بایگانی: ‘فکر / باور / اندیشه’

کیک و ساندیس نذری !

یکشنبه, ۶ دی, ۱۳۸۸

روبروی خونه ما ؛ پیرزنی زندگی می کنه که روسی الاصله . سن وسالش که فکر می کنم بالای ۷۰ باشه ؛ ولی همیشه به خودش میرسه و لباس های شادی میپوشه. عموما آرایش کردنست و رنگ لاکش با لباسش و کفشی که می پوشه همخونی کامل داره . زیاد با هم رفت و آمد نداریم . نهایت رابطه ما با این خانم محترم ؛ سلام و علیک رسمی ؛ اونم تو جاهایی مثل آسانسور یا جلوی در ورودیه .

همین چند ساعت پیش بود که زنگ زدند و وقتی در رو باز کردم ؛ دیدم همین خانم با یه بشقاب پر از کیک و ساندیس و شیرین عسل جلوی دره ! ازم خواست نذریش رو بگیرم . منم تشکر کردم و ظرفش رو بهش برگردوندم ..

کمی گیج شدم . هم به خاطر نذر عجیبش و هم بخاطر نذری دادنش ! حقیقتا هیچ وقت فکر نمی کردم این خانم آدم مذهبی ای باشه و یا باه این کارهااعتقادی داشته باشه

احساس گناه می کنم . حادقل گناهم اینه که  در مورد یک نفر اشتباه فکر کردم

من آدم خوشبختی هستم

جمعه, ۴ دی, ۱۳۸۸

آدم هائیکه دوستشون دارم و از با اونها بودن لذت می برم ؛ چند نفری بیشتر نیستند و دست یافتنی . آدم هائیکه هم که  ازشون بدم میاد خیلی زیاد نیستند و فاصله گرفتن ازشون راحت !

امشب ؛ خیلی اتفاقی ؛  با دونفر ازبهترین دوستانم بودم . شب خوبی بود . چند ساعت قبل ترش هم با یکی دیگه از جانانم صحبت کردم !

میبینی ؟ زندگی می تونه قشنگ باشه …

تمام تغییرات امروز

یکشنبه, ۲۶ مهر, ۱۳۸۸

مدتهاست فهمیدم علت و معلول همه سرگشتگی ها و مشکلاتی که دارم خودمم  و  هیچکدوم از اون چیزهایی که فکر می کردم نیست . دنیا کمی قشنگر شد ؛ ولی مشکل به قوت خودش باقی بود . سفر چند روز گذشته همراه شد با دیدار مجدد با آدمی که براش احترام زیادی قائلم و به نظرش اعتقاد دارم . تاثیر که نه ، اما تونستم از همفکریِ باهاش ، سرمشق هایی بگریم . اما امروز “حامد” مثل همیشه با چند جمله طلایی من رو نجات داد  .  راه رو نشونم داد و تیرگی هایی دنیام رو روشن کرد .

تو این چند ساعت ؛ به قدری آروم شدم که توصیف کردنی نیست .

اسم وبلاگ رو عوض کردم برای نشانه . اما احتمالا باز هم عوض میشه ! سعی می کنم منظقی تر بنویسم !

خوشحالم …

من پرم از خیال خالی شدن ..

دوشنبه, ۳ فروردین, ۱۳۸۸

وقتی شونزده سالم بود ، از دامادمون ، که تازه دامادمون شده بود ، پرسیدم : عاشق شدن یعنی چی ؟ نگاهی بهم کرد و لبخندی زد و گفت : وقتی از خودت خالی شدی و از معشوق پر شدی ، یعنی عاشق شدی

از اون روز (که فکر می کردم عاشق شدم) تا حالا (که فکر می کنم عاشقم) این جمله سنگ محک من شده برای اینکه بفهمم عاشقم یا نه !

