بایگانی: ‘روزانه’

میلاد ..

سه شنبه, ۲۲ تیر, ۱۳۸۹

۲۱ سال گذشت . چقدر زود !

تولدم مبارک

+ پارسال در چنین روزی

سه شنبه, ۲۵ خرداد, ۱۳۸۹

مثل ۲۱ سال قبل ؛ هنوز روزها پشت سر هم میگذرن . گاهی سریع و گاهی آروم. بعضا خوب و غالبا معمولی ! اینروز های ما هم معمولیه و هم خوب . به این نتیجه رسیدم که فشار خدمت ؛ وقتی بیشتر میشه که بیشتر بهش فکر می کنم . تمام سعیم رو می کنم که کمتر بهش فکر کنم و بها بدم تا این مقطع ۳ ماهه هم بگذره …

سالگرد آشوب (!) هم گذشت . خوشحالم که خبری نبود و آماده باش نخوردیم و روال خدمت به هم نخورد . ناراحتم که ….

کارهای شرکت هم معمولی پیش میرن . یعنی در واقع اتفاق و پیشرفت خارق العاده ای صورت نگرفته . هنوز هم در حال برآورده کردن نیاز ها و ملزومات اولیه ایم . منشی جدیدالورود هنوز به خوبی به کارش توجیه نیست و تقریبا تمام روز رو تنهاست . تنها حسنش رسمیت بخشیدن به کاره و اگر بتونم تا یک ماه دیگه به آمادگی نسبی برسونمش ؛ کلاهمو باید بندازم هوا!

بابک خان جهانبخش هم به زودی کنسرت دارن . برادر خسروی هم آخر همین هفته تو اردیکه برنامه دارند . از بد روزگار این دو عزیز دل ؛ جزء محبوب های ما هستند و ما هم که عاشق موزیک تند و حرکات موزون ! چه کنم که “شرایط” نمیزاره تو برنامه هیچکدوم از این رفقا شرکت کنیم …

خدا بخواد ؛ پنجشنبه جمعه دارم میرم شمال . نفس کشیدن باید…

+

دوشنبه, ۱۷ خرداد, ۱۳۸۹

+ روزها ؛ سریع شب میشن و شب ها سریع روز . برنامه زندگیم کاملا هدفمند و فشرده شده . البته هنوز هم پرتی زیاد دارم . در کل از شرایط فعل بسیار راضی و خوشنودم

+ جمعه ای که گذشت ؛ سفر یک روزه ای داشتیم به ” تنگه واشی ” من بودم و یار همیشگی ، حامد و دوستی جدید . اینقدر سفر خوب و متفاوتی بود که ارزش یه پست پر و پیمون رو داره . شاید روزهای آینده اینکار رو هم کردم . خستگی یک ماه رو از تنم بیرون کرد .

+ تا میام سه ماه اضافه خدمت رو به طور کامل بپذیرم و خودم رو بهش وفق بدم ؛ خبری میرسه ! باز راهی باز شده که شاید بشه کاری کرد … یعنی میشه … ؟

Time

سه شنبه, ۱۷ فروردین, ۱۳۸۹

اولین روزهای بعد از آموزشی که تازه وارد محیط پادگان شده بودم ؛ برای خودم کلی هدف تعیین کردم . مدام به خودم میگفتم این ۱۶ماه؛ نباید به بطالت بگذره و این چند تا کار رو باید انجام بدم . عدد روزهای این ۱۶ماه اینقد بزرگ بود که مطئنم کنه از پس این قولی که به خودم دادم بر خواهم اومد .

یک ماهی گذشت . به خودم گفتم خوب اشکال نداره ! تو دوران پست و ورود و خروج شیفتی که آدم نمی تونه برنامه ریزی درست و حسابی ای بکنه ! تصمیمم بر این شد که ۱۵ ماه بقیه که قراره اداری ورود و خروج کنم ؛ به کارها و برنامه هایی که از قبل تعیین کرده بودم برسم ؛

۲ ماه دیگه گذشت . خوشحال از سرعت زمان و ناراحت از اینکه هنوز هیچ کاری نکردم . ولی باز بهونه برای دلداری دادن خودم داشتم . می بایست به سیستم خدمت وقف پیدا می کردم تا با طیب خاطر به کارهام میرسیدم ! پس هنوز یک سالی وقت داشتم

