بایگانی: ‘سفر’

به سوی جنوب – قسمت سوم

جمعه, ۱۳ آذر, ۱۳۸۸

صبح روز بعد کمی دیر بیدار شدیم . تا خودمون و وسایلمون رو جمع و جور کردیم و آماده حرکت شدیم ؛ ساعت به ۱۱ رسیده بود . صبحونه خوردیم و با هتل تسویه کردیم و منتظر آژانس شدیم که ما رو به چغازنبیل برسونه . جاده نی آباد به چغازنیل ؛ چند قسمت بود . بخشی از جاده رو مزارع نیشکر گرفته بودند . نیشکر ها کوچیک بودند و به گفته راننده قدشون تا سه برادر اندازه فعلی می رسیدند . بخش دیگه زمین های بایری بودکه ارتفاع کمتری از جاده داشت که عشار اونجا چادر زده بودند . بخش کمتر هم به نخلستان ها اختصاص داشت که خیلی دلم می خواست فرصتی میشد  برای چرخ زدن میون نخل هاش.

239

241

(ادامه…)

به سوی جنوب – قسمت دوم

جمعه, ۶ آذر, ۱۳۸۸

از شاه آباد تا شوشتر حدود یک ساعت راه بود که با ماشین های بین راهی رفتیم . ورودی شهر یه پل عظیم و مدرن به چشم می خورد که روی رودخونه ای که حالا تبدیل به آشغال دونی شده بود قرار داشت . مرکز شهر پیاده شدیم و اولین چیزی که سراغش رفتیم پل و سد شادروان بود . با اینکه تقریبا نیمی از پل خراب شده و متاستفانه بازسازی صورت گرفته اصلا اصولی و حرفه ای نبود ؛ ولی باز هم دیدنی بود و تماشاش غرور بر انگیز.

پل شادروان

پل و سد شادراون در دوره ها و دولت های مختلف در طول تاریخ و به اقتضای داشته های هر زمان ؛ بازسازی شده و همین امر سبب شده که انواع و اقسام سنگ و آجر رو در دیواره ها و طاق های پل ببینیم . نمی دونم این از نظر اصول حرفه ای باستان شناسی و مرمت آثار خوبه یا بد ! ولی می دونم که حس خوبی به من یکی نداد !

پل  شادروان

متاستفانه درد مرمت غیر اصولی و غیر حرفه ای آثار باستانی ؛ محدود به خوزشتان و شوشتر و پل شادروان نیست . هیچ کجای ایران (به جز چند مورد نادر) بقیه بازسازی ها عملا یا باعث تخریب اثر شدند یا  اینکه حاصل کار ؛ ماهیت اصلی بنا رو زیر سوال برده که این اصلا جالب نیست .

هوا فوق العاده بود . نسیم خنکی می اومد و وقتی از رودخونه پشت پل می گذشت و به صورتم می خورد ؛ حس خوبی بهم دست میداد . احساس سبکی می کردم و بی اختیار چند بار داد زدم ! کمی با حامد نشستیم و برای خودمون نظر کاشناسی دادیم . از اینکه چرا اینجا سبگ های صیقل خورده هست گفتیم و به این نتبجه رسیدیم که روزگاری اینجا رودخونه عظیمی گذر می کرده …

بالاخره یک ساعت بعد به خانه مستوفی که در چند قدمی پل بود رفتیم تا یک تیر و دو نشون بزنیم . هم از یه اثر دیگه دیدن کنیم و هم نهار بخوریم ! بله ؛ خانه مستوفی سفره خانه ای بود تاریخی ! حسن این مجموعه  هم یکی دوغ محلی خوشمزه و البته کمی گرونش بود و دیگه سرو تنها غداهای محلی بود که مجبورمون کرد غذای جنوبی هم بخوریم !

غذاخوردنمون کمی زیاد طول کشید .  سنگین از غذای چرب و گرمی که خورده بودیم به سمت سازه های آبی شوشتر حرکت کردیم . دقفیقا همون خیابونی که خانه مستوفی اولش بود رو می بایست ادامه می دادیم . تابلو ها و مردم اینطور می گفتند . اما هرچی جلوتر رفتیم ؛ بیشتر مطمئن شدیم که خبری از این سازه ها تو این خیابون نیست . کمی بعد کاشف به عمل اومد که راه رسیدن به مجموعه سازه ها ؛ یه راه زیرگذره که متاستفانه تابلو درست و درمونی نداشت و بعید بود هیچ مسافری بدون پرسیدن بتونه پیداش کنه .

