تو یک ماه گذشته ؛ روزهایی رو گذروندم که هم سخت بود و هم شیرین . سختیش به خاطر سخت تر شدن خدمت بود و شیرینیش به خاطر موفقیت در کار . ۶ ماه آخر خدمت ؛ خیلی کند پیش میره . روزها کوتاه شدند و تا میرسم خونه ؛ هوا تاریکه . کاری نمیشه کرد . خستگی تمام بدنم رو در بر میگیره و به امید کار بیشتر تو فرداها میگیرم میخوابم ! این تقریبا برنامه روتین این یک ماه بود !
چند رو قبل برای بار چندم با فرمانده دعوام شد . برای بهتر شدن اوضاع تقلا می کنم و گویا فایده ای نداره . به معنای ماقع کلمه ؛ زن نظامیم و این شوهر ناخواسته گویا سر ناسازگاری داره . تهدید شدم به تبعید ! البته نه یه جای دور ؛ یه قسمت دیگه که بد هم نیست . با این تفاوت که دیگه اداری نخواهم بود و شیفتی ؛ مثل روزهای اول خدمت ؛ ورود و خروج کنم . اونهم کجا ؟ آتش نشانی ؟
هم میخوام برم و هم نمیخوام ! خواستنم به خاطرشوق یه تغییره تو خدمته و نخواستنم هم دقیقا به همین خاطر ! چون نمی دونم این تغییر خوبه یانه !
به قول حامد خدمت فرسایشی شده . راست میگه . روزها مثل هم شدند و کارها مثل هم . آدم ها مزخرف تر و روزها بدتر ….
شاکیم و عاصی . دیگه نمیکشه !