دو تا از دوستان پادگان ؛ با اینکه از خیلی لحاظ با هم فرق دارن ؛ یه جمله مشابه بهم گفتن تو این چند وقت که بدجوری تو مخم رفته ! یعنی در واقع نتونستم این تفاوتی که بینمون هست رو هضم کنم . راستش دچار تردید شدم که من مشکل دارم یا اونا . معین خیلی وقت پیش می گفت “اصلا نمیتونم تصور کنم یه پنجشنبه بعد از ظهر رو تو خونه باشم و شب زودتر از ساعت ۲ برگردم خونه” میثاق هم میگفت “اگه یه روز از خونه بیرون نرم ؛ اهل بیت می پرسن چته ؟! مشکلی داری که نمی ری بیرون ؟!” خوب این با منی که کلا تو خونم خیلی فرق می کنه ! منی که حتی قبل از خدمت هم خیلی گزیده بیرون میرفتم و سعی میکردم خیلی زود برگرم (با اینکه ابدا محدودیتی نداشتم و ندارم)
بیرون برام چیز جذابی نداره و ترجیح میدم تو خونه و پشت کامپیوترم بشینم و آهنگ گوش کنم و حالشو ببرم !
حالا به نظر شما میثاق و معین که بخش اعظمی از عمر شبانه خودشون رو تو خیابون می گذرونن ؛ کار اصلیشون چیه؟ یقینا دنبال کار فرهنگی و اخلاقی نیستند و در بهترین شرایط میشه تصور کرد با دوستانی همفکر خودشون ؛ میشینن به جایی و قلیون میکشن و حالشو میبرن ! والا منم با رفیقام میرم بیرون و سیگار می کشیم و چشم و وگوشمون رو میجنبونیم و حالشو میبریم ! ولی نه دیگه اینقدر روال مند (!)
این عادات ددری بودن ؛ منحصر به میثاق و معین نیست و خیلی از هم سن و سالهای من اینطورین . نه میخوام بگم اون سیستم درسته و نه سیستم من که در مورد سیستم خودم شدیدا به نادرست بودنش معترفم ؛ حقیقتا میخوام خوب رو از بد تشخیص بدم …
خبر اعدام بهنود شجاعی رو تو یه مجله خوندم . دلم گرفت . به این فکر کردم که تو همه این سالهایی که تو زندان بوده ؛ چه ها کشیده و چندان مرگ رو به چشم دیده . به اینکه عذاب هایی کشیده که محقش نبوده و در حد سن و سالش نبوده … به اینکه خانواده مقتول که با سماجتی عجیب اعدامش رو مطالبه کردند ، با همه درد از دست دادن عزیزشون ، چطور تونستند چهره معصوم بهنود رو ببینن رو باز هم به خوسته “بحق” خودشون اصرار کنند.