بایگانی: ‘سربازی’

پنجشنبه, ۱۴ مرداد, ۱۳۸۹

اینروزها از بد روزگار ، با آدم هایی سر وکار دارم که نمیخوام . آدم هایی که دنیا ، افکار ، خود و زندگیشون با من کلی فرق و فاصله داره . خوب و بد بودن مورد بحث نیست ؛ تفاوت و فاصله مهمه . روابط ، اجباریه و من در انتخابشون هیچ نقشی ندارم . علاقه ای هم به بهبود وضع فعلی درم نیست ، می دونم حداکثر زمانی که می بایست این وضع رو تحمل کنم یک ماه و چند روزه …

این آخرین روزهای خدمت ، سخت می گذره . روزها کشدار تر از همیشه شدند و من هم درگیر تر . ذهنم خیلی مغشوش و آشفتست . نوعی خودآزاری پیشه کردم . کمتر خوشحالم و بیشتر مایوس . یاد افسردگی قبل از زایمان افتادم العان …

برنامه های کاریم عموما اونطوری که میخوام پیش نمیرن . عامل اصلی هم خودمم . انرژی و انگیزه و بازدهی سابق رو ندارم . درآمد هم ، ولی هزینه چرا …

تو برخی روابطم دچار مشکل شدم . متوجه اید که ؟

اصلا تصمیم به این سبک نوشتن ، اونهم توی کمکار ترین ماه وبلاگ نویسیم نداشتم . در حقیقت به خودم قول داده بودم به دنیا قشنگ تر نگاه کنم و به خودم امید تزریق کنم …نشد .

یکشنبه, ۲۷ تیر, ۱۳۸۹

و بالاخره ۳ ماه شروع شد …

۵۰+۲۰+۳۰=۱۰۰

پنجشنبه, ۳ تیر, ۱۳۸۹

تیر ؛ مرداد ، شهریور ، کمی هم مهر

تمام چیزی که از خدمت مونده

۲۲ خرداد

شنبه, ۲۲ خرداد, ۱۳۸۹

از فردا و اتفاقاتی که “شاید” بیافته می ترسم . علت و نتیجه ؛ اهمیتشون رو برام از دست دادن . مهم اینه که دوست ندارم مثل سال قبل ؛ ۲۱ روز متوالی رو تو پادگان بگذرونم .

۴ ماه و ۱۹ روز …

جمعه, ۳۱ اردیبهشت, ۱۳۸۹

ما خدمت رو با هم شروع کردیم . اون ۳۰ روز دیگه میره و من ۱۳۹ روز دیگه ! یعنی ۱۰۹ روز بعد از اون …

کوتاه

سه شنبه, ۱۴ اردیبهشت, ۱۳۸۹

- دیدن عکس های دوسه سال قبل ؛ حالی به حالیم کرد . نمی دونم کی و با کدوم گوشی اون عکس ها رو گرفته بودم . هر چی بود ؛ من خیلی جوون تر و پرمو تر از العان بودم . هم دلم کلی برای اون روزها تنگ شد و هم یادم اومد که چقدر با مو خوش تیپ تر بودم !

- دیروز باز نظام وظیفه بودم و به کلی اندک امیدی که برای بخشش ۳ ماه اضافه خدمتم داشتم ؛ ناامید شد . از ساعت ۱۰ صبح تا ۴ بعدازظهر تو صفی معطل بودم که همه آدم های اون صف رو ؛ سربازایی مثل من به امید حل مشکل اضافه خدمت سنواتشون تشکیل داده بودند و بغیر از چند مورد ؛ همگی ناامید خسته برگشتیم خونه !

- هنوز هم ناراحت و بی امیدم ؛ ولی نه به اندازه قبل . مثل کسی که عزیزش رو از دست میده و بعد از یه مدت با اصل واقعیت کنار میاد شدم . به قولی باور کردم که این ۳ ماه رو هم باید خدمت کنم . بی خیال !

- به حمداله ؛ اوضاع پادگان یا بهتر بگم نگاه من نسبت به اوضاع پادگان ؛ بهتر از قبل شده و امور بیشتر از قبل مطابق میله ..

- طبق حساب و کتاب قدیم ؛ ۶۲ روز و با حسابرسی جدید ۱۵۲ روز خدمت دارم ! اینهم باشه محض خاطره…

کابوس

چهارشنبه, ۸ اردیبهشت, ۱۳۸۹

دلم گرفته . خیلی وقت بود که اینقدر خسته و درمونده نشده بودم  . هیچ چیز خوبی وجود نداره و هیچ روزنه امیدوار کننده ای در کار نیست . فکر روزهای باقیمونده خدمت ؛ یک لحظه هم راحتم نمیگذاره . جدیدا به کابوس هام هم راه پیدا کردن …

تغییر

دوشنبه, ۳۰ فروردین, ۱۳۸۹

همیشه نگاه ما به اطراف ؛ شرایط قالب بر ما رو ایجاد می کنه . بارها و بارها این مهم رو تجربه کردم ولی هنوز نتوستم از علم به این موضوع تو زندگیم استفاده کنم .

ازوقتی که فهمیدم ۳ ماه اضافه ؛ چیزیه که تا بیخ تو پاجمه و هیچ راهی برای بیرون آوردنش نیست ؛ کیفیت زندگیم تغییر کرد . این خبر بد و چند خبر بد دیگه که قبل از بعد این جریان بهم رسید ؛ باعث شد کلا رشته افکارم ار دستم خارج بشه . شبها کابوس میدیدم و مدام به چیز هایی فکر می کردم که تو واقعیت ممکن نیست به حقیقت بپیونده …

اما یکی دو روز گذشته ؛ با اینکه شرایط هیچ فرقی نکرده و تقریبا همه چیز به همون مسخرگی گذشتست ؛ کلی اوضاعم بهتر شده . به خودم مسلط شدم و باز هم می تونم فکر کنم …

۳+۳

سه شنبه, ۲۴ فروردین, ۱۳۸۹

حالم خوب نیست ؛ خیلی بد هم نه . ناامید نیستم ؛ سرشار از انرژی هم نه . یه جورهایی معلقم . هنوز هم امیدوارم به چیزی که نباید باشم . همه چیز برخلاف چیزهایی که فکر میکردم داره اتفاق می افته . بد پشت سر بد . اول به لجن کشیده شدن جو پادگان ؛ بعد این ۳ ماه وحشتناک ؛ بعد رفتن محسن ، بعد کار مضاعف اجباری … همه شواهد خبر از ۳+۳ ماه خدمت دردناک و سخت و سنگین میدن

۹۰

دوشنبه, ۲۳ فروردین, ۱۳۸۹

از اولین روزهای خدمت ؛ سایه سنگین سه ماه اضافه خدمت سنوات رو روی شونم احساس می کردم . اضافه خدمتی که علتش رو به هر کسی گفتم ؛ اول به بدشانسی من خندید و بعد با قاطعیت امید به بخشیده شدن می داد . این امید دادن ها باعث شد که با غرور تمام ؛ یادم بره که این ۹۰ روز لعنتی هنوز توی دفترچم هست و هنوز حکم به ۲۱ ماه خدمت کردن من برقرار ! گذشت تا رسید به امروز که در اولین روزهای شانزدهمین ماه خدمت ؛ روزهائیکه مدام میگفتم تمام شد و تمام شد ؛ همه افکارم به هم بریزه و همه امید ها به یکباره از بین بره …

بله؛ ۳ ماه به قوت خودش باقیه و منِ درمونده بی تقصیر هنوز ۶ ماه خدمت نکرده دارم …


| ترجمه به فارسی |