۴ سال از اون روز گذشته . کلی بزرگتر شدم . محیطم کلا عوض شده ؛ ادم های زیادی به دایره نزدیکانم اضافه شدند و ادم های زیادی کم . افکارم کلا عوض شده . خیال می کنم پخته تر شدم . خیال می کنم آدم بهتر و مهمتری شدم . همه چیزم دگرگون شده الا حسم به او…

هنوز دنبال اینم که بهمم خالی شدم از خود ؟ پر شدم از او ؟ چطور بفهمم ؟ مجالش نبوده تا امروز !

برای امروز من ، دعای خیر کنید لطفا !

عید ؛ مبارک ؟

جمعه, ۳۰ اسفند, ۱۳۸۷

آه !

باز هم عید ، عید دیدنی ، عیدی ، هفت سین ، خرید ، دید و بازدید ، میهمان ، سبزی پلو ماهی ، خونه مامان بزرگ…

اکثر مردم عید رو دوست دارند . دوست داررند چون وارد یک سال جدید میشن و بهونه ای پیدا می کنن برای خرید کردن در حجم زیاد . دوست دارند چون می تونن چند روزی رو توی خونه بمونند و ۲۴ ساعته سریال ، فیلم ، جشن و غیره ببیند . دوست دارند چون می تونند برن خونه دایی ها و عموها و خاله هاشون ، سرخوشانه هر چیز مزحکی رو یاد هم بیارن و دقایقی بخندند و مقدار زیادی آجیل و میوه بخورند . ولی برای من که همه اینها برام عین کابوسه ، عید معمولا جذابیتی نداره !

حقیقتا هیچوقت نداشت ! حتی وقتی که بچه بودم ، فقط شوق عیدی گرفتن رو داشتم و البته ۱۳ روز (چقدر نحس !) مدرسه نرفتن ! هیوقت به خاطر دیدن اقوام ، خوردن ، بازی و لباس نو خوشحال نمی شدم . اصلا من آدم بی خودی هستم !

اینها را نگفتم که این چند ساعت مونده به عید رو با افکار مالیخولیاییم آشناتون کنم ! اینها رو گفتم که بفهمید امروز هم یک روزه مثل بقیه روزهای خدا ! با این تفاوت که اجداد ما که ید طولایی در برگزاری انواع چشن ها و بزم ها داشتند ، یه مقدار تزئینش کردند و به ضرب هفت سین و ۴شنبه سوری و… خواستند ما رو دچار این توهم بکنند که امروز خیلی روز مهمیه !

به هر حال ما که دیروزمون با امروزمون و احتمالا با فردامون هیچ فرقی نخواهد داشت ! فقط از این به بعد روی برگ مرخضی سربازی ، اون قسمت آخرش که سال رو می نوشتم ؛ از این به بعد به جای ۸۷ باید بنویسم ۸۸ ! خوشمان باشد …

من در سالی که گذشت:

سال ۸۷ ، انصافا سال خوبی بود . سالی بود که با یک مسافرت جانانه شروع شد . بعد هم چند مسافرت کوتاه دیگه . سالی بود که بهترین کتاب های عمرم رو خوندم . چند دوست خیلی خوب پیدا کردم . تجربه های خیلی خیلی مفیدی پیدا کردم . تونستم به حداقل ۳ عادت بدم فائق بیام . و مهمتر از همه سخت ترین قسمت سربازیم رو گذروندم . خدا رو شکر ، سال گذشته خبر بدی دریافت نکردم و در مقابل خبر خیلی خوشی هم دستگیرم نشد ! وبلاگم رو راه انداختم که خودم خیلی دوستش دارم و هنوز هیچی نشده برام پره از خاطره ! گوشی موبایل ، نوت بوک ، دوربین و دکوراسیون نو خریدم که کلی با هر کدومشون حال کردم ! برند ِ سیگارم رو عوض کردم ! و آخریش هم کلی کتاب خریدم که تصمیم دارم تو این چند روز تعطیلی چند تاییشون رو بخونم ! گفتم که ، سال بدی نداشتم !

