خوابــــ ـ

ساعت ۵ از پادگان خروج کردم و ۵٫۱۵ دقیفه خونه بودم . کاری نمیشد کرد . خسته بودم و علاج خستگی ؛ خواب . روی کاناپه ولوو شدم . چشم بستم و ۴ ساعت بعد ؛ باز . مستقیم نشستم سر سفره شام . احمقانست ! با بی میلی تمام خوردم . هنوز گلوم درد میکرد . اومدم تو اتاق و در رو بستم . میدونستم خاطر گلو دردم نمیباست دسیگار بکشم . برای همین اولین نخ رو سریع روشن کردم . امیدی به لذت بردن ازش نداشتم ؛ ولی داشت !

بی هدف کمی وبگردی کردم . چند ایمیل امیدوار کننده داشتم …

امروز هم گذشت …

به اشتراک بگذارید
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google Bookmarks
  • Furl
  • TwitThis
  • email
  • LinkArena
  • Ma.gnolia
  • MyShare
  • Print
  • Spurl
  • Technorati

نظر خود را ثبت کنيد


| ترجمه به فارسی |