(ادامه…)

به سوی جنوب – قسمت اول

یکشنبه, ۱ آذر, ۱۳۸۸

خیلی وقت بود دلم هوس یه سفر درست  حسابی کرده بود . به تنها کسی هم که می تونستم برای همسفر شدن فکر کنم ؛ دوست دوران آموزشی حامد بود . خیلی سریعتر از چیزی که فکر می کردم پذیرفت و با وجود مشکلاتی که داشت و داشتم (مرخصی و…) کمتر از یک هفته برنامه ها جور شد ! دوشنبه ساعت ۱۱ میدان راه آهن قرار گذاشتیم تا از همونجا بلیط اهواز رو تهیه کنیم  و به سمت این استان دیدنی سفر کنیم .

یه مشکل اساسی وجود داشت و اون اینکه بلیط نداشتیم . از طرف آشنایی شنیده بودم که اگر چند ساعت قبل از حرکت قطار برم ایستگاه ؛ می تونم به بلیط های برگشتی امید داشته باشم . اما امیدمون ناامید شد و هیچ بلیطی مرجوع نشد یا حداقل به ما نرسید. ناچارا بلیط درجه سه به مسیر درود تهیه کردیم . حالا اینه درود که توابع استان لرستانه چه ربطی به اهواز و خوزشتان داره بماند !

این قطار ؛ با همه قطارهایی که تا حالا سوار شده بودم کلی فرق داشت . اولین فرقش اتوبوسی بودنش بود که خود این یعنی بدبختی ! دومین فرقش هم کثیفی غیر قابل تصورش بود . از در و دیوار نکبت می بارید هیچ گونه اعتراضی هم جایز نبود ! ولی از همه اینها بدتر جمعیتی بود که از درود و ازنا به قطار سرازیر شدن . وقتی از ایستگاه دورد به سمت اندیمشک حرکت کردیم ؛ تقریبا دیگه هیچ جای خالی ای تو قطار وجود نداشت . ار پاگرد ها و سالن های و راهرو ها گرفته تا محفظه های مخصوص قرار دادن وسایل . هر جا که فکر کنی آدم بود. اکثرا هم لر بودند و به امید کار به سمت جنوب می رفتند. البته بعضی هم عشایری بودند که به گفته مهماندار قطار چند سالیه با قطار ییلاق و فشلاق می کنند !

جرات نمی کردیم برای دستشویی رفتن از صندلی بلند بشیم . چون امکان داشت موقع برگشتن ببینیم یکی سر جامون نشسته و در این صورت هیچ حرفی هم بهش نمیشد زد ! پس ۱۸ ساعت بدون هیچ تغییر موضعی سر جامون نشستیم و امیدوار بودیم این سفر ریلی هرچه زودتر و به خیری و خوشی تموم شه . جدا حسته و سرخورده شدیم . ولی به قول حامد که همیشه عادت داره نیمه پر لیوان رو ببینه ؛ ابین هم یه جور  تجربه ارزندست !

با هر بدبختی ای بود رسیدیم اندیمشک .صبح بود و حوالی ساعت ۵ . کاری نمی تونستیم بکنیم الا اینکه یه اتاق بگیریم و منتظر شروع روز بشیم . مرکز شهر اتاقی گرفتیم و خیلی سریع خوابیدیم . صبح با سر وصدای حامد بیدار شدم .بنده خدا عین یه خانم خوب خونه (!) صبحونه رو آماده کرده بود . خوردیم و راه افتادیم سمت شهر . هوا گرم نبود ؛ ولی نسبت به تهران خیلی مناسب تر بود. کمی تو اندیمشک چرخیدیم و وقتی فهمیدیم چیز خاصی نداره به  دزفول رفتیم و بعد از گشت یک ساعته در این شهر به سمت شاه آباد (اسلام آباد فعلی!) حرکت کردیم . شاه آباد تنها چیزی که داشت ؛ آرامگاه یعغوب لیث بود که نمی دونم چرا مردمش اصرار داشتند بگن امامزاده ابوالقاسمه ! ماهم تلاشی برای تفهیمشون نکردیم :)

006حامد عکاسی رو شروع کرد . من هم از هوای فوق العادش تا اونجا که تونستم استفاده کردم . رفتیم وارد مرقد بشیم که متوجه بسته بودن در شدیم . از پسر بچه ای که اون حوالی بود پرسیدیم چرا بستست ؟ با زبون محلی به ما فهموند که مسئولش پیرمردیه که العان سر زمین کشاورزیشه و امکان داره بعد از ظهر بیاد و البته امکان داره نیاد ! بیخیال بازدید از داخل مقبره شدیم و خودمون رو به لب جاده رسوندیم .

