بایگانی: ‘روزانه’

من و آنفولانزای خوکی

یکشنبه, ۱ آذر, ۱۳۸۸

صبح تازه رسیدم تهران . با حامد سفر جالبی داشتیم که در اولین فرصت مفصل توضیح خواهم داد . حالم خوب نبود . فکر می کردم این حالت تهوع و حال بهم خوردگی برای پرواز چند ساعت قبله . هر طور بود خوابیدم و صبح بدتر از قبل می دار شدم . گلاب به رو مبارکتون از شب قبل هرچی خورده بودم ….بدم نا نداشت . کوفته بودم و داغ. خسته و خواب آلود بودم . هنوز هم فکر می کردم بخاطر خستگی سفره.

تا عصر همینطوری ها گذشت . نه می تونستم کاری بکنم و نه راحت بخوابم . فکر میکردم مسموم شدم . تصمیم گرفتم برم دکتر . امیدوار بودم با چند تا قرص مشکل حل بشه !

به محضی که مشکلاتم رو گفتم ؛ دکتر شروع کرد به نوشتن . نمی دونم چی شد که پرسیدم : آقای دکتر آنفولانزا که نیست ؟‌دکتر هم خیلی خونسرد گفت چرا ، نوع آ ! بایستی استراحت مطلق کنی ! تا گفتم سربازم ؛ ۴ روز هم استعلاجی داد .

چند تا آمپول و یه عالمه قرص ارمغان آقای دکتر بود . با همون حال بد رفتم داروخانه و دارو ها رو تهیه کردم و برگشتم برای تزریق . نمی دونم چی هابود . ولی تا چند دقیقه بعد واقعا درد داشتم . نمی دونستم باید به خاطر ۴ رو استعلاجی که به انضمام جمعه وشنبه میشد ۶ روز تعطیلی خوشحال باشم تا به خاطر گرفتن یه بیماری کشنده ناراحت !

العان حالم خیلی بهتره . کماکان دل درد رو دارم . ولی احساس می کنم دیگه تب ندارم . یادم رفت از دکتر بپرسم سیگار کشیدن روی درمان این بیماری تاثیر منفی داره یانه ! داره آیا ؟!

یادِ یاران !

پنجشنبه, ۱۴ آبان, ۱۳۸۸

تومحیط پادگان آدم های زیادی قبل و بعد از من اومدند و قبل از من رفتند . کم کم داره حساب کسایی که تسویه حساب کردن و برای همیشه از پادگان رفتند از دستم در میره. آدم هایی که باهاشون رفیق بودم و لحظه های خوشی با هم داشتیم . اسم خیلیهاشون تو ذهنم مونده و مدام خاطراتی که با هم داشتیم رو مرور می کنم . با علم به اینکه هیچکدوم از اونها  العان دیگه حتی یادی هم از من ندارند . چون اونها مثل من خاطره باز نیستند …

کاش اینطور نبودم .. اینقدر زود به آدم ها دل نمی بستم تا اینطور برام مهم نشن و ندیدنشون آزارم نده …

چاردیواری

پنجشنبه, ۷ آبان, ۱۳۸۸

بعد از کلی کار کرن و پس انداز کردن ؛ چند میلیونی کنار گذاشتم برای خرید ماشین . این چند وقته از هر کس که  سررشته ای در این زمینه دارشت  سوال کردم و بالاخره هفته پیش تصمیم گرفتم یه پژو ۴۰۵ صفر از کارخونه بخرم . تقریبا تمام مراحل اداری رو طی کردم و قرار شد روز بعد برای عقد قرار داد برم نمایندگی و کار رو تموم کنم که یه اتفاق عجیب و دور از تصور افتاد . مامان پیشنهاد داد به جای ماشین خونه بخرم ! حالا کل پول من حدود ۱۰ میلیون بود و خونه مورد نظر ۵۰ میلیون ! به هر ضرب و زوری که بود و با کمک مامان و بابا پول نقد رو به ۲۰ تومن ارتقا دادیم و بااحتساب وامی که روی خونه بود و پول پیش مستاجر و قبول اینکه ۱۰ سال اقساط وام رو پرداخت ؛ تا یه قدمی صاحبخونه شدن رفتم .

