ساعت ۵ از پادگان خروج کردم و ۵٫۱۵ دقیفه خونه بودم . کاری نمیشد کرد . خسته بودم و علاج خستگی ؛ خواب . روی کاناپه ولوو شدم . چشم بستم و ۴ ساعت بعد ؛ باز . مستقیم نشستم سر سفره شام . احمقانست ! با بی میلی تمام خوردم . هنوز گلوم درد میکرد . اومدم تو اتاق و در رو بستم . میدونستم خاطر گلو دردم نمیباست دسیگار بکشم . برای همین اولین نخ رو سریع روشن کردم . امیدی به لذت بردن ازش نداشتم ؛ ولی داشت !
بی هدف کمی وبگردی کردم . چند ایمیل امیدوار کننده داشتم …
امروز هم گذشت …