بایگانی: ‘سربازی’

روزهای آرام

سه شنبه, ۱۷ فروردین, ۱۳۸۹

۱- بعد از تعطیلات طولانی و شیرین نوروزی ؛ ۲ روزی هست که به سختی خودم رو برای بیدار شدن و پادگان رفتن متقاعد می کنم . تو پادگان هم به جز کارهای همیشگی و روتین ؛ کار خاصی برای انجام دادن نیست یا من خیلی دنبالش نیستم . این روزها بیشتر ازهر وقت دیگه ای خدمت کسل کنندست .

۲- تعطیلات ؛ باعث شده روزها دیرتر و سنگین تر بگذره . مثل قدیم نیست که گذر زمان در روز رو نفهمم . دقیقه ها حکم ساعت رو پیدا می کنن .

۳- امروز برای اولین بار ؛ تقویم دستم گرفتم و حساب و کتاب خدمت رو مشخص کردم . ۵۰ روز ؛ ناقابل ! البته این عدد وقتی به دست اومد که ایام تعطیل و مرخصی هام رو از کل روزهای باقیمونده کم کردم .

۴- هنوز نتونستم خودم را با سیستم جدید وقف بدم . اینه که شبها تا ۳و۴ بیدارم و صبح با بدبختی تمام بیدارمیشم . ازاونور هم ظهر وقتی میخوام خونه ؛ شیرین تا ۸ و ۹ میخوابم …

شروع ِ تکرار

یکشنبه, ۱۵ فروردین, ۱۳۸۹

آخرین روزی که از پادگان اومدم رو خوب یادمه . لیاس هام رو پرت کردم اینور اونورو بیخیالو خوشحال از اینکه ۱۰روزی مال خودمم و می تونم هر کاری که دوست دارم بکنم . تجربه مرخصی هایچندروز بهم میگفت که این ایام هم زود می گرن و نمیشه بهش زیاد دل بست ؛ ولی از اونجایی که هیچکدوم به بلندی”۱۰″روز نبودند؛ گفتم شاید این بار فرق کنه !

حالا ؛ این ۱۰ روز تموم شدو چند ساعت دیگه باز باید این لباس خاکی لعنتی رو بپوشم. از همه بدتر باید ۶ ساعت زودتر از ساعت بیدار شدن این چندروزه ؛ بیدار شم که هیچ راه حلی برای کنار اومدن با این مقوله ندارم…

از طرفی خوشحالم . از اینکه می تونم امیدوارم باشم به اخر این راه طولانی . از اینکه بالاخره دارم ته راه رو م بینم و امیدم برای رسیدن و خلاصی از این دوره هر روزبیشتر میشه

ساعت ؛ نشون میده که فقط ۳ ساعت دیگه روز کاری پانزدهم شروع میشه و تو خودم هیچ نشونی ازخواب نمی بینم !این یعنی فردا به احتمال قوی یا خواب می مونم ؛ یا روزی پر ازخمیازه در انتظارمه …

ولی راستش خیلی هم از پادگان رفتن ناراحت نیستم . دیدن دوباره دوستان و ورود به محیطی که یک سال و اندی همه چیزم به اون خلاصه شده ؛ یه جور حس خوب بهم میده ..

به امید ۲۰ تیر …

چهارشنبه, ۲۶ اسفند, ۱۳۸۸

هیچ وقت ارزشی برای کارهای اداری و تشریفات مسخرش که تو مراکز نظامی متداوله قائل نبودم . اصولا ۹۰ درصد کاغذ بازیها و جلسه  و کمیسیون و نشست هایی که بدبختانه به خاطر موقعیتم تو پادگان ؛ درگیر همشون هستم رو مهم ندونسته و نمی دونم و سرسختانه معتقدم که همه این کارها رو میشه خیلی منطقی تر ؛ راحتتر و خوشایند تر انجام داد . ولی خوب ؛ نظر و عقیده من چندان اهمیتی نداره و من ؛ به عنوان یه مهره کارکشته مجبورم همیشه فرمانبردار باشم و در بهترین حالت ؛ فقط پیشنهاد بدم که در اکثر مواقع هم مورد قبول واقع نمیشه !