تمام این اتفاقات کمتر ازیک هفته اتفاق افتاد . هیچوقت فکر نمیکردم به این زودی و آسونی صاحبخونه بشم . البته تا ۱۰ سال دیگه ، یعنی زمانی که کل اقساط رو پرداخت نکردم حق ندارم خودم رو صاحبخونه بدونم ! ولی راضیم به همین که بدون یه چاردیواری تو این شهر بزرگ دارم که می تونم رو ادعای مالکیت کنم !

هنوز هم معتقدم به ماشین بیشتر از خونه نیاز دارم . ولی راستش حس صابخونه بودن خیلی شیرین تر ا صاب ماشین بودنه !

روز اول مدرسه

یکشنبه, ۵ مهر, ۱۳۸۸

برای خیلی ها ، مدرسه و مخصوصا سالهای اول ابتدایی پره از نوستالژی و خاطره های خوب . ولی نمی دونم چرا برای من اینطور نیست . از سالهای اول مدرسه رفتم هیچ خاطره روشنی تو ذهنم نیست . یعنی فقط در حد به یاد آوردن اسم معلممون و چند تا ار بچه هاست و البته یک سری خاطره های بی سر و ته که یا اصلا به من ربطی نداره یا چندان برام دلچسب نیست !

تو مدرسه هم آدم گوشه گیری بودم و خیلی اهل برقرار کردن رابطه نبودم . بیشتراوقات تنها بودم و با خودم سر می کردم . نمی دونم چرا ، ولی از بچکی خیلی ادم بجوشی نبودم ! یادم میاد تو مدرسه زنگ های تفریح کار ثابت بچه ها دو چیز بود . اول صبحونه خوردن که من هنوزم که هنوزه خیلی بهش معتقد نیستم ! البته اگه بابا پولی ته جیبمون میانداخت یه پفکی چیزی باهاش می خوردم . یکی هم گرگ بازی و … که اونهم من زیاد باهاش موافق نبودم ! شاید به خاطر عدم همراهی بچه ها در این دو مهم بود که اونها هم متقابلا با من زیاد حال نمی کردن !

اما یه خاطره “خاص ” دارم از کلا دوم که تو همه این سالها هیچ جا بازگو نکردم . راز نیست ، ولی گفتنی هم نبود ! من آددم فوق العاده بی نظمی بودم (باافتخار:هستم!) تقریبا هر روز یا مدادم رو گم می کردم یا مداتراشم رو یا پاک کنم رو ! مامان از همه وسایلم یه جین تو خونه داشت و بنده خدا همیشه منتظر بود که مایتحاج  منو تامین کنه ! همه چیز بد الا یه چیز ؛ کتاب ها !

العان رو نمی دونم ولی اون وقت ها کتاب ها رو خود مدرسه به دانش آموزها می دادن و حداقل تو مقطع ابتدا کتاب تو بازارگیر نمی اومد ..

کتاب فارسیم رو گم کردم . چند روزی رو با توهم اینکه یکی از بچه ها اشتباهی کتاب رو برداشته و برمیگردونه سر کردم . ولی هیچوقت کسی کتابی برای من نیاورد ! کم کم احساس خطر کردم از بابت نداشتن کتاب . مدام فکرم بهش مشغول بود تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم کتاب شاگر خرخون کلاس رو بدزدم  و این کار رو کردم …

حدسش زیاد سخت نیست که خیلی زود دستم رو شد و…

خاطره خوبی نیست . حتی العان هم نمی تونم بهش فکر کنم و با لبخندی بگم “یاد اون روزها بخیر” این اولین و آخرین تجربه “دزدی” من بود . تجربه ای به واسطه برخورد بد معلم ، مدتها من ِ ۸ ساله رو درگیر کرد…

وقتی همه چیز “تقریبا” خوبه !

