بایگانی: ‘فرهنگ’

میدانِ فقر و فرهنگ و فیلم !

شنبه, ۲۷ مهر, ۱۳۸۷

تو این چند سالی که ساکن تهران هستم ؛ هیچ چیزی نتونسته به اندازه میدون انقلاب برای جذاب و دیدنی باشه . معمولا “شهرستانی ها” یی که میان تهرون ؛ اول سر از مراکز بزرگ و پر زرق و برق خرید در میارن ؛ بعد تو پارک جمشیدیه و ارم پیداشون میشه ؛ آخر سر هم توی یه فست فود ! ولی گویا در این زمینه من با بقیه تفاوت های چشم گیری دارم ؛ چون تا اونجایی که یادم می آد خاطره انگیز ترین و دیدنی ترین جا برای گشتن سیاحت برای من ؛ میدان انقلاب بوده و هست ! برام پره از نوستالژی های ناب ؛ کتاب های نخونده و البته فیلم های ندیده !
میدان انقلاب سیستم جالبی داره ؛ اگه میدون رو به سمت میدون فردوسی ادامه بری ؛ تا دلت بخواد کتاب فروشی های خوب ؛ گاهی تمبر فروشی های قدیمی که خود مغازشون هم عتیقست ؛ گهگاهی لوازم التحریر و اگر خوب پاساژ هاش رو بگردی کتاب ها و گالری های هنری که جون میده برای ساعت ها جولان دادن و پشت ویترین چسبیدن و البته اگر پول داشته باشی خریدن !
ولی اگر میدون رو به سمت آزادی ادامه بدی ؛ تا دلت بخواد می تونی حراجی لباس های بونجول ببینی ؛ سی دی های جورواجور بخری و هر لحظه منتظر یکی باشی که در گوشت زمزمه کنه “سی دی ؛ پــــــاسور ؛ مشــــروبــ !”و قس علی هذا ! وضعیت در خیابون کارگر جنوبی هم به همین شکله !
معمولا هم آدم های بالای میدون رو هیچوقت نمی تونی تو پایین میدون پیدا کنی ! آدم های زیادی میان انقلاب ، یکی می آد کتاب بخره ؛ یکی می آد سی دی … بخره ؛ پس دلیلی نداره محدوده هم رو اشغال کنن !
یکی دیگه از جذابیت های انقلاب ؛ سینما های دوست داشتنیشه ! از سپیده بگیر یا مرکزی و…
من یکی که فیلم دیدن رو با سینماهای میدون انقلاب میشناسم ! اصلا به صندلی های درب و داغونش ؛ به کنترات چی های بد عتقش ؛ به بوفه های گرون فروشش ؛ به پرده های کوچیکش ؛ به کیفیت بد صوتیس و به همه احوالات دیگش عادت کردم ! گفتم که ؛ آدمی به نوستالژی زندست !
کمی تیزبین که باشی و البته کمی نگاه منتقدانه و جامعه شناسانه ؛ به خوبی می شه لایه های مختلف جامعه رو با شخصیت ها و منش های مختلف رو حوالی انقلاب پیدا کرد. از جماعت مرفه که کمتر گیر میاد تا دانشجو های شهرستانی ترم اولی ؛ تا دادزن هایی که نمی دونم از کجا می آن و با چه قدرت ماورائی ای صبح تا شب داد می زنن ؛ تا پیرزن ها و پیرمردهایی که دقیقا نمی فهمم چیکار دارن تا….
اینبار که رفتید انقلاب ؛ کمی چشم هاتون رو بیشتر باز کنید ! ضمنا کلی سوژه خوب می تونید برای عکاسی های اجتماعی هم پیدا کنید !

(ضد) فرهنگ رانندگی در ایران

دوشنبه, ۲۲ مهر, ۱۳۸۷

به لطف همت والای شهرداری و بقیه شرکت ها و سازمان های مرتبط به هم و با توجه به هماهنگی بسیار بالای بین ارگان ها و شرکت های دولتی مختلف ؛ خیابان اصلی منزل ما طی ۱ سال گذشته ؛ چند بار برای لوله های مختلف (!) کنده شد و هر بار هم که این اتفاق می افتاد ؛ یک مسیر فرعی بسیار صعب العبور در اختیار ما می گذارند تا خدای ناکرده از کارهای اصلی زندگیمان نمانیم !

این مسیر که عجیب من رو یاد “تونل وحشت” شهربازی میندازه ؛ باز به لطف شرکت برق و در راستای صرفه جویی هر چه بیشتر از این انژی ؛ حتی ۱ دونه چراغ هم درش نیست ! یعنی شما برای اینکه احیانا بخوای چیزی که روبروت داره حرکت می کنه رو ببینی ، ناچاری با “نور بالا” حرکت کنی که این برای بیچارگانی که از روبرو می آن چندان خوشآیند نیست ! حالا در این جور مواقع شما ۲ تا حرکت می تونی انجام بدی :

۱- بیخیال قوانین و مقررات راهنمایی رانندگی بشی ؛ همچنین اصول انساندوستانه بشی و نور رو با تمام قوا بندازی بالا و راحت رو بری (ایضا باید شیشه ها رو بدی بالا تا بد و بیراه ماشین روبرویی ها رو نشنوی)

۲- مثل یک شهروند کاملا باشخصیت و فهیم نورت رو بندازی پایین (اگه مثل من بیچاره پراید داشته باشید ؛ خاموشم بکنی توفیری نداره !) و با ذکر ۲۴ آیت الکرسی در دقیقه و التماس به درگاه الهی که با دست غیبی تو رو از این مسیر رد کنه ؛ راهت رو با سرعت ۲ کیلومتر در سال ادامه بدی !

من ِ بینوا خیر سرم اومدم فرهنگم رو به رخ خودم بکشم و از گزینه دوم پیروی کردم ! از یک طرف مجبور بود نوربالای ماشین هایی که از روبرو می آمدند را ندید بگیرم ؛ از یک طرف باید ۴چشمی به کف آسفالت روبرو خیره میشدم که به جنبنده ای نزنم ؛ از یک طرف هم باید فحش و ناسزای پشت سریها را برای کند رفتم تحمل می کردم !

رانندگی در ایران ؛ مخصوصا در تهران ۲ تا قانون داره . یه قانون که همون قانون راهنمایی و رانندگی هست که از نظر اهمیت در رتبه دوم قرار داره ! دومی که مرسوم تره اینه که “خواهی نشوی رسوا ؛ همرنگ جماعت شد !” در اینجا تعبیرش رو در استفاده بجا از نوربالا میشه پیدا کرد !


| ترجمه به فارسی |