برام عجیبه چرا تا حالا نه اینجا و نه تو وبلاگ قبلیم ؛ چیزی از شیرین ترین اتفاق چند سال اخیر زندگیم ننوشتم ! و عجیبتر از اون ؛ اینکه چرا حالا بعد از ۱٫۳ ماه دوست دارم بنویسم !
زیادی به عکس بالا نگاه نکنید. اون که کلش یه خورده از حد معمول بزرگه ؛ منم ! ولی اون کوچولوی خوردنی که تو بغلمه ؛ کسی نیست جز کوچکترین عضو و در عین حال عزیز ترین عضو خانواده ما !
امیر محمد ؛ پسر داداشمه ؛ یعنی به عبارتی من می شم عموش ! این اولین منصبی هست که بعد از تولدم صاحبش شدم ! یعنی من به محضی که دنیا اومدم برادر ِ دو نفر دیگه بودم . همینطور پسر عمو ؛ پسردایی ؛ پسر خاله و پسر عمه یه گله آدم ! ولی این عمو شدن ؛ چیزی بود که ۱ سالی هست دارم تجربش می کنم و مطلقا قابل قیاس با نسبت های مزحک قبلی نیست !
امیر محمد ما هنوز درست و درمون حرف نمی زنه ؛ ولی نامرد (!) به من میگه میلاد ؛ با همون لحنی که ۱ بچه ۱ سال و ۳ ماهه می تونه حرف بزنه ! فکر کنم آخرش آروزی “عمو صدا شدن” را باید به گور ببرم !
هیچی دیگه همین ؛ خیلی دوستش دارم و احساس می کنم خیلی دوستم داره ! البته امیدوارم به خاطر بستنی هایی که براش می خرم نباشه


