آخرین روزی که از پادگان اومدم رو خوب یادمه . لیاس هام رو پرت کردم اینور اونورو بیخیالو خوشحال از اینکه ۱۰روزی مال خودمم و می تونم هر کاری که دوست دارم بکنم . تجربه مرخصی هایچندروز بهم میگفت که این ایام هم زود می گرن و نمیشه بهش زیاد دل بست ؛ ولی از اونجایی که هیچکدوم به بلندی”۱۰″روز نبودند؛ گفتم شاید این بار فرق کنه !
حالا ؛ این ۱۰ روز تموم شدو چند ساعت دیگه باز باید این لباس خاکی لعنتی رو بپوشم. از همه بدتر باید ۶ ساعت زودتر از ساعت بیدار شدن این چندروزه ؛ بیدار شم که هیچ راه حلی برای کنار اومدن با این مقوله ندارم…
از طرفی خوشحالم . از اینکه می تونم امیدوارم باشم به اخر این راه طولانی . از اینکه بالاخره دارم ته راه رو م بینم و امیدم برای رسیدن و خلاصی از این دوره هر روزبیشتر میشه
ساعت ؛ نشون میده که فقط ۳ ساعت دیگه روز کاری پانزدهم شروع میشه و تو خودم هیچ نشونی ازخواب نمی بینم !این یعنی فردا به احتمال قوی یا خواب می مونم ؛ یا روزی پر ازخمیازه در انتظارمه …
ولی راستش خیلی هم از پادگان رفتن ناراحت نیستم . دیدن دوباره دوستان و ورود به محیطی که یک سال و اندی همه چیزم به اون خلاصه شده ؛ یه جور حس خوب بهم میده ..
به امید ۲۰ تیر …