چیزی که مهمه ؛ اینه که برای شخص من اینکه حرف کی عملی بشه اهمیتی نداره . مهم اینکه که بهترین نظر که به سود هم سازمان و هم سربازها باشه عملی بشه ؛ با نگاهی کاملا بی طرفانه . ولی این فقط نظر منه و روسا ؛ بیشتر مایلن نظر “شخص” خودشون ؛ صرف نظر از بهترین بودن یا نبودن عملی بشه و یه جورایی گور بابای سرباز !

پله کردن زیر دست ها برای بالا رفتن ؛ فکر نمی کنم فقط تو پادگان ما ؛ که تو همه مراکز دولتی تو ایران رایجه . حاصلی هم نداره جز دیده شدن کوتاه مدت یه مقام مسئول و افت سطح کیفی مجموعه تابعه اون شخص . همینه که توی ۱ سال گذشته ؛ مجموعه ما ۳ و کل پادگان ۲ فرمانده عوض کرده ؛ بدون اینکه هیچ تغییر چشم گیری حاصل بشه .

بودن تو اینطور مجموعه ها برای آدمی مثل من که همیشه سعی داشتم و دارم تو زندگی به تعالی و بهتر شدن فکر کنم ؛ حقیقتا خیلی سخته . اینکه یکی از اجزاء؛ هرچند خیلی کوچیک از این سلسله باشی که مدام باید خودت رو با اخلاق و علائق مافوق فرم بدی تا حداقل خودت راحت باشی خیلی دردناک و جانکاهه ! همین موضوع باعث شده نگاه منفی ای که قبل از خدمت به کار دولتی داشتم ؛ صد برابر بدتر بشه !

بیخیال ….

۸

چهارشنبه, ۲۶ اسفند, ۱۳۸۸

هفته گذشته ؛ اصلا خوب نبود. فکر کن امید داشته باشی که چند روز عید رو با خیال راحت بمونی تو خونه و کلی کار ریز و درشت تلنبار شده روی هم رو انجام بدی ؛ اونوقت درست ۲ روز مونده به عید بهت بگن که بیا ! باید ۸ روز اول رو بی خیال شی و اگه بچه خوبی بودی ؛ ۸ روز می تونی آزاد باشی !

فکر اینکه این ۸ روز می تونست صرف چه کارهای جالب تری بشه و حالا مجبورم صرف چه کاری بکنم حالم رو ناخوش می کنه . مساله ؛ از دست دادن کنار خونواده بودن موقع سال تحویل و دید و بازدید نرفتن نیست ؛ که اگه فقط این بود خیلی هم خوشحال میشدم ‍ مساله کشتن زمانه بی بیرحمانه ترین شکل ممکن

چهارشنبه, ۵ اسفند, ۱۳۸۸

نبود ، ۱۳۸ روز دیگه …

چهارشنبه, ۵ اسفند, ۱۳۸۸

نمی تونم بگم از اینکه خدمتم داره تموم میشه ناراحتم . ولی راستش اونقدری که هم که فکر می کردم قراره خوشحال بشم ؛ نیستم ! تموم شدن خدمت برای من ؛ یعنی شروع زندگی . زندگی ای که هرطور شروع بشه ؛ احتمالا تا آخرش همونطوری پیش میره و این خیلی خطرناکه

فکر اینروزها مدام حول کارها و برنامه های آیندم میچرخه . تا چند ماله پیش ؛ بهترین برنامه ای که برای پایان خدمتم داشتم ؛ یه مسافرت طولانی مدت بود به جاهای مختلف . ولی العان دیگه خیلی بهش فکرنمی کنم و فکر نمی کنم با اینهمه کاری که دارم ؛ حداقل تا یک سال بتونم این ایده رو پیدا کنم ! این اولین تغییر ….

اینکه مدام از کارهای زیاد مینالم ؛ به این خاطر نیست که آدم خیلی مهمی هستم یا دارم کارهای خیلی بزرگی انجام میدم ! علتش اخلاق گندی هست که دارم و اون اینکه فاصله بین شکل گرفتن ایده تو ذهنم تا اجراش خیلی کوتاهه ! یعنی به محضی که فکر کنم اگر فلان کار رو انجام بدم موفق خواهم شد ؛ سریعا به اجرا نزدیکش می کنم ! وقتی تعداد اینطور طرح های ضربتی زیاد میشن ؛ عملا همشون مسکوت می مونن و من بیچاره این وسط درمونده ! بخش زیادی از کارهای بعد از خدمتم سرو سامون دادن به عمده این کارهاست …

نگرانم . از تامین هزینه های مالی و معنوی پروژه هایی که دارم . از اینکه نکنه موفق نشم که اگر نشم بیچاره میشم ! از اینکه اگر همه چیز همونی که میخوام بشه ؛ درگیر یه زندگی ماشینی نشم…

زندگی سخت شد باز .. !

