اینروزها از بد روزگار ، با آدم هایی سر وکار دارم که نمیخوام . آدم هایی که دنیا ، افکار ، خود و زندگیشون با من کلی فرق و فاصله داره . خوب و بد بودن مورد بحث نیست ؛ تفاوت و فاصله مهمه . روابط ، اجباریه و من در انتخابشون هیچ نقشی ندارم . علاقه ای هم به بهبود وضع فعلی درم نیست ، می دونم حداکثر زمانی که می بایست این وضع رو تحمل کنم یک ماه و چند روزه …
این آخرین روزهای خدمت ، سخت می گذره . روزها کشدار تر از همیشه شدند و من هم درگیر تر . ذهنم خیلی مغشوش و آشفتست . نوعی خودآزاری پیشه کردم . کمتر خوشحالم و بیشتر مایوس . یاد افسردگی قبل از زایمان افتادم العان …
برنامه های کاریم عموما اونطوری که میخوام پیش نمیرن . عامل اصلی هم خودمم . انرژی و انگیزه و بازدهی سابق رو ندارم . درآمد هم ، ولی هزینه چرا …
تو برخی روابطم دچار مشکل شدم . متوجه اید که ؟
–
اصلا تصمیم به این سبک نوشتن ، اونهم توی کمکار ترین ماه وبلاگ نویسیم نداشتم . در حقیقت به خودم قول داده بودم به دنیا قشنگ تر نگاه کنم و به خودم امید تزریق کنم …نشد .