۱۰ ماه گذشت . لفظ چشم به هم زدن؛ اینجاست که صحت پیدا می کنه . اینقدرسریع و عجیب گذشت که حتی فرصت دوباره دلداری دادن به خودم رو هم پیدا نکردم . طبق حساب و کتاب و جوب خطی که دارم ؛ حدود ۶۰ روز دیگه بیشتر پادگان نخواهم بود و این یعنی خدمت تمام . نه اینکه این مدت هیچ کاری نکرده باشم و دست روی دست گذاشته باشم ؛نه . اتفاقا کارهایی کردم که مطمئنم تو یکی دوسال آینده خیلی بهشون افتخار خواهم کرد و راه آیندم رو هموار تر می کنه . حرف بر سر …گشادی و این حرف ها نیست (که کلا اگر هم باشه می پذیرم!) بحث بر سر مدیریت زمان و استفاده مطلوب از اونه . چیزی که هر چقدر سعی کردم نتونستم (یا نخواستم) یا نشد که درست و اصولی یاد بگیرم.

این مقطعی که گذشت ؛ یقین دارم سخت ترین مقطع زندگیم بوده (خواهد بودش رو نمی دونم !) ولی حقیقت اینه کارهائیکه تو این مدت کردم ؛ اصلا تناسب منطقی با زمانی که داشتم نداشته . به عبارت ساده تر می تونستم و باید بهترو بیشتر پیشرفت می کردم .

عادم ندارم تو کارم زیاد به گذشته رجوع کنم . اینقدر تو زمینه های کاری و مالی ؛ اشتباه ها ؛ ریسک ها و تصمیم گیری های اشتباه و فاحش داشتم که اگر نبودند ؛ یقینا اوضاع فعلی خیلی بهتر از اینی بود که هست . ولی خدا رو شکر زیاد نگرانشون نیستم و تصمیم گرفتم بیشتر ازشون درس بگیرم تا افسوسشون روبخورم . زیاد دربند از دست دادن فرصت های مالی نیستم ؛ چون شدیدامعتقدم خرج کردم درهر زمینه ای (حتی نادرست و اشتباه ) شرایط رو برای جبران بهترش فراهم می کنه (عملا این نظریه از نظر علم اقتصاد مردوده ؛ ولی از نظر من و تجربیاتم ؛ کاملا اجراییه !) بیشتر ناراحت فرصت هائیم که از دست دادم و بسشتر ازاون ؛ نگران زمان روزهای آتی ام ..

قندِعسل

دوشنبه, ۱۶ فروردین, ۱۳۸۹

یک سال و اندی از آخرین باری که درباره این شازده نوشتم میگذره و اون تو همه این مدت ؛ عزیزترین و دوست داشتنی ترین موجود زندگی من بوده ! امیر محمد ؛ برادر زاده منه و من خان عموش ! فکر نمی کنم برای کسی جز افراد خونوادم میزان شیرین زبونی و با نمکی و باهوشیش مهم باشه ؛ مثل بقیه بچه ها که برای من مهم نیست ! ولی این مرتیکه (!) عجیب تو دل همه ما خودشو جا کرده و اگه یه روز باهاش حرف نزنم و “عمو میلا” (دقت کنید ؛ بدون نون !) گفتنش رو نشنوم ؛ یقینا اون روز روز خوبی نیست …

دوست دارم !

شروع ِ تکرار

یکشنبه, ۱۵ فروردین, ۱۳۸۹

آخرین روزی که از پادگان اومدم رو خوب یادمه . لیاس هام رو پرت کردم اینور اونورو بیخیالو خوشحال از اینکه ۱۰روزی مال خودمم و می تونم هر کاری که دوست دارم بکنم . تجربه مرخصی هایچندروز بهم میگفت که این ایام هم زود می گرن و نمیشه بهش زیاد دل بست ؛ ولی از اونجایی که هیچکدوم به بلندی”۱۰″روز نبودند؛ گفتم شاید این بار فرق کنه !