و اما به قول یکی از دوستان : امیدوارم سال ۸۸ طوری باشه که تا آخر عمرتون مدام بگید ، عجب سالی بود این سال ۸۸ ! هیچ سالی به خوبی این سال نبود !

فعلا ، یک سالی خدا نگهدار !

—-

پ.ن:یک کاری که امسال ، یعنی همین العان می خوام بکنم اینه که بشینم کارهایی که تو سال گذشته کردم رو فهرست کنم . همینطور کارهایی که می خوام تو سال آینده بکنم . به خودم به سال گذشته نمره بدم و برای برنامه های سال بعد آشنا بشم ! فکر جالبی نیست ؟

تغییر می کنیم یا … ؟

شنبه, ۳۰ آذر, ۱۳۸۷

ظرف ۲ روز گذشته ؛ ۲ مطلب نوشتم که با هم خیلی خیلی فرق می کرد . یکی کاملا به امری معترض بود و اون یکی  کلی از اتفاقی خوشحال ! اما امشب که اومدم به وبلاگم سرکی بکشم ؛ یکباره تصمیم گرفتم هر دو رو حذف کنم ؛ ولی چرا ؟!

اولین نوشته مربوط بود به شخصی که از نظرم کار غلطی انجام داده بود . با اینکه هنوز هم نظرم نسبت به اون شخص و اون کار عوض نشده ؛ ولی ترجیح دادم عقیده ام درباره اش پیش خودم بمونه !

دومین نوشته هم مربوط بود به شب یلدا که چند ساعت قبل نوشتم . نوشته کوتاهی بود ؛ هیچ چیز خاصی هم نداشت . ولی احساس کردم شب یلدایی که توصیف کردم ؛ با آنچه اتفاق افتاد ؛ و با آنچه می خواستم بیافتد زمین تا آسمان فاصله داشت…

گاهی وقت ها فکر می کنم ذهنم داره به سرعت هر چه تمام تر بالغ میشه . حالا نمی دونم این بلوغ مثبته یا منفی ! دیروز داشتم مطالبی که چند ماه پیش توی یه سایت تجاری نوشته بودم رو ویرایش می کردم . بعضی از متن ها اینقدر به نظرم مبتدی و مزحک بود که باورم نمی شد اونها رو من نوشتم ! همین اتفاق وقتی مطالب وبلاگ قبلیم رو که یکسال پیش می نوشتم رو می خونم هم می افته …

با این اوصاف اگر از طریق فید یا هر جای دیگه متنی را منتصب به این وبلاگ خوندید و آمدید و دیدید که چنان چیزی وجود ندارد ؛ زیاد تعجب نکنید و به قول معروف به گیرنده تان “ور” نرید ؛ ایراد از درونیات فرستنده است !

مخترعین گرامی ؛ از شما راضی نیستم !

جمعه, ۲۴ آبان, ۱۳۸۷

می خوام کوتاه بنویسم .با اینکه اینقدر حرف و مثال درباره این سوال تو ذهنم داره وول می خوره ؛ تصمیم دارم کوتاه بنویسم که کم حوصله ها هم ؛ حوصله کنند و بخوونند !

دوستی در جایی سوالی مطرح کرده بود با این مضمون پیشرفت تکنولوژی رو چقدر در بدبختی انسانها سهیم میدونید؟ ” اول خواستم جواب بدم ؛ بسیار زیاد (و اینکار رو کردم) ولی کمی بعد ؛ وقتی کمی جدی تر و عمیق تر به این سوال فکر کردم ؛ یک سوال دیگه تو ذهنم به وجود اومد ” آیا اصلا پیشرفت تکنولوژی ؛ انسان رو بدبخت کرده ؟” که بخوایم براش مقدار تعیین کنیم ؟‌باز هم به جواب مثبت رسیدم !

