بالاخره “هلن” بدنیا اومد …
بایگانی: ‘قلم آزاد’
دایی شدیم ..
چهارشنبه, ۲۰ مرداد, ۱۳۸۹شبانه
جمعه, ۲۸ خرداد, ۱۳۸۹همیشه عاشق تجربه های جدید بودم و هستم . انجام کارهای خاص و به ظاهر عجیب ، بد جوری سر ذوقم میاره . دو سال و چند ماه قبل ؛ سفر عجیبی رفتم که هنوز هم برام پره از خاطره و کلی تجربه . ولی حالا نه فرصت و نه مجال اینطور ماجراجویی ها رو ندارم . ولی این روحیه همیشه و همه جا با منه ..
دیشب از ساعت ۱۱ تا ۴ صبح با حامد تو خیابون ها می چرخیدیم و حرف می زدیم . مقصد و هدفی در کار نبود . اصل ، دور شدن بود و شاید هم نزدیک شده .از چی و به چی معلوم نبود و نشد . هر چی بود ، شب خوبی بود !
روزها ؛ تند می گذرند. خسته کننده و سخت . اینقدر سریع که فقط آخر هفته ها می شه نفسی کشید و چند ساعتی بیشتر خوابید .
گذر دوران …
شنبه, ۲۲ خرداد, ۱۳۸۹داشتم ؛ باز ؛ خاطرات و آرشیو گذشته وبلاگ رو میخوندم ؛ درست یک سال قبل رو ؛ خرداد. برخلاف همیشه که احساسم مطابق بود با گذشته و تغییر خاصی تو احوالم پیدا نمی کردم ، اینبار ولی ، چیزهایی دستگیرم شد ، خوشحالم کرد.
اول اینکه احساس کردم هدفمند شدم ، رشد کردم یعنی . سردرگم نیستم و فهمیدم راه کجاست.
دوم اینکه مثل قبل عصبانی و عاصی نیستم ، کمتر یعنی . با زندگی کنار آمدم ، تا حدودی
سوم اینکه مفیدتر شدم ، گاهی !
نوستال
جمعه, ۷ خرداد, ۱۳۸۹گاهی گوش دادن یه آهنگ قدیمی ، یا دیدن یه عکس تو آرشیوت تو رو پرت می کنه به سالهای خیلی دور . به زمانی که شاید بکل از یاد برده باشیش و یادت رفته اون روزها چکار می کردی و چطوری زندگی می کردی . اون وقته که حالی به حالی میشی و نمی دونی دلت برای چی میگیره ! یه جور دلتنگی همراه با بعض و کمی هم اضطراب .
حس خوبی نیست ، اصلا . ولی گاهی لازمه
چهارشنبه, ۵ خرداد, ۱۳۸۹
خواب : چیزی که اینروز ها کمتر از هر زمان دیگه ای دارمش و تنها امیدم برای وصال با این محبوب ؛ جمعه هاست !
کار : حجمش در مقایسه با مدت مشابه چند ماه قبل به شدت افزایش پیدا کرده ؛ ولی نمی دونم چرا بازدهی سابق رو نداره
خدمت : به لطف دوستان و پیگیری بنده ؛ تونستم یک ماهش رو کم کنم . ولی با این حال هنوز هم ۳ ماهی مونده . کماکان خسته کنندست و فرسایشی . ولی حقیقتا مثل قبل تو مخی نیست و
روزگار : عجب می گذرد ! اینقدر سریع که گاهی روزها و تاریخ ها رو فراموش می کنم . در مجموعه راضی ام به شرایط فعلی …
شب
دوشنبه, ۹ فروردین, ۱۳۸۹خیلی وقت بود که نتونسته بودم شب نشینی کنم . همیشه خستگی روز پادگان و ترس صبح ها خواب موندن ؛ مانع میشدتا هر وقت میخوام بیدار بمونم و هر کار می خوام بکنم . این چند روزه که به لطف نوروز تو خونه ایم و کلهم زمان دراختیار ؛ باز می تونم بی خیال فردا ها ، آهنگمورد علاقم رو گوش کنم و پشت کامپیوتر و به مدد وایمکس که خیلی لذیذه ؛ هر جا دلم میخوام برم وهر کار دلم میخواد بکنم
البته ترس هم داره … ترس بد عادت شدن ؛ ترس ۱۴ام صبح که باید برم پادگان …
به نام پدر
یکشنبه, ۸ فروردین, ۱۳۸۹در مورد بابا نوشتن خیلی سخه . یعنی اینکه بخوام ازش تعریف و تمجید کنم یا بگم فلانه و بهمان ؛ اصلا کار من نیست . نمیخوام بگم که به هیچ کس تو دنیا اندازه بابا اعتماد ندارم یا اینکه هربار حرفشرو گوش نکردم ؛ بدجور زمین خوردم … نمیخوام از همه خوبیها و بزرگ منشیهاش بگم ..