حالا ؛ این ۱۰ روز تموم شدو چند ساعت دیگه باز باید این لباس خاکی لعنتی رو بپوشم. از همه بدتر باید ۶ ساعت زودتر از ساعت بیدار شدن این چندروزه ؛ بیدار شم که هیچ راه حلی برای کنار اومدن با این مقوله ندارم…

از طرفی خوشحالم . از اینکه می تونم امیدوارم باشم به اخر این راه طولانی . از اینکه بالاخره دارم ته راه رو م بینم و امیدم برای رسیدن و خلاصی از این دوره هر روزبیشتر میشه

ساعت ؛ نشون میده که فقط ۳ ساعت دیگه روز کاری پانزدهم شروع میشه و تو خودم هیچ نشونی ازخواب نمی بینم !این یعنی فردا به احتمال قوی یا خواب می مونم ؛ یا روزی پر ازخمیازه در انتظارمه …

ولی راستش خیلی هم از پادگان رفتن ناراحت نیستم . دیدن دوباره دوستان و ورود به محیطی که یک سال و اندی همه چیزم به اون خلاصه شده ؛ یه جور حس خوب بهم میده ..

به امید ۲۰ تیر …

من و آنفولانزای خوکی

یکشنبه, ۱ آذر, ۱۳۸۸

صبح تازه رسیدم تهران . با حامد سفر جالبی داشتیم که در اولین فرصت مفصل توضیح خواهم داد . حالم خوب نبود . فکر می کردم این حالت تهوع و حال بهم خوردگی برای پرواز چند ساعت قبله . هر طور بود خوابیدم و صبح بدتر از قبل می دار شدم . گلاب به رو مبارکتون از شب قبل هرچی خورده بودم ….بدم نا نداشت . کوفته بودم و داغ. خسته و خواب آلود بودم . هنوز هم فکر می کردم بخاطر خستگی سفره.

تا عصر همینطوری ها گذشت . نه می تونستم کاری بکنم و نه راحت بخوابم . فکر میکردم مسموم شدم . تصمیم گرفتم برم دکتر . امیدوار بودم با چند تا قرص مشکل حل بشه !

به محضی که مشکلاتم رو گفتم ؛ دکتر شروع کرد به نوشتن . نمی دونم چی شد که پرسیدم : آقای دکتر آنفولانزا که نیست ؟‌دکتر هم خیلی خونسرد گفت چرا ، نوع آ ! بایستی استراحت مطلق کنی ! تا گفتم سربازم ؛ ۴ روز هم استعلاجی داد .

چند تا آمپول و یه عالمه قرص ارمغان آقای دکتر بود . با همون حال بد رفتم داروخانه و دارو ها رو تهیه کردم و برگشتم برای تزریق . نمی دونم چی هابود . ولی تا چند دقیقه بعد واقعا درد داشتم . نمی دونستم باید به خاطر ۴ رو استعلاجی که به انضمام جمعه وشنبه میشد ۶ روز تعطیلی خوشحال باشم تا به خاطر گرفتن یه بیماری کشنده ناراحت !

العان حالم خیلی بهتره . کماکان دل درد رو دارم . ولی احساس می کنم دیگه تب ندارم . یادم رفت از دکتر بپرسم سیگار کشیدن روی درمان این بیماری تاثیر منفی داره یانه ! داره آیا ؟!

یادِ یاران !

پنجشنبه, ۱۴ آبان, ۱۳۸۸

تومحیط پادگان آدم های زیادی قبل و بعد از من اومدند و قبل از من رفتند . کم کم داره حساب کسایی که تسویه حساب کردن و برای همیشه از پادگان رفتند از دستم در میره. آدم هایی که باهاشون رفیق بودم و لحظه های خوشی با هم داشتیم . اسم خیلیهاشون تو ذهنم مونده و مدام خاطراتی که با هم داشتیم رو مرور می کنم . با علم به اینکه هیچکدوم از اونها  العان دیگه حتی یادی هم از من ندارند . چون اونها مثل من خاطره باز نیستند …

کاش اینطور نبودم .. اینقدر زود به آدم ها دل نمی بستم تا اینطور برام مهم نشن و ندیدنشون آزارم نده …

چاردیواری

پنجشنبه, ۷ آبان, ۱۳۸۸

بعد از کلی کار کرن و پس انداز کردن ؛ چند میلیونی کنار گذاشتم برای خرید ماشین . این چند وقته از هر کس که  سررشته ای در این زمینه دارشت  سوال کردم و بالاخره هفته پیش تصمیم گرفتم یه پژو ۴۰۵ صفر از کارخونه بخرم . تقریبا تمام مراحل اداری رو طی کردم و قرار شد روز بعد برای عقد قرار داد برم نمایندگی و کار رو تموم کنم که یه اتفاق عجیب و دور از تصور افتاد . مامان پیشنهاد داد به جای ماشین خونه بخرم ! حالا کل پول من حدود ۱۰ میلیون بود و خونه مورد نظر ۵۰ میلیون ! به هر ضرب و زوری که بود و با کمک مامان و بابا پول نقد رو به ۲۰ تومن ارتقا دادیم و بااحتساب وامی که روی خونه بود و پول پیش مستاجر و قبول اینکه ۱۰ سال اقساط وام رو پرداخت ؛ تا یه قدمی صاحبخونه شدن رفتم .

