خیلی اتفاقی ؛ اتفاق افتاد ! همه چیز از یه حال به هم خوردن ساده شروع شد ! از رسیدن به این سوال که “تا کی میخوای بکشی” از خسته شدن از بوی گند ؛ از درد سینه ….
بیخیال سیگار شدم .. برعکس دفعات قبل ؛ خیلی هم سرسختم و مستعد …
حدود ۶ ساعته که پاکی دارم دی:
خیلی اتفاقی ؛ اتفاق افتاد ! همه چیز از یه حال به هم خوردن ساده شروع شد ! از رسیدن به این سوال که “تا کی میخوای بکشی” از خسته شدن از بوی گند ؛ از درد سینه ….
بیخیال سیگار شدم .. برعکس دفعات قبل ؛ خیلی هم سرسختم و مستعد …
حدود ۶ ساعته که پاکی دارم دی:
ساعت ۵ از پادگان خروج کردم و ۵٫۱۵ دقیفه خونه بودم . کاری نمیشد کرد . خسته بودم و علاج خستگی ؛ خواب . روی کاناپه ولوو شدم . چشم بستم و ۴ ساعت بعد ؛ باز . مستقیم نشستم سر سفره شام . احمقانست ! با بی میلی تمام خوردم . هنوز گلوم درد میکرد . اومدم تو اتاق و در رو بستم . میدونستم خاطر گلو دردم نمیباست دسیگار بکشم . برای همین اولین نخ رو سریع روشن کردم . امیدی به لذت بردن ازش نداشتم ؛ ولی داشت !
بی هدف کمی وبگردی کردم . چند ایمیل امیدوار کننده داشتم …
امروز هم گذشت …
چندروزیه دارم برای چند دهمین بار به ترک سیگار فکر می کنم . یمتقاعد شدم که سیگار ؛ دیگه برام همدم نمیشه و باید از شر هم خلاص شیم .ولی ….
خیلی اتفاقی داشتم آرشیو سال گذشته وبلاگم رو مرور می کردم که دیدم درست یکسال پیش در چنین روزی ؛ دقیقا همین تصمیم رو خبلی انقلابی تر گرفتم ! این پست دقیقا ۴ آذر ۸۷ ارسال شد و البته هیچوقت تا به امروز اجرایی نشد !
ولی به زودی اتفاقاتی خواهد افتاد:) بزار این بسته هم تموم شه …
خبر اعدام بهنود شجاعی رو تو یه مجله خوندم . دلم گرفت . به این فکر کردم که تو همه این سالهایی که تو زندان بوده ؛ چه ها کشیده و چندان مرگ رو به چشم دیده . به اینکه عذاب هایی کشیده که محقش نبوده و در حد سن و سالش نبوده … به اینکه خانواده مقتول که با سماجتی عجیب اعدامش رو مطالبه کردند ، با همه درد از دست دادن عزیزشون ، چطور تونستند چهره معصوم بهنود رو ببینن رو باز هم به خوسته “بحق” خودشون اصرار کنند.
سری به سایت “اعدام کودکان را متوقف کنید” می زنم رو فهرست کودکان زیر ۱۸ سال ایرانی رو میبینم که اعدام شدند نگاه می کنم . ۱۵ سال ، ۱۶ ، سال … با اینکه هیچ سررشته ای از حقوق ندارم ، شدیدا احساس میکنم قانون هایی بایست اصلاح بشه … اما نمی دونم تا اون زمان چند تا بچه و نوجوون دیه باید طعم تلخ مرگ رو بچشن
روحش شاد
رضا ،متولد سال شصت و نهه . تازه شده ۳ ماه خدمت . تا سوم راهنمایی بیشتر درس نخونده . کار درست و درمونی نداره و وضع مالی خوبی نداره . همون هفته اولی که اومد پادگان ؛ یک هفته مرخصی گرفت برای مراسم عقدش .
۲ ماه از اون روز گذشت . امروز بایه پرونده زیر بغل اومد دفترفرمانده . نتیجه سونوگرافی همسرش بود . یکماهه بارداره . یعنی رضا تا ۸ ماه دیگه “بابا میشه”
علیرضا همین العان برام یه سری آهنگ ریخت روی کول دیسک . پر بود ازآهنگ های base بالا و جدید . نمی دونم میون این همه آهنگ ۲۰۰۹ ؛ “بارون” قمیشی چیکار میکنه !همون ریتم نسبتا تنداول آهنگ کافی بودتامن رو ببره به ماهها قبل ، روزهای اولی که وارد پادگان شده بودم و شب و روز پست می دم .