دوشنبه, ۱۹ مرداد, ۱۳۸۸

اینروزها به یه ثبات نسبی رسیدم . آرامش خاطری دارم که توی چند ماه گذشته بینظیره ! احساس می کنم خودم رو پیدا کردم و تا حدود زیادی با شرایط سخت کنار اومدم . یکی از بزرگترین دغدغه های این دوره از زندگیم رو تا حدودی حل کردم یا بهتره بگم راه حلش رو پیدا کردم و سرسختانه دارم روش کار می کنم …

موضوعی که در موردش با آدم های زیادی صحبت کردم ؛ جسته گریخته مطالعه کردم و مدت زیادی روش فکر کردم : هدف

این موضوع به ظاهر ساده از زمان تبدیل به “دغدغه” شد که احساس کردم نمی تونم وقت و انرژی محدودم رو بین تمام علائقم تقسیم کنم . برای همین به یه حالت سکنی رسیدم و همه رو رها کردم . همین باعث شد که به یه بی هدفی مزمن تو زندگیم برسم که چند ماهی با خودم و اطرافم مشکل پیدا کنم . نمودش رو می تونید تو پستهای قبلی دنبال کنید…

عکاسی ، سینما ، نویسندگی ، گرافیک ، کامپیوتر ، ادبیات و تا حدودی فلسفه چیزهایی بودند که من مدتی بینشون سرگردون بودم . تا همین چند وقت پیش هم واقعا نمی دونستم به کدومشون بیشترعلاقه دارم . عاشقانه عکس می گرفتم ، فیلم می دیدم ، طراحی می کردم ، بین رشته های مختلف کامپیوتر سرک می کشیدم و کم و بیش کتاب می خوندم . ولی هیچ وقت نتونستم هیچ کدوم رو به اون حداعلایی که مد نظرم بود برسونم . برای همین نه هیچوقت عکاس قابلی شدم ، نه طراح درست و درمونی و نه….

مصیبت تازه شروع شد ! به این باور رسیدم (با تشکر از طه !) که چه بخوام و چه نخوام مجبورم همه رو حذف و رو انتخاب کنم . اصلا کار ساده ای نبود . ولی بالاخره تونستم تصمیم بگیرم و آینده رو با اتکا به یکی تصور کنم . من برنامه نویسی رو انتخاب کردم .چیزی که  نسبت به بقیه هم سررشته بیشتری ازش دارم و هم احساس می کنم علاقه بیشتری

اینکه چرا اینقدر از کلمات شک برانگیزی مثل “احسای میکنم ” ، “تقریبا” ، “شاید” و امثالهم استفاده می کنم به خاطره اینه که واقعا هنوز به یقین نرسیدم و خوب این بده ! ولی خوب باز “احساس می کنم” این انتخاب درست تریه !

چند روزی بیشتر نیست که تصمیم گرفتم . تصمیمی جدی برای یک شروع تازه . خدا رو شکراین شروع اینقدر خوب بوده که امیدوارم کرده به آینده…

قندِ عسل ِ خانهِ ما

پنجشنبه, ۱۶ آبان, ۱۳۸۷

برام عجیبه چرا تا حالا نه اینجا و نه تو وبلاگ قبلیم ؛ چیزی از  شیرین ترین اتفاق چند سال اخیر زندگیم ننوشتم ! و عجیبتر از اون ؛ اینکه چرا حالا بعد از ۱٫۳ ماه دوست دارم بنویسم !

زیادی به عکس بالا نگاه نکنید. اون که کلش یه خورده از حد معمول بزرگه ؛ منم ! ولی اون کوچولوی خوردنی که تو بغلمه ؛ کسی نیست جز کوچکترین عضو و در عین حال عزیز ترین عضو خانواده ما !

امیر محمد ؛ پسر داداشمه ؛ یعنی به عبارتی من می شم عموش ! این اولین منصبی هست که بعد از تولدم صاحبش شدم ! یعنی من به محضی که دنیا اومدم برادر ِ  دو نفر دیگه بودم . همینطور پسر عمو ؛ پسردایی ؛ پسر خاله و پسر عمه یه گله آدم ! ولی این عمو شدن ؛ چیزی بود که ۱ سالی هست دارم تجربش می کنم  و مطلقا قابل قیاس با نسبت های مزحک قبلی نیست !

امیر محمد ما هنوز درست و درمون حرف نمی زنه ؛ ولی نامرد (!) به من میگه میلاد ؛ با همون لحنی که ۱ بچه ۱ سال و ۳ ماهه می تونه حرف بزنه ! فکر کنم آخرش آروزی “عمو صدا شدن” را باید به گور ببرم !

هیچی دیگه همین ؛ خیلی دوستش دارم و احساس می کنم خیلی دوستم داره ! البته امیدوارم به خاطر بستنی هایی که براش می خرم نباشه :)


| ترجمه به فارسی |