فراموش که نه ؛ ولی به بی او بودن و به فکرش زندگی کردم عادت کرده بودم . به اینکه همه جا حسش کنم و به روی خودم هم نیارم دلم جایی بنده . روزها و ماهها و سالها همینطور بود . همیشه بود ؛ ولی نبود . خوب نبود اوضاع ؛ ولی تکرار همه چیز رو تحمل پذیر می کنه …
تا اینکه امروز …
اتفاقی نیافتاد . حرفی نزدیم که بخوام دل خوش کنم به چیزی . مثل همیشه فقط نگاه و نگاه و نگاه . نگاهی که صمیمانه دوست دارم برای خودم تفصیر کنم به هزار چیزی که هست ونیستش رو نمی دونم .
باز دیوانه وار سیگار می کشم و فکر می کنم به همه خاطرات محدود ؛ ولی خوبی که داشتیم . به همه دقایقی که هیچوقت به ساعت نرسیدند و سالهاست تو دلمه . به دوران خوب …
همه چیز باز ریخت . همه چیز باز شروع شد . او ظاهر شد و من نا پیدا .
او آمد …
تفسیر رو اینجوری می نویسن D:
خیلی دست پاچه نباش.
Why So Serious
هی اومدم بنویسم همی ننویسم
اخری هم به این نتیجه رسیدم چیزی نگم
فقط واسه اینکه نظرم الکی نباشه بهت میگم تفسیر اشتباه نوشتی
ممنون ازدوستان نکته سنج !