تمام این اتفاقات کمتر ازیک هفته اتفاق افتاد . هیچوقت فکر نمیکردم به این زودی و آسونی صاحبخونه بشم . البته تا ۱۰ سال دیگه ، یعنی زمانی که کل اقساط رو پرداخت نکردم حق ندارم خودم رو صاحبخونه بدونم ! ولی راضیم به همین که بدون یه چاردیواری تو این شهر بزرگ دارم که می تونم رو ادعای مالکیت کنم !

هنوز هم معتقدم به ماشین بیشتر از خونه نیاز دارم . ولی راستش حس صابخونه بودن خیلی شیرین تر ا صاب ماشین بودنه !

روز اول مدرسه

یکشنبه, ۵ مهر, ۱۳۸۸

برای خیلی ها ، مدرسه و مخصوصا سالهای اول ابتدایی پره از نوستالژی و خاطره های خوب . ولی نمی دونم چرا برای من اینطور نیست . از سالهای اول مدرسه رفتم هیچ خاطره روشنی تو ذهنم نیست . یعنی فقط در حد به یاد آوردن اسم معلممون و چند تا ار بچه هاست و البته یک سری خاطره های بی سر و ته که یا اصلا به من ربطی نداره یا چندان برام دلچسب نیست !

تو مدرسه هم آدم گوشه گیری بودم و خیلی اهل برقرار کردن رابطه نبودم . بیشتراوقات تنها بودم و با خودم سر می کردم . نمی دونم چرا ، ولی از بچکی خیلی ادم بجوشی نبودم ! یادم میاد تو مدرسه زنگ های تفریح کار ثابت بچه ها دو چیز بود . اول صبحونه خوردن که من هنوزم که هنوزه خیلی بهش معتقد نیستم ! البته اگه بابا پولی ته جیبمون میانداخت یه پفکی چیزی باهاش می خوردم . یکی هم گرگ بازی و … که اونهم من زیاد باهاش موافق نبودم ! شاید به خاطر عدم همراهی بچه ها در این دو مهم بود که اونها هم متقابلا با من زیاد حال نمی کردن !

اما یه خاطره “خاص ” دارم از کلا دوم که تو همه این سالها هیچ جا بازگو نکردم . راز نیست ، ولی گفتنی هم نبود ! من آددم فوق العاده بی نظمی بودم (باافتخار:هستم!) تقریبا هر روز یا مدادم رو گم می کردم یا مداتراشم رو یا پاک کنم رو ! مامان از همه وسایلم یه جین تو خونه داشت و بنده خدا همیشه منتظر بود که مایتحاج  منو تامین کنه ! همه چیز بد الا یه چیز ؛ کتاب ها !

العان رو نمی دونم ولی اون وقت ها کتاب ها رو خود مدرسه به دانش آموزها می دادن و حداقل تو مقطع ابتدا کتاب تو بازارگیر نمی اومد ..

کتاب فارسیم رو گم کردم . چند روزی رو با توهم اینکه یکی از بچه ها اشتباهی کتاب رو برداشته و برمیگردونه سر کردم . ولی هیچوقت کسی کتابی برای من نیاورد ! کم کم احساس خطر کردم از بابت نداشتن کتاب . مدام فکرم بهش مشغول بود تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم کتاب شاگر خرخون کلاس رو بدزدم  و این کار رو کردم …

حدسش زیاد سخت نیست که خیلی زود دستم رو شد و…

خاطره خوبی نیست . حتی العان هم نمی تونم بهش فکر کنم و با لبخندی بگم “یاد اون روزها بخیر” این اولین و آخرین تجربه “دزدی” من بود . تجربه ای به واسطه برخورد بد معلم ، مدتها من ِ ۸ ساله رو درگیر کرد…


| ترجمه به فارسی |