بایگانی: ‘عکاسی’

قندِ عسل ِ خانهِ ما

پنجشنبه, ۱۶ آبان, ۱۳۸۷

برام عجیبه چرا تا حالا نه اینجا و نه تو وبلاگ قبلیم ؛ چیزی از  شیرین ترین اتفاق چند سال اخیر زندگیم ننوشتم ! و عجیبتر از اون ؛ اینکه چرا حالا بعد از ۱٫۳ ماه دوست دارم بنویسم !

زیادی به عکس بالا نگاه نکنید. اون که کلش یه خورده از حد معمول بزرگه ؛ منم ! ولی اون کوچولوی خوردنی که تو بغلمه ؛ کسی نیست جز کوچکترین عضو و در عین حال عزیز ترین عضو خانواده ما !

امیر محمد ؛ پسر داداشمه ؛ یعنی به عبارتی من می شم عموش ! این اولین منصبی هست که بعد از تولدم صاحبش شدم ! یعنی من به محضی که دنیا اومدم برادر ِ  دو نفر دیگه بودم . همینطور پسر عمو ؛ پسردایی ؛ پسر خاله و پسر عمه یه گله آدم ! ولی این عمو شدن ؛ چیزی بود که ۱ سالی هست دارم تجربش می کنم  و مطلقا قابل قیاس با نسبت های مزحک قبلی نیست !

امیر محمد ما هنوز درست و درمون حرف نمی زنه ؛ ولی نامرد (!) به من میگه میلاد ؛ با همون لحنی که ۱ بچه ۱ سال و ۳ ماهه می تونه حرف بزنه ! فکر کنم آخرش آروزی “عمو صدا شدن” را باید به گور ببرم !

هیچی دیگه همین ؛ خیلی دوستش دارم و احساس می کنم خیلی دوستم داره ! البته امیدوارم به خاطر بستنی هایی که براش می خرم نباشه :)

سیگار ؛ قهوه وفیلم ودیگر هیچ

پنجشنبه, ۱۶ آبان, ۱۳۸۷

روی عکس کلیک کنید ؛ بزرگ بشه !

۱۰ سال آخر زندگی

جمعه, ۲۲ شهریور, ۱۳۸۷

۱۰ سال آخر رو از ۵۰ به بعد حساب می کنم (پیش فرض!)


| ترجمه به فارسی |