مرداد شروع شدو تیر تمام
تمام
قبلا دوبار “تصمیم” گرفتم و نشد ؛ یعنی “نخواستم” که بشه ! ترک سیگار رو عرض می کنم…
ولی اینبار “فکر می کنم” میخوام ؛ یعنی تصمیم گرفتم که بخوام …
تمام وسایل و لوازم سیگار کشیدن رو هم از خودم دور کردن . آخرین نخ های esse سبز رو کشیدم و همراه همه ته سیگارهای روی هم تلنبار شده ؛ پاکتهای خالی؛ فندک ها و زیرسیگاری مخصوصم جمع کردم و انداختم تو سطل آشغال….
یک ساعتی هست که پاکی دارم
یه بسته نیکو پلاست هم دارم که اگه حالم بد شد (!) استفاده کنم
فکر کن میری پادگان و میبینی یکی از رفیقات غیبت کرده و نیومده . چندساعت بعد زنگ میزنن میگن داداشش که چند روزی بود که تو بیمارستان بود و حالشم رو به بهبود بوده ؛ یه دفعه میمیره …
فکر کن میری پادگان و میبینی دوربینی که تحویلت بوده رو دزدیدن … بعد از کلی این در اون در زدن ؛ کاشف به عمل میاد که سارق یکی از رفیقاته ….
فک کن تو روز گندت تو پادگان با هر بدبختی ای که هست تموم میشه و میای خونه . وارد که میشی میبینی عموزاده هات از شهرستان اومدن و از بار و بندبیلی که آوردن معموله چند روزی چترن . این یعنی به لجن کشیده شدن تعطیلات
فکر کن یکی از افوامت که همین چند هفته قبل ؛ بعد از سالها درگیری با مریضی ؛ بالاخره عمل کرده بود و حالش رو به بهبود بود ؛ میمیره …
با این وجود میشه انتظار سال خوبی داشت ؟
شب عید شد باز. عید امسال ؛ با بقیه سالها فرق داره . فکرکنم اولین سالی باشه که لحظه سال تحویل کنار خونواده نیستم و جایی ام که اصلا نمیخوام باشم ! درسته ؛ امسال سال تحویل پادگانم
فکر کردم یه چیزی واسه عید بنویسم ؛ ولی هیچی به ذهنم نمیرسه ! فعلا همین یه خط بالا باشه با
یه نگاه ساده به پست های قبلی وبلاگم ؛ نشون میده که یه جزء تو همه عناوین بکار رفته و اون علامت تعجبه !
راستش نمی دونم کاربر اصلی ای که برای این علامت در زبان فارسی در نظر گرفته شده چیه . ولی ان علامت برای من ؛ چه در نوشتن و چه در خوندن معانی زیادی داره . بارها با این علامت ؛ البته از نظر خودم ؛ حرف هایی زدم که نمیشده و معنی جملم رو اونطوری که میخواستم عوض کردم . اصولا باهاش خیلی حال می کنم
تصمیم های اشتباه و هیجانی ؛ از مهمترین ویژگیهای این چند وقت اخیرمه . تمرکزم به شدت به هم ریخته و مدام کارهایی می کنم که بلافاصله از انجامشون پشیمون میشم . حرف هایی میزنم که نباید ، کارهایی می کنم که نباید … هیچ چیز میزون نیست . تصاحب عقلم رو از دست دادم . احساس می کنم دیگه روی خودم کنترل ندارم و “شرایط” بر من حالمه . حالم داره به هم می خوره
از اولین پکی که به سیگار زدم ؛ حداقل ۵ سال می گذره ! خیلی زودتر از سن معمول شروع کردم و خیلی بیشتر از حد معمول کشیدم . تو تمام این مدت دنبال یه آرامش کاذب بودم که نفهمیدم آیا بهش رسیدم یا نه ؟
چند وقتی هست که احساس می کنم دیگه سیگار کشیدم نه از روی لذته ؛ نه از روی نیاز ؛ فقط یه جور عادت مسخره و کسل کنندست که هیچ توجیهی هم براش ندارم .
احمقانست اگر بگم می خوام عادتی که چند ساله بهش “عادت” کردم رو یک شبه به کلی فراموش کنم . ولی حداقل خوشحالم از اینکه به این نتیجه رسیدم که دیگه وقتشه ؛ یقین هم دارم اگر موفق نشم و دوباره شروع کنم ؛ خیلی زود باز ترک رو از سر می گیرم:)
خنده داره ! خداحافط دود ؛ خدا حافظ پال مال ، خداحافظ کَمِل !