اوایل بهار بود . هوا سرد و مدام بارون میومد . همیشه بوی خوش هیزم و چمن با هم قاطی بود و البته سرما … کاری نمیشد کرد جز “قمیشی زمزه کردن”
تو که بارونو ندیدی گل ابرارو نچیدی گله از خیسی جاده های غربت می کنی
تو که خوابی تو که بیدار توکه مستی تو که هشیار لحظه های شبو با ستاره قسمت میکنی
منو بشناس که همیشه نقش قصم روی شیشه منه خشکیه درخت توی بطن باغ و بیشه
شاید احمقانه باشه . ولی دلم برای اون روزهاتنگ شده . برای روزهای بیامیدی صرف ، برای روزهایی که مدام انتظار فرداش رو می کشیدم . برای شب هایی که برای کوتاه تر به نظر رسیدن شب ؛ می خوندم و با خودم حرف میزدم . برای فکرکردن های بالای برجک . برای اشک هایی که ریختم ….
همیشه دلم برای گذشتم تنگه . برای روزهایی رفتند و نفهمیدم که حالی داشتم …
اینروزا اصلا حال خوشی ندارم . احساس می کنم از اصلی که هیچوقت نداشتم دور افتادم ! احساس می کنم “خدمت” باعث شده نتونم به اون چیزی که می خوام برسم . برنامه ای برای زندگی ندارم . از هرگونه امید خالی شدم و فردا فقط برام یک معنی داره “پادگان”
عصرها ؛ اگر شیفت نداشته باشم ؛ خسته و درمونده میام خونه . هنوز پام به اتاقم باز نشده ؛ پلکام ناجوانمردانه سنگینی می کنن و هر چی مقاومت می کنم بیشتر فشار میارن . مدام به امید فردایی بهتر ؛ راحتتر و سبک ترم .
یادش به خیر … تو اموزشی مدام به خودم می گفتم بعد از آموزش ؛ تا ظهر پادگانم و بعد از ظهر هزار تا کار می تونم بکنم . کلاس زبان برم . کتاب بخونم . تئاتر ببینم … دریغ که تو این ۵ ماه ؛ ۵ تا فیلم ندیدم و ۵ تا کتاب هم نخوندم …
دوستی از بزرگی نقل قول میکرد “زندگی آن چیزی نیست که زیسته ایم ؛ آن چیزیست که به یاد می آوریم تا روایتش کنیم” راست می گفت . با این حساب من ۷ ماهی میشه که زندگی نمی کنم . اینقدر روزها عین هم , سنگین و عذاب آور و دردناکند که پیزی برای بازگو کردن حتی برای خودم هم ندارم …
یه دوست دیگه می گفت “بری خدمت تمام افکارت عوض میشه ، به زندگی جور دیگه ای نگاه می کنی” راست می گفت / ولی اون دوست بالایی میگفت “اگه چارچوب فکری خودت رو داشته باشی ، هیچ فرقی نمی کنی” نمی دونم راست میگفت یا نه . چون دقیقا نمی دونم چارچوب فکری ای داشتم که حالا بخواد دستخوش تغییر بشه یا نه
مضطربم . احساس می کنم از خودم عقب افتادم . از همه اون چیزهایی که می بایست العان داشته باشم و ندارم . از همه کتاب هایی که میبایست خونده باشم ولی نخوندم . از همه جاهایی که باید میدیدم ؛ ولی ندیدم . از “خودی” که باید میشناختم و هنوز دنبالشم .
عصر ها مثل احمق ها میرم بیرون . خسته ام و عصبی . به امید کمی آرامتر شدن . آهنگ شادو تند میگذارم و صدا رو تا اونجایی که راه داره بلند می کنم . پشت سر هم هم سیگاره که روی لبم میشینه و میره پایین . آخرش هم بعد ازیک ساعت اینور و اونور رفتن ؛ برمی گردم . هر شب یک مسیر ؛ چند آهنگ مثل هم و چند نخ سیگار . حتی تکرار هم تکراری شده
سروکله زدن که نه , فرمانبرداری از یه سری آدم کوته فکر که گاهی به خودم حق می دم به آدم بودنشون شک کنم پاک کلافم کرده . گاهی , میل داد زدن دارم و گاهی گریه …
عاصی ام . خسته , درمانده و از همه بدتر تنها تر از همیشه . العان بیشتر از همه عمرم احساس تنهایی می کنم . حس می کنم نیاز دارم به کسی که گوش شنوا داشته باشه برای حرف هام . به کسی که بتونم عصر ها باهاش قدم بزنم و حرف بزنم .