یعنی میشه ؟

شنبه, ۳ بهمن, ۱۳۸۸

به یه حس خیلی بدی دارم اینروزها . از خدمت رفتم بیزار تر از همیشه شدم . مدام دارم به آخرش فکر می کنم . به اینکه از روزیکه اون کارت لعنتی رو بگیرم ؛ چه کارهایی که که نمی کنم . به آزادی ای که دارم بهش می رسم …

یعنی خدمت منم تموم میشه ؟ فعلا که مدام داره خبر بد میرسه ! ۲ روز اضافه خدمت خورم بابت یه موضوعی … اه ! تا همین العان حدود ۱۰ روز اضاف دارم …

سلام حوزه !

شنبه, ۱۲ دی, ۱۳۸۸

شروع دوره عقیدتی برای هر سربازی که تو سپاه خدمت می کنه ؛ نقطه عطفی محسوب میشه . اولین و مهمترین دلیلشم اینه که خدمت کردن تو این دوره ؛ به مراتب راحت تر از قبل میشه . همین که تو این مدت می تونی  یک ساعت زودتر از بقیه خروج کنی و بیخیال پست و نگهبانی بشی ؛ خودش کلی غنیمته ! اما برای من که شیفت و  ساعت خروج مشخصی ندارم ؛ دلیل دوم جذابیت بیشتری داره! معمولا سربازهایی به دوره عقیدتی معرفی میشن که مقدار زیادی از خدمتشون باقی نمونده و باید کم کم خودشون رو برای تشکیل پرونده  و بعد تسویه حساب و کارت آماده کنند . پس عقیدتی ؛ یعنی اینکه کمر خدمت رو اساسی شکستم و میشه با اعتماد بنفس کامل خودم نبود کشیدن رو شروع کنم !

حقیقتا هنوز دقیقا نمی دونم تو این دوره که از اسمش مشخصه قراره روی “عقیده” ما کار کنند ؛ قراره چکار کنیم و چی یاد بگیریم . ولی شنیده ها حاکی اونه که سراسر این دوره ۳ هفته ای ؛ پره از خنده و کیک و ساندیس و شوخی و سرگرمی!

اندر احوالات چس ماه کشی !

پنجشنبه, ۳ دی, ۱۳۸۸

روزهای اولیکه از آموشی برگشته بودیم رو خوب به خاطر دارم . تازه وارد بودیم و پستی . هوا وحشتناک سرد بود . پایه تر ها هم کم نمیگذاشتند برای چس ماه کش کردن ما … اون زمان تو دلم به بی فرهنگی و بیسوادی این جماعت می خندیدم و معتقد بودم همه سربازیم و پایه و گل ماه ؛ چیزیکه که افراد سطحی نگر باب کردند ! کلی افکار اینچنینی داشتم … نمی تونستم تفاوتی میون یه ۱ ماه خدمت با ۱۷ ماه خدمت ببینم …

یک سال از اون روزمی گذره . پایه شدم . مسئولیتم هم باعث شده که قدرتم تو چسـ ماهی کشیدن کمی بیشتر از بقیه باشه …

دیگه مثل یکسال پیش فکر نمی کنم …

خوابــــ ـ

پنجشنبه, ۳ دی, ۱۳۸۸

ساعت ۵ از پادگان خروج کردم و ۵٫۱۵ دقیفه خونه بودم . کاری نمیشد کرد . خسته بودم و علاج خستگی ؛ خواب . روی کاناپه ولوو شدم . چشم بستم و ۴ ساعت بعد ؛ باز . مستقیم نشستم سر سفره شام . احمقانست ! با بی میلی تمام خوردم . هنوز گلوم درد میکرد . اومدم تو اتاق و در رو بستم . میدونستم خاطر گلو دردم نمیباست دسیگار بکشم . برای همین اولین نخ رو سریع روشن کردم . امیدی به لذت بردن ازش نداشتم ؛ ولی داشت !

بی هدف کمی وبگردی کردم . چند ایمیل امیدوار کننده داشتم …

امروز هم گذشت …


| ترجمه به فارسی |