گاهی پیش میاد که مدتها به چیزی فکر می کنی . هر کاری می کنی و هر راهی رو میری که اتفاقی بیافته . با خودت و هر چیز مرتبطی کلنجار میری . همه راهها که به بن بست میرسه و خسته و درمودنده میشی ؛ خودت رو به بیخیالی و فراموش می زنی . انگار که نمیخواستی و یا ناشدنی بودنش رو باور می کنی . درست تو همین زمان که فکر می کنی خدا هم مثل تو درمونده شده یا نمی خواد بشه ؛ چند تا اتفاق کوچولو گه خودت هم هیچ نقشی توشون نداری برات می افته که بهت تلنگر بزنه هی ! اگه بخوای میشه …
۴ سال از عمرم به کسب فکر کردم که می دونستم و می دونم داشتنش خیلی سخته . ۴ سال خودم رو به در و دیوار خودم زدم که کاری کنم و نکردم . این آخری ها دیگه به تکرار رسیدم و تو خودم خفه کردم هر چیزی بود . تا اینکه امروز …
دیدنش خیلی اتفاقی بود و بی برنامه . بی هیچ مناسبتی و مقدمه ای … ولی شد و این شد که باز لرزیدم … باز به صرافت این افتادم که برسم؛ به چیزی که هنوز به همون اندازه ای سخته که بود ….













خوشبحالت که حداقل هنوز میتونی برسی