روشنی ای در کار نیست . همه جا سیاهه انگار . همه چیز دقیقا اونطوریه که نباید یا من نمی خوام …
خدایا … ناچارا کمک کن …
معمولا آدم ها روز تولدشون رو دوست دارن . یعنی این طور به نظر میرسه که روز تولد آدم می بایست دوست داشتنی باشه . ولی برای من هیچوقت اینطوری نبوده . نه اینکه بگم از اینکه بخوام بگم بدم میاد ها نه ؛ اتفاقا همیشه تیر که میرسه یه جورایی ذوق می کنم ؛ ذوق می کنم … ذوقی که خوشحالی نیست . ولی وقتی به روز تولدم میرسم احساسم عوض میشه . یه جورایی یاس منو میگیره …
امروز تولدم بود . ۲۲ تیر …. ۱۰ دقیقه پیش مراسم جمع و جور تولدم تموم شد ؛ کیک رو بریدیم و مهمون ها که محدود به خواهر و برادرم بودن رفتن خونشون . درست مثل هرسال بود . محبوب و علی و بابا و مامان کادو ها رو دادن ، شمع ها رو فوت کردم و کمی حرکات موزون انجام دادیم و بالاخره تمام . تقریبا مثل تمام تولد های روی زمین …
آدم ها برای چی تولد میگیرن ؟ برای اینکه به خودشون یادآوری کنن که یکسال دیگه روی زمین بودن ؟ برای اینکه به خودشون بگن که یه سال دیگه هم گذشت و هیچ ؟ مثلا چه اتفاق مهمی می افته که اینقدر برای همه جذابه ؟!
امروز هم مثل همه روزهای این چند ماه اخیر بود . معمولی و بد و خسته کننده . احساس می کنم سایه خدمت روی زندگیم باعث شده نسبت به همه چیزهای خوب احساس بدی داشته باشم . امیدوارم اینطورباشه و این احساس بی تفاوتی نسبت به همه چیز بعد از خدمت تموم بشه ..
صادقانه جواب بدید ! تا بحال براتون پیش اومده یکی رو دوست داشته باشید ، از دیدنش خوشحال بشید یا مایل باشید باهاش معاشرت کنید ، ولی بنا به هزار و یک دلیل نتونید یا نخواید بهش بگید ؟
منظورم منحصرا جنس مخالف نیست . اتفاقا بیشتر مقصودم روی جنس موافقه !
اصلا بگذارید یک طور دیگه بپرسم . چند بار تا حالا به دوست ِ صمیمی ِ جنس ِ موافقتون گفتید که از دیدنش خوشحال میشید و از اینکه باهاش دوست هستید خوشحالید ؟ براتون پیش اومده که مایل باشید با یکی از اقوامتون یا دوستان دوستتون صمیمی تر بشید ، ولی ترجیح دادید محافظه کارانه تر برخورد کنید و به طرف نزدیک نشید یا ترجیح بدید ابراز دوستی از طرف ِ مقابل باشه ؟
اگه جوابتون به همه سوال های بالا منفیه ، شما آدم خیلی خوبی هستید و یقینا دوستان زیادی دارید ! ولی بدبختانه من اینطور نیستم و باز متاستفانه اکثر آدم هایی که باهاشون راحت بودم و این سوال رو ازشون پرسیدم هم حال و روزی شبیه به من رو داشتند !
دلیل ِ شخص ِمن هم ، غرور ِ مسخرمه ! یه حس ابلهانه همیشه درونم داد میزنه که آهای ! تو نباید اقدام کنی ، تو باید دوست ِ اون باشی ، نه اون دوست ِ تو !
اوضاع وقتی خراب تر میشه که گاها علاقه دارم به دوستای صمیمیم ثابت کنم (به دروغ) که خیلی دوستیمون برام اهمیت نداره و بیشتر شبیه تفننه !
لطفا من رو متهم به عوضی بودن ، مغرور بودن و بقیه الفاظ … نکنید ! به هر حال من اینطوریم و جدیدا به این نتیحه رسیدم که دنیا رو باید جور دیگر دید…
حالا اگر شما حال و هوایی بمثابه من دارید ؛ لطف کنید که کامنتی بگذارید و دلایلتون رو بگید . اگر هم راه حلی برای رفع این ایراد دارید ، دریغ نکنید ، لطفا …
سلام مامان
خوبی ؟
هیچوقت فکر نمی کردم نوشتن چند خط برای تبریک گفتن تولدت اینقدر سخت باشه . اول خواستم از خوبیهات تعریف کنم ، از “مادری” کردن هات . از صبوریهات ، از مهربونی هات … ولی نتونستم ، یعنی نه اینکه نتونم ها ، نتونستم اون چیزی که می خواستم رو بیان کن . هیچوقت تو نوشتن احساسم اینقدر درمونده نشده بودم…
چون می دونم خیلی کار داری ، باید غذای من و بابا رو درست کنی ، به کارهای خونه برسی ، ظرف بشوری ، جارو بزنی و… زیاد عرض تبریکم رو طولانی نمی کنم
تولدت رو که هر سال یادم میاره یکی رو دارم که دوستم داره و دوستش دارم رو به تو نه ، به خودم تبریک می گم .
همیشه ، باشی