من برای واژه نوآوری و فناوری ؛ ارزش و مفهوم یکسانی قائلم . هر دو حکایت از چیزی نو دارند که برای کمک به انسان ؛ به دست خود انسان خلق شده است . پس با پیدایش هر فناوری جدیدی ؛ باری از روی دوش انسان برداشته شده و کار مرتبط با اون فناوری یا نوآوری ؛ برای ما راحتتر شده است

حالا ؛ آیا این راحت تر شدن ؛ همیشه هم معنی با بهتر شدن هم می تونه باشه ؟

تا حالا به هدف کسانی که دست به نوآوری و تولید فناوری می زنند ؛ فکر کردید ؟ آیا ادیسون برای خودنمایی برق رو اختراع کرد ؟ گراهام بل برای کاسبی تلفن رو به دنیا معرفی کرد ؟ مخترع وب محض رفع بیکاری این ابداع بی نظیر رو رقم زد ؟ یقینا جواب تمام این سوال ها منفیه . هدف همه این آدم ها و صدها آدم دیگه فقط یک چیز می تونسته باشه “ساختن دنیا و زندگی ای راحت تر برای هم نوعان و البته خودشون” حالا باز هم سوال ؛ آیا به هدفشون رسیدند ؟ در نگاه اول بله !

گراهام بل می خواسته آدم ها با مشقت کمتری با هم در ارتباط باشند که انصافا به بهترین شکل ممکن به هدفش رسیده . زمان برقراری ارتباط شما با دوستتون که اونطرف دنیاست ؛ برابره با زمان دست کردن تو جیبتون و درآوردن موبایلتون ؛ از این هم دل نشین تر ؟

هر نوآوری ای ؛ کارایی خودش رو داره . تلفن برای برقراری ارتباط ؛ اینترنت برای دستیابی به منابع علمی و آموزشی و صد البته برقراری ارتباط ؛ برق برای ایجاد روشنایی و…. یعنی هر کدوم از اینها در جای خود دارن به بهترین شکل ممکن کار خودشون رو انجام می دن و ما مصرف کننده ها هم بدون اینکه بفهمیم ؛ داریم از همه اینها استفاده می کنیم و لذت می بریم . ولی غافلیم از تاثیرات منفی ای که مجموع این فناوری ها روی اصلی ترین معیار های انسانی ما میگذاره.

ما انسان های قرن جدید ؛ خوشحالیم از اینکه تمام منابع علمی دنیا رو توی لپتاپمون می تونیم همیشه همراه خودمون داشته باشیم . غافل از اینکه ما ؛ مادربزرگی داریم که ماههاست ندیدیمش .

ما انسان های قرن جدید خوشحالیم از اینکه با یک تماس تلفنی یا راحتتر از اون ؛ یک اس ام اس ؛ از حال و احوال همدیگه مطلع می شیم . غافل از اینکه گاهی چند سال میشه که عمو زاده هامون رو نمی بینیم

ما انسان های قرن جدید ؛ خوشحالیم از اینکه می تونیم  با استفاده از مایکروویو پیتزا یا هر غذای مورد علاقه دیگمون رو ظرف ۱۵ دقیقه درست کنیم و بخوریم ، غافل از اینکه سالهاست طعم قرمه سبزی و فسنجان مادربزرگ رو نچشیدیم

ما انسان های قرن جدید ؛ خوشالیم از اینکه تمام منابع خبری و علمی دنیا ؛ با چند کلیک ساده روی صفحه مانیتور ما رژه می رن ؛ غافل از اینکه چند سالیه که پای حکایت تعریف کردن های بابابزرگ ننشستیم

ما انسان های قرن جدید ؛ خوشحالیم از اینکه یک آپارتمان در طبقه ۳۲ یک برج مسکونی داریم ؛ غافل از اینکه سالهاست سری به طبیعت نزدیم و برای دل خوش کنک خودمون ؛ ۱۳ بدر ها رو چند ساعتی دور همیم !

