بایگانی: ‘او’

دوشنبه, ۱۹ بهمن, ۱۳۸۸

عجب !

این کدامِ من بود که عاشق شد ؟

یکشنبه, ۱۸ بهمن, ۱۳۸۸

از اون مسیر آشنا

اگه یه روزی بگذرم

دوباره میرسم به تو

همینه حرف آخرم ؛ همینه حرف آخرم

یه عمری با تو بودمو

حالا با چند تا خاطره

دلم میخوام بگم هنوز

دوست دارم به خاطره دل شکسته خودم ؛ دل شکسته خودم

شبا به یاد اونروزا

خودت میدونی آخرم

یادم نمیره اون شبا

از این روزا نمی گذرم

شبا به خاطر کویر

کویر و محض خاطره

دلم میخوامد بگم هنوز

دوست دارم به خاطره دل شکسته خودم ، دل شکسته خودم

تو از مسیر زندگی

میری و بی خبر میشی

هر لحظه ای که میگذره

داری غریبه تر میشی

غریبه مسیر من

این ردپا ما ل تونه

ستاره قطبی شب

تو جاده دنبال توئه

عقربه های بی خبر

دقیقه هامو پس بدین

هر چی شما بگین فقط

اونکه میخوامو پس بدین

اینروزها زیاد این آهنگ داریوش اقدامی رو گوش می کنم ؛ خیلی زیاد . اشکی برای ریختن ندارم که اگر داشتم …

شنبه, ۱۷ بهمن, ۱۳۸۸

کاش میشد پاک کرد ؛‌ هرچیزی رو که نمیخواستی . یا میخواستی و نمی تونستی نخوای . میشد فراموش کرد چیزی رو که نبودن ؛ شاید شیرین تر از بودنش باشه . کاش می شد پذیرفت هر تقدیری رو . کاش می شد تن داد به هر بلا و خیری . کاش می شد سوال نکرد ؛ تعجب نکرد ؛ غمگین و خوشحال و بی بال نشد . کاش میشد نبود  . کاش بودم انتخابی بود .

کاش نمی شد …

“او”

جمعه, ۱۶ بهمن, ۱۳۸۸

فراموش که نه ؛ ولی به بی او بودن و به فکرش زندگی کردم عادت کرده بودم . به اینکه همه جا حسش کنم و به روی خودم هم نیارم دلم جایی بنده . روزها و ماهها و سالها همینطور بود . همیشه بود ؛ ولی نبود . خوب نبود اوضاع ؛ ولی تکرار همه چیز رو تحمل پذیر می کنه …

تا اینکه امروز …

اتفاقی نیافتاد . حرفی نزدیم که بخوام دل خوش کنم به چیزی . مثل همیشه فقط نگاه و نگاه و نگاه . نگاهی که صمیمانه دوست دارم برای خودم تفصیر کنم به هزار چیزی که هست ونیستش رو نمی دونم .

باز دیوانه وار سیگار می کشم و فکر می کنم به همه خاطرات محدود ؛ ولی خوبی که داشتیم . به همه دقایقی که هیچوقت به ساعت نرسیدند و سالهاست تو دلمه . به دوران خوب …

همه چیز باز ریخت . همه چیز باز شروع شد . او ظاهر شد و من نا پیدا .

او آمد …

حادثه

جمعه, ۱۶ بهمن, ۱۳۸۸

گاهی پیش میاد که مدتها به چیزی فکر می کنی . هر کاری می کنی و هر راهی رو میری که اتفاقی بیافته . با خودت و هر چیز مرتبطی کلنجار میری . همه راهها که به بن بست میرسه و خسته و درمودنده میشی ؛ خودت رو به بیخیالی و فراموش می زنی . انگار که نمیخواستی و یا ناشدنی بودنش رو باور می کنی . درست تو همین زمان که فکر می کنی خدا هم مثل تو درمونده شده یا نمی خواد بشه ؛ چند تا اتفاق کوچولو گه خودت هم هیچ نقشی توشون نداری برات می افته که بهت تلنگر بزنه هی ! اگه بخوای میشه …

۴ سال از عمرم به کسب فکر کردم که می دونستم و می دونم داشتنش خیلی سخته . ۴ سال خودم رو به در و دیوار خودم زدم که کاری کنم و نکردم . این آخری ها دیگه به تکرار رسیدم و تو خودم خفه کردم هر چیزی بود . تا اینکه امروز …

دیدنش خیلی اتفاقی بود و بی برنامه . بی هیچ مناسبتی و مقدمه ای … ولی شد و این شد که باز لرزیدم … باز به صرافت این افتادم که برسم؛ به چیزی که هنوز به همون اندازه ای سخته که بود ….


| ترجمه به فارسی |