بایگانی: ‘سربازی’

چهارشنبه, ۵ اسفند, ۱۳۸۸

نبود ، ۱۳۸ روز دیگه …

چهارشنبه, ۵ اسفند, ۱۳۸۸

نمی تونم بگم از اینکه خدمتم داره تموم میشه ناراحتم . ولی راستش اونقدری که هم که فکر می کردم قراره خوشحال بشم ؛ نیستم ! تموم شدن خدمت برای من ؛ یعنی شروع زندگی . زندگی ای که هرطور شروع بشه ؛ احتمالا تا آخرش همونطوری پیش میره و این خیلی خطرناکه

فکر اینروزها مدام حول کارها و برنامه های آیندم میچرخه . تا چند ماله پیش ؛ بهترین برنامه ای که برای پایان خدمتم داشتم ؛ یه مسافرت طولانی مدت بود به جاهای مختلف . ولی العان دیگه خیلی بهش فکرنمی کنم و فکر نمی کنم با اینهمه کاری که دارم ؛ حداقل تا یک سال بتونم این ایده رو پیدا کنم ! این اولین تغییر ….

اینکه مدام از کارهای زیاد مینالم ؛ به این خاطر نیست که آدم خیلی مهمی هستم یا دارم کارهای خیلی بزرگی انجام میدم ! علتش اخلاق گندی هست که دارم و اون اینکه فاصله بین شکل گرفتن ایده تو ذهنم تا اجراش خیلی کوتاهه ! یعنی به محضی که فکر کنم اگر فلان کار رو انجام بدم موفق خواهم شد ؛ سریعا به اجرا نزدیکش می کنم ! وقتی تعداد اینطور طرح های ضربتی زیاد میشن ؛ عملا همشون مسکوت می مونن و من بیچاره این وسط درمونده ! بخش زیادی از کارهای بعد از خدمتم سرو سامون دادن به عمده این کارهاست …

نگرانم . از تامین هزینه های مالی و معنوی پروژه هایی که دارم . از اینکه نکنه موفق نشم که اگر نشم بیچاره میشم ! از اینکه اگر همه چیز همونی که میخوام بشه ؛ درگیر یه زندگی ماشینی نشم…

زندگی سخت شد باز .. !

یعنی میشه ؟

شنبه, ۳ بهمن, ۱۳۸۸

به یه حس خیلی بدی دارم اینروزها . از خدمت رفتم بیزار تر از همیشه شدم . مدام دارم به آخرش فکر می کنم . به اینکه از روزیکه اون کارت لعنتی رو بگیرم ؛ چه کارهایی که که نمی کنم . به آزادی ای که دارم بهش می رسم …

یعنی خدمت منم تموم میشه ؟ فعلا که مدام داره خبر بد میرسه ! ۲ روز اضافه خدمت خورم بابت یه موضوعی … اه ! تا همین العان حدود ۱۰ روز اضاف دارم …

سلام حوزه !

شنبه, ۱۲ دی, ۱۳۸۸

شروع دوره عقیدتی برای هر سربازی که تو سپاه خدمت می کنه ؛ نقطه عطفی محسوب میشه . اولین و مهمترین دلیلشم اینه که خدمت کردن تو این دوره ؛ به مراتب راحت تر از قبل میشه . همین که تو این مدت می تونی  یک ساعت زودتر از بقیه خروج کنی و بیخیال پست و نگهبانی بشی ؛ خودش کلی غنیمته ! اما برای من که شیفت و  ساعت خروج مشخصی ندارم ؛ دلیل دوم جذابیت بیشتری داره! معمولا سربازهایی به دوره عقیدتی معرفی میشن که مقدار زیادی از خدمتشون باقی نمونده و باید کم کم خودشون رو برای تشکیل پرونده  و بعد تسویه حساب و کارت آماده کنند . پس عقیدتی ؛ یعنی اینکه کمر خدمت رو اساسی شکستم و میشه با اعتماد بنفس کامل خودم نبود کشیدن رو شروع کنم !

حقیقتا هنوز دقیقا نمی دونم تو این دوره که از اسمش مشخصه قراره روی “عقیده” ما کار کنند ؛ قراره چکار کنیم و چی یاد بگیریم . ولی شنیده ها حاکی اونه که سراسر این دوره ۳ هفته ای ؛ پره از خنده و کیک و ساندیس و شوخی و سرگرمی!

اندر احوالات چس ماه کشی !

پنجشنبه, ۳ دی, ۱۳۸۸

روزهای اولیکه از آموشی برگشته بودیم رو خوب به خاطر دارم . تازه وارد بودیم و پستی . هوا وحشتناک سرد بود . پایه تر ها هم کم نمیگذاشتند برای چس ماه کش کردن ما … اون زمان تو دلم به بی فرهنگی و بیسوادی این جماعت می خندیدم و معتقد بودم همه سربازیم و پایه و گل ماه ؛ چیزیکه که افراد سطحی نگر باب کردند ! کلی افکار اینچنینی داشتم … نمی تونستم تفاوتی میون یه ۱ ماه خدمت با ۱۷ ماه خدمت ببینم …

یک سال از اون روزمی گذره . پایه شدم . مسئولیتم هم باعث شده که قدرتم تو چسـ ماهی کشیدن کمی بیشتر از بقیه باشه …

دیگه مثل یکسال پیش فکر نمی کنم …

خوابــــ ـ

پنجشنبه, ۳ دی, ۱۳۸۸

ساعت ۵ از پادگان خروج کردم و ۵٫۱۵ دقیفه خونه بودم . کاری نمیشد کرد . خسته بودم و علاج خستگی ؛ خواب . روی کاناپه ولوو شدم . چشم بستم و ۴ ساعت بعد ؛ باز . مستقیم نشستم سر سفره شام . احمقانست ! با بی میلی تمام خوردم . هنوز گلوم درد میکرد . اومدم تو اتاق و در رو بستم . میدونستم خاطر گلو دردم نمیباست دسیگار بکشم . برای همین اولین نخ رو سریع روشن کردم . امیدی به لذت بردن ازش نداشتم ؛ ولی داشت !

