حادثه

گاهی پیش میاد که مدتها به چیزی فکر می کنی . هر کاری می کنی و هر راهی رو میری که اتفاقی بیافته . با خودت و هر چیز مرتبطی کلنجار میری . همه راهها که به بن بست میرسه و خسته و درمودنده میشی ؛ خودت رو به بیخیالی و فراموش می زنی . انگار که نمیخواستی و یا ناشدنی بودنش رو باور می کنی . درست تو همین زمان که فکر می کنی خدا هم مثل تو درمونده شده یا نمی خواد بشه ؛ چند تا اتفاق کوچولو گه خودت هم هیچ نقشی توشون نداری برات می افته که بهت تلنگر بزنه هی ! اگه بخوای میشه …

۴ سال از عمرم به کسب فکر کردم که می دونستم و می دونم داشتنش خیلی سخته . ۴ سال خودم رو به در و دیوار خودم زدم که کاری کنم و نکردم . این آخری ها دیگه به تکرار رسیدم و تو خودم خفه کردم هر چیزی بود . تا اینکه امروز …

دیدنش خیلی اتفاقی بود و بی برنامه . بی هیچ مناسبتی و مقدمه ای … ولی شد و این شد که باز لرزیدم … باز به صرافت این افتادم که برسم؛ به چیزی که هنوز به همون اندازه ای سخته که بود ….

به اشتراک بگذارید
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google
  • Furl
  • TwitThis
  • E-mail this story to a friend!
  • LinkArena
  • Ma.gnolia
  • MyShare
  • Print this article!
  • Spurl
  • Technorati

یک نظر لـ “حادثه”

  1. امیرعلی می‌گه:

    خوشبحالت که حداقل هنوز میتونی برسی

نظر خود را ثبت کنيد


| ترجمه به فارسی |