آری برادر ! ما انسان های قرن جدید ؛ غرق شدیم . در تمام آن چیزهایی که فکر می کنیم از ما انسان های متفاوت و به روزی ساخته غرق شدیم . در حالی با وجود این همه خبر گزاری آنلاین و آفلاین ؛ بی خبریم ؛ از یک فامیل دور که حتی اسمش را هم نمی دونیم . بی خبریم از طلوع آفتاب ؛ بی خبریم از رنگ آبی آسمان

من به عنوان یک شهروند که ادای یک زندگی راحت را در می آرم ؛ شاکیم از گراهام بل ؛ شاکیم از ادیسون ؛ شاکیم از همه کسانی که اجداد من رو که حتی اسمشون رو نمی دونم مجبور کرد زندگی ساده و بی آلایششون رو به زرق و برق “برق و تلفن” بفروشند و به جای آن شب نشینی های دوست داشتنی ؛ تلوزیون و رادیو رو “نقال” خونه هاشون کنند .

بدون شک بزرگترین تخریب تکنولوژی ؛ تخریب روابط انسانی ماست

قدرِ قدر را بدانیم

یکشنبه, ۳۱ شهریور, ۱۳۸۷

شب های قدر را دوست دارم . جدای از خلوتی که آدم می تونه با خودش بکنه و حداقل به سال گذشتش یه نگاه بندازه ، از قسمتی که چراغ ها رو خاموش می کنن خیلی خوشم می آد . اونجاست که اگه ریاکار ترین آدم هم باشی ؛ دیگه اگه گریه کنی مطمئنی که برای هیچی نیست جز خودت !

پ.ن:تکمیل می کنم ؛ به زودی…

جنگ تحمیلی ؛ توضیح تمجیدی

شنبه, ۳۰ شهریور, ۱۳۸۷

هر سال همین موقع ها ؛ تمام کانال های تلوزیون و رادیو به طرز کودکانه ای سعی در معرفی جبهه و هشت سال جنگ تحمیلی می کنند . تنها چیزی هم که دیدیم ؛ مصاحبه با خانواده و همرزمان شهیدان بوده و بس ! و باز تنها حرفی که از نزدیکان شهدا شنیدیم ؛قداست و پاکی بیش از حد آنها بوده و جمیعا در آخرین سفرشان ؛ از کل خانواده و آشنایان حلالیت طلبیده بودند !

تولد من درست مصادف بوده با آخرین سال جنگ یا حتی یک سال بعدش ! پس هیچ تصویر ذهنی ای نمی توانم از آن شرایط و ادم هایش داشته باشم . پس برای شناختش (اگر بخواهم بشناسم) باید رجوع کنم به برنامه های تلوزیون ؛ فیلم های دفاع مقدس و کتاب . بدبختانه همه اینها (بخوانید اکثریت) سعی بر معرفی غیر واقعی از جبهه دارند و نمی دانم چه اصراری به ساختن محیطی کاملا مذهبی و عرفانی از آن دارند !

کلاهتان را قاضی کنید ؛ تاثیر فیلم اخراجیها (که آنهم نقوصی داشت) در شناساندن جبهه به مردم بیشتر بود یا مصاحبه با خانواده شهدا ؟!

آژانس شیشه ای بیشتر مردم را تحت تاثیر قرار داد یا روایت فتح ؟

موج مرده مردم را متاثر تر کرد یا فیلم های “حاجی ؛ سیدتو کشتند ؟” !

بنده به عنوان یک جوان ایرانی بر خود واجب می دانم ؛ بدانم چرا و با چه هدف و سیاستی دهها هزار هم وطنم در جنگی کاملا نابرابر کشته شدند . ولی باور کنید تا زمانی که قرار باشد نگاهی فرا زمینی به آن آدم ها در فیلم ها و اثار اینچنینی باشد ؛ نه من ؛ بلکه هیچ نسل دومی و سومی ای قرار نیست دلی برای آنها بسوزاند و احیانا همزاد پنداری کند !

