرفتم کلهم رو نابودم کنم و از این به بعد وقت بیشتری برای خوندن بگذارم :)

کیک و ساندیس نذری !

یکشنبه, ۶ دی, ۱۳۸۸

روبروی خونه ما ؛ پیرزنی زندگی می کنه که روسی الاصله . سن وسالش که فکر می کنم بالای ۷۰ باشه ؛ ولی همیشه به خودش میرسه و لباس های شادی میپوشه. عموما آرایش کردنست و رنگ لاکش با لباسش و کفشی که می پوشه همخونی کامل داره . زیاد با هم رفت و آمد نداریم . نهایت رابطه ما با این خانم محترم ؛ سلام و علیک رسمی ؛ اونم تو جاهایی مثل آسانسور یا جلوی در ورودیه .

همین چند ساعت پیش بود که زنگ زدند و وقتی در رو باز کردم ؛ دیدم همین خانم با یه بشقاب پر از کیک و ساندیس و شیرین عسل جلوی دره ! ازم خواست نذریش رو بگیرم . منم تشکر کردم و ظرفش رو بهش برگردوندم ..

کمی گیج شدم . هم به خاطر نذر عجیبش و هم بخاطر نذری دادنش ! حقیقتا هیچ وقت فکر نمی کردم این خانم آدم مذهبی ای باشه و یا باه این کارهااعتقادی داشته باشه

احساس گناه می کنم . حادقل گناهم اینه که  در مورد یک نفر اشتباه فکر کردم

جمعه, ۴ دی, ۱۳۸۸

همراه اول سرویسی به نام پردیس موبایل راه اندازی کرده که از طریق اون میشه اینترنتی sms  و mms ارسال کرد .به نظرم جالب اومد و عضو شدم . بلافاصله دو sms برام اومد . یکی حاوی کلمه عبورم و یکی طرح های sms همراه اول بود . چیزی شبیه ویترین ایرانسل. فلان کلمه رو بفرست ؛ فلان چیز رو برات می فرستیم و ا این خزئبلات !

از روی کنجکاوی کلمه jok رو فرستادم (طبق دستور sms‌وارده!) چند لحظه smsای دریافت کردم دیدنی! صراحتا یکی از اقوام ایرانی رو مورد تمسخر قرار داده بود …

راستش رو بخواین ازاینکه جوک هاییمربوط به اقوام مختلف رو دریافت کنم و یاحتی ارسال کنم ؛ اصلا و ابدا احساس ناراحتی نمی کنم . ولی وقتی یه شرکت دولتی میاد اینطور کاری می کنه ؛ حقیقتا نه غیر قابل باوره و نه غیرقابل قبول

من آدم خوشبختی هستم

جمعه, ۴ دی, ۱۳۸۸

آدم هائیکه دوستشون دارم و از با اونها بودن لذت می برم ؛ چند نفری بیشتر نیستند و دست یافتنی . آدم هائیکه هم که  ازشون بدم میاد خیلی زیاد نیستند و فاصله گرفتن ازشون راحت !

امشب ؛ خیلی اتفاقی ؛  با دونفر ازبهترین دوستانم بودم . شب خوبی بود . چند ساعت قبل ترش هم با یکی دیگه از جانانم صحبت کردم !

میبینی ؟ زندگی می تونه قشنگ باشه …

اندر احوالات چس ماه کشی !

پنجشنبه, ۳ دی, ۱۳۸۸

روزهای اولیکه از آموشی برگشته بودیم رو خوب به خاطر دارم . تازه وارد بودیم و پستی . هوا وحشتناک سرد بود . پایه تر ها هم کم نمیگذاشتند برای چس ماه کش کردن ما … اون زمان تو دلم به بی فرهنگی و بیسوادی این جماعت می خندیدم و معتقد بودم همه سربازیم و پایه و گل ماه ؛ چیزیکه که افراد سطحی نگر باب کردند ! کلی افکار اینچنینی داشتم … نمی تونستم تفاوتی میون یه ۱ ماه خدمت با ۱۷ ماه خدمت ببینم …

یک سال از اون روزمی گذره . پایه شدم . مسئولیتم هم باعث شده که قدرتم تو چسـ ماهی کشیدن کمی بیشتر از بقیه باشه …

دیگه مثل یکسال پیش فکر نمی کنم …

خوابــــ ـ

پنجشنبه, ۳ دی, ۱۳۸۸

ساعت ۵ از پادگان خروج کردم و ۵٫۱۵ دقیفه خونه بودم . کاری نمیشد کرد . خسته بودم و علاج خستگی ؛ خواب . روی کاناپه ولوو شدم . چشم بستم و ۴ ساعت بعد ؛ باز . مستقیم نشستم سر سفره شام . احمقانست ! با بی میلی تمام خوردم . هنوز گلوم درد میکرد . اومدم تو اتاق و در رو بستم . میدونستم خاطر گلو دردم نمیباست دسیگار بکشم . برای همین اولین نخ رو سریع روشن کردم . امیدی به لذت بردن ازش نداشتم ؛ ولی داشت !

بی هدف کمی وبگردی کردم . چند ایمیل امیدوار کننده داشتم …

امروز هم گذشت …

روز های سخت

سه شنبه, ۱ دی, ۱۳۸۸

تو یک ماه گذشته ؛ روزهایی رو گذروندم که هم سخت بود و هم شیرین . سختیش به خاطر سخت تر شدن خدمت بود و شیرینیش به خاطر موفقیت در کار . ۶ ماه آخر خدمت ؛ خیلی کند پیش میره . روزها کوتاه شدند و تا میرسم خونه ؛ هوا تاریکه . کاری نمیشه کرد . خستگی تمام بدنم رو در بر میگیره و به امید کار بیشتر تو فرداها میگیرم میخوابم ! این تقریبا برنامه روتین این یک ماه بود !

چند رو قبل برای بار چندم با فرمانده دعوام شد . برای بهتر شدن اوضاع تقلا می کنم و گویا فایده ای نداره . به معنای ماقع کلمه ؛ زن نظامیم و این شوهر ناخواسته گویا سر ناسازگاری داره . تهدید شدم به تبعید ! البته نه یه جای دور ؛ یه قسمت دیگه که بد هم نیست . با این تفاوت که دیگه اداری نخواهم بود و شیفتی ؛ مثل روزهای اول خدمت ؛ ورود و خروج کنم . اونهم کجا ؟ آتش نشانی ؟

هم میخوام برم و هم نمیخوام ! خواستنم  به خاطرشوق یه تغییره تو خدمته و نخواستنم هم دقیقا به همین خاطر ! چون نمی دونم این تغییر خوبه یانه !

به قول حامد خدمت فرسایشی شده . راست میگه . روزها مثل هم شدند و کارها مثل هم . آدم ها مزخرف تر و روزها بدتر ….

شاکیم و عاصی . دیگه نمیکشه !


| ترجمه به فارسی |