بی هدف کمی وبگردی کردم . چند ایمیل امیدوار کننده داشتم …

امروز هم گذشت …

روز های سخت

سه شنبه, ۱ دی, ۱۳۸۸

تو یک ماه گذشته ؛ روزهایی رو گذروندم که هم سخت بود و هم شیرین . سختیش به خاطر سخت تر شدن خدمت بود و شیرینیش به خاطر موفقیت در کار . ۶ ماه آخر خدمت ؛ خیلی کند پیش میره . روزها کوتاه شدند و تا میرسم خونه ؛ هوا تاریکه . کاری نمیشه کرد . خستگی تمام بدنم رو در بر میگیره و به امید کار بیشتر تو فرداها میگیرم میخوابم ! این تقریبا برنامه روتین این یک ماه بود !

چند رو قبل برای بار چندم با فرمانده دعوام شد . برای بهتر شدن اوضاع تقلا می کنم و گویا فایده ای نداره . به معنای ماقع کلمه ؛ زن نظامیم و این شوهر ناخواسته گویا سر ناسازگاری داره . تهدید شدم به تبعید ! البته نه یه جای دور ؛ یه قسمت دیگه که بد هم نیست . با این تفاوت که دیگه اداری نخواهم بود و شیفتی ؛ مثل روزهای اول خدمت ؛ ورود و خروج کنم . اونهم کجا ؟ آتش نشانی ؟

هم میخوام برم و هم نمیخوام ! خواستنم  به خاطرشوق یه تغییره تو خدمته و نخواستنم هم دقیقا به همین خاطر ! چون نمی دونم این تغییر خوبه یانه !

به قول حامد خدمت فرسایشی شده . راست میگه . روزها مثل هم شدند و کارها مثل هم . آدم ها مزخرف تر و روزها بدتر ….

شاکیم و عاصی . دیگه نمیکشه !

روزهای سخت

دوشنبه, ۹ آذر, ۱۳۸۸

اینروزها سخت ترین دوران خدمتم رو دارم طی می کنم . یه درگیری لفظی ساده باعث شده موقعیت و جایگاهم کمی به خطر بیافته ! دیر از همیشه خروج می کنم و بیشتر از همیشه پست میدم . همه اینها عاقبت آدم فروشیه آدم های حسوده ! اعصابم باز به هم ریخته . کارهام روی هم تلنبار شده و خسته تر از همیشم

خدا این ۶ ماه رو با خیر و خوشی بگذرون ….

این ۶ ماه …

چهارشنبه, ۴ آذر, ۱۳۸۸

مثل بیدار شدن از خواب و جدا شدن از عالم رویاست . تصور اینکه ۶ ماه دیگه ؛ خدمتم تموم میشه خیلی شیرین و البته سخته . شیرینیش به اینه که فکر می کنم ۱۲ ماه گذشت و تلخشیش به ۶ ماه موندشه ! ولی با همه اینها اینقدر این روزها سریع گذشتند  و این ماهها تند تند اومدن و رفتن که یقین دارم این ۶ ماه هم گذراست …

تا همین چند هفته قبل ابدا نمی تونستم به خودم اجازه بدم به تموم شدن این دوران فکر کنم . یعنی اینقدر درگیر گذروندنش بودم که به آخرش فکر و نگاهی نداشتم . ولی اینروزها با روحیه بیشتر و البته خسته تر از همیشه دارم روز شماری می کنم…

درگیری

جمعه, ۲۲ آبان, ۱۳۸۸

تو این یازده ماهی که از خدمتم میگذره ؛ تمام سعیم رو کردم که با کسی درگیر نشم . دوست داشتم و دارم راحت و بدون دغدغه اضافی خدتم کنم تا هر چه زودتر این دوران نکبت بگذره و تموم بشه . اما امروز یه اتفاق و درگیری بامزه با یکی از رسمی هامون پیش اومد که بدجوری قاتی کردم و تا یه قدمی بازداشت هم پیش رفتم که هنوز نمی دونم اجرا میشه یانه !

قضیه از اونجایی شروع شد که من و ۲ تا دیگه از بچه ها به زمین خوردن آقای “م” خندیدیم ! اون هم در تلافی این حرکت غیر انسانی ما ؛ ۲ ساعت دیرخروجمون کرد.! اما ای کاش بیخیال میشدم و پی قضیه رو نمی گرفتم . قضیه با اعتراض من ادامه پیدا کرد و در نهایت با داد و بیداد و بد و بی راه گفتن من به آقای “م” خاتمه پیدا کرد . آقای “م” هم تهدیدم کرد شنبه صبح می فرستتم بازداشتگاه :)

نتیجه اخلاقی ۱: کسی رو مسخره نکنید ؛ حتی اگر سزاوارش بود !

نتیجه اخلاقی ۲ :‌ پیگیر مسائلی که میدونید مقصرید رو نشید ؛ چون گند قضیه در میاد :)


| ترجمه به فارسی |