شهر قشنگ – ۱

دوشنبه, ۲۹ بهمن, ۱۳۸۶

این مطلب رو از وبلاگ قبلیم که یک سال قبل نوشتم آوردم اینجا ؛ باشد برای آیندگان !

پرده اول:

توی مترو نشستی و منتظری که قطا کوفتی حرکت کنه ؛ به پیر مرد پیزوری که ان قریب با ملک الموت ملاقات می کنه ؛ جلوت سبز میشه ، بلند میشه و اون هم بعد از کلی دعای خیر میشینه

قطاز حرکت می کنه.حاج بابا(همون پیریه خودمون!)گوشیشو از جیب بغل کتش در میاره.n73 !! دوست داری بمیری برای چند لحظه!در کمال ناباوری حاجی بلوتوث گوشی رو روشن می کنه ؛ ا کلیپ براش میاد؛غیر اخلاقی بود !!! حاجی عزیز ما تا آخرشو با کمال رغبت می بینه!

من و بغل دستیم فکمون رو از زیر ریل جمع می کنیم!

پرده دوم:

پشت در مترو ایستادیم ؛ من و یه پیر مرد و یه جوانک ته ریش دار با دهها نفر دیگه که زیاد مهم نبودند!در قطار باز میشه ؛ جوان ته ریش دار من و پیر مرد رو به طرفین راهنمایی می کنه(یعنی پرت می کنه)و با کمال رضا و رغبت می شینه!بعد از دو ایستگاه یه برگ دعا از جیبش در میاره و شروع می کنه با خلوص به خوندن

پرده سوم :

پشت چراغ قرمز ۹۰ ثانیه ای خوشکت زده.۹ … ۸ …. ۷ …. ۶

هنوز ۶ ثانیه مونده که بوق پشت سریها در میاد!من حدودا ۶ ماشین با ماشین اول فاصله داشتم.این بوق های قهرآمیر ۱۷ ثانیه ادامه داشت!من تو ۹۰ ثانیه بعد باز هم پشت چراغ موندم!

پرده آخر:

مترو ساعت هفت صبح شدید شلوغه.خیلی زرنگ باشی یک نقطه از بدنت به یه جسمی غیر از بغل دستیهات تماس داره ؛ اونم نوک انگشت شصتته!

وسط این شلوغی ؛ احساس کردم به طرز غریبی دارم و داریم تکون ملایم و ضد جریان مترو رو متحمل می شیم!!!صداش اومد “فال حافظ ؛ فال انبیاء ؛ فال کوفت ، فال زهر مار!!!”خیلی دوست داشتم تو اون لحظه همه چشم هاشون رو می بستند ؛ گوش هاشون رو می گرفتند و به من میدون می دادند تا ب قول احسان ناظم بکائی نمودارش رو رسم کنم

————-

پ.ن۱:از این به بعد قصد دارم چند وقت یه بار پستی با همین نام بزنم و قشنگی های تهران زیبا رو براتون بیان کنم!لطفا زیادی نخونید ؛ پرروی می شم

پ.ن۲:امروز به طرز شگفت انگیزی(یا شگفت آلودی)سرخوشم!با اینکه ۲ تا بد بیاری آوردم ؛ اول به یکی پول قرض دادم که می دونم تا ماهها باید چشم براهش باشم ! هم اینکه قبض موبایل و تلفن دفترم اومد که اونهم دست کمی از مشکل قبلی نداشت!ولی در کل روز خوبی داشتم و فردا هم (یعنی امروز)روز توپ تری خواهد بود…شاید

پ.ن۳:خیلی حرف می زنم

پ.ن۴:به شما ربطی نداره!

پ.ن۵:ببخشید ؛ بقیشو نخونید!

پ.ن۶:کلیپی که اون پیری صحنه اول داشت می دید رو نداری؟!!!


| ترجمه به فارسی |