خواستم فقط یادم باشه که سوم فروردین ها ؛ همیشه توبدش یادم میره و با تاخیر می تونم ببوسمش رو سالگرد تولدش رو بهش تبریک بگم . خواستم یادم بمونه که بابایی اگه نبود ؛ منم نه بودم و اگه بودم ؛ اینی نبودم که العان هستم …
تولدت مبارک
بوی عید…
دوشنبه, ۲۴ اسفند, ۱۳۸۸خواستم به بهونه نزدیک شدن به سال نو ؛ چیزکی بنویسم . گفتم ببینم پارسال چی نوشتم که چشمم خورد به این که چند ساعت قبل از عید نوشته بودم . متاستفانه نظرم در مورد عید نسبت به پارسال هیچ فرقی نکرده . همه چیز همون جوریه که بوده ..همون قدر خوب و همونقدر بد . تمام چیزهائیکه میخواستم بنویسم رو عینا سال قبل نوشتم ! پس نیازی به تکرار نیست …
وقتی نوشتن سخت میشه …
شنبه, ۲۲ اسفند, ۱۳۸۸متاستفانه یا خوشبختانه ؛ طیف آدم هایی که اینجا رو میخونن ؛ از محیط مجازی خارج شده و آدم هایی که تو محیط حقیقی باهاشون سر و کار دارم هم اینجا رو میخونن ! همین مساله باعث شده که مجبور بشم کمی محتاط تر و دست به عصا تر بنویسم . این هم نمی دونم دقیقا به خاطر چیه ! ولی یقین دارم به خاطر ترس از لو رفتن شخصیت اصلیم نیست ! چرا که معتقدم من همیشه ؛ یه جورم و اصولا هیچ وقت سعیی برای مخفی کردن چیزی نکردم ؛ همیشه و همه جا یه جور بودم و هستم . ولی به هر حال ؛ وقتی تصمیم میگیرم چیز جدیدی بنویسم ؛ قبلاز اینکه نظر مخاطب عام به ذهنم برسه ؛ به مخاطبین خاصی که می دونم اینجا رو میخونن فکر می کنم و فکر می کنم فلانی با خوندن این مطلب ؛ با توجه به فلان موضوعی که سابق داشتیم ؛ چه برداشت و فکری قراره بکنه و الخ …
نمی دونم این خوبه یا بد. امیدوارم تاثیری روی “خود بودم” نذاره !
خطلب به مخاطبین خاص ! :
مینا : ها ؟ توجیه شدی !؟
جیمی: اصلا به تو ربط نداره ؛ خودتو قاطی نکن !
سامی : صد بار گفتم ؛ بازم میگم . تو اصلا ربطی به من نداری دی: فردا میبینمت دی: ؟
محسن : به خدا من همیشه ؛همینی همستم که هستم ! مارموزم نیستم به جان تو ؛ چرا اینطوری فک کردی ؟
راه
دوشنبه, ۱۰ اسفند, ۱۳۸۸دو تا از دوستان پادگان ؛ با اینکه از خیلی لحاظ با هم فرق دارن ؛ یه جمله مشابه بهم گفتن تو این چند وقت که بدجوری تو مخم رفته ! یعنی در واقع نتونستم این تفاوتی که بینمون هست رو هضم کنم . راستش دچار تردید شدم که من مشکل دارم یا اونا . معین خیلی وقت پیش می گفت “اصلا نمیتونم تصور کنم یه پنجشنبه بعد از ظهر رو تو خونه باشم و شب زودتر از ساعت ۲ برگردم خونه” میثاق هم میگفت “اگه یه روز از خونه بیرون نرم ؛ اهل بیت می پرسن چته ؟! مشکلی داری که نمی ری بیرون ؟!” خوب این با منی که کلا تو خونم خیلی فرق می کنه ! منی که حتی قبل از خدمت هم خیلی گزیده بیرون میرفتم و سعی میکردم خیلی زود برگرم (با اینکه ابدا محدودیتی نداشتم و ندارم)
بیرون برام چیز جذابی نداره و ترجیح میدم تو خونه و پشت کامپیوترم بشینم و آهنگ گوش کنم و حالشو ببرم !
حالا به نظر شما میثاق و معین که بخش اعظمی از عمر شبانه خودشون رو تو خیابون می گذرونن ؛ کار اصلیشون چیه؟ یقینا دنبال کار فرهنگی و اخلاقی نیستند و در بهترین شرایط میشه تصور کرد با دوستانی همفکر خودشون ؛ میشینن به جایی و قلیون میکشن و حالشو میبرن ! والا منم با رفیقام میرم بیرون و سیگار می کشیم و چشم و وگوشمون رو میجنبونیم و حالشو میبریم ! ولی نه دیگه اینقدر روال مند (!)
این عادات ددری بودن ؛ منحصر به میثاق و معین نیست و خیلی از هم سن و سالهای من اینطورین . نه میخوام بگم اون سیستم درسته و نه سیستم من که در مورد سیستم خودم شدیدا به نادرست بودنش معترفم ؛ حقیقتا میخوام خوب رو از بد تشخیص بدم …