می بایست به شوشتر میرفتیم ….

سفر به یزد

شنبه, ۲۵ مهر, ۱۳۸۸

تعطیلات هفته گذشته بهترین فرصت برای یه مسافرت خوب بود . شال و کلاه کردیم و ساعت ۶ بعدازظهر روز سه شنبه به سمت یزد حرکت کردیم.  حدود ساعت ۳ رسیدم و ساعت ۸ صبح ؛ یعنی ۵ ساعت بعد از رسیدن با دوستان قدیمی به سمت “ده بالا” حرکت کردیم . ده بالا یکی از ییلاقی ترین روستاهای استانه که تقریبا تمام سال فضای سبز خوب و آب کافی داره . البته از شانس بد ما خبری از آب نبود :( جاتون خالی ؛ یه عالمه انار و سیب و بلال خوردیم ! چند دست حکم بازی کردیم و کلی از گذشته ها گفتیم ! وقت نهار هم جوجه کبابی که مامان مهران زحمتش رو کشیده بود ، طبخ و نوش جان کردیم :)

اگه گفتین من کدومم ؟!

تقریبا تمام ۳ روزی که یزد بودم رو با دوستان گذروندم . مدام خیابون ها رو بالا پایین می کردیم . حرف می زدیم و بی پروا می خندیدیم … یادآوری خاطرات خوش گذشته ، قشنگ ترین کاری بود که میشد کرد … شب ها هم با پسر عمم تا نیمه های شب تو خیابون خلوت یزد پرسه می زدیم و از هر دری حرف میزدیم . سیگار می کشیدیم و گاهی میخندیدیم ، گاهی جدی میشدیم ، گاهی …

از همون روز اول مدام به “برگشتن” فکر می کنم . ب اینکه تمام دلبستگی هایی که طی این چند سال اینجا پیدا کردم  رو رها کنم به “اصلم” برگردم  . به یزدی که درش شکل گرفتم و خودم رو با تمام وجود بهش متعلق میدونم …

سفر پله ای !

چهارشنبه, ۱۶ اردیبهشت, ۱۳۸۸

تا حالا شده ۲ روز تمام ، پله ها رو بالا و پایین کنید ؟ اون هم پله های غیر استاندارد ؟! اگه نشده می تونید یه سری به قلعه رودخان بزنید و بعد ماسوله رو گز کنید …

پ.ن:احتمالا فردا مفصل تر توضیح میدم :)

ُسفر عجیب من – روز پنجم

دوشنبه, ۴ آذر, ۱۳۸۷


صبح حوالی ساعت ۹ با سر و صدای مسافر ها بیدار شدم . خوشبختانه لباس هام خشک شده بودند و می تونستم بپوشمشون . هوا هم کماکان سرد بود و بالاجبار کاپشنم رو پوشیدم . سوییت رو تحویل دادم و کوله پشتیم رو به امانت پیش صاحبخانه که مغازه عطاری هم داشت ؛ گذاشتم و به سمت روستا حرکت کردم

کندوان ؛ خیلی شلوغتر از اونی بود که فکرش رو می کردم . اکثرا هم اهلی خود تبریز و شهرهای نزدیک بودند که اومده بودند پیک نیک و هواخوری ! مردم روستا هم یه بازارچه راه انداخته بودند و از این جمعیت نهایت استفاده رو می بردند !

(ادامه…)

سفر عجیب من – روز چهارم

یکشنبه, ۲۶ آبان, ۱۳۸۷
سفر عجیب من - روز چهارم

سفر عجیب من - روز چهارم

صبح ساعت ۱۰٫۳۰ از خواب بیدار شدم. خوشحالم بودم که حداقل بخشی از روزم رو از دست ندادم و می تونم تا قبل از ظهر ؛ حداقل یکی ؛ دو جا رو ببینم . وسایلم رو برداشتم و از مسافرخانه یوسفی اومدم بیرون . پرسان ؛ پرسان نشانی بازار تبریز رو گرفتم و مستقیم رفتم اونجا

بازار تبریز هم دقیقا از نظر معماری شبیه به بازار اردبیل و بقیه شهرهای سنتی ایران بود ؛ البته با یک تفاوت ویژه : بازار فرش فروش ها !

به دلیل طولانی بودن متن ؛ بقیه را در ادامه مطلب بخوانید

(ادامه…)

سفر عجیب من – روز سوم

چهارشنبه, ۲۲ آبان, ۱۳۸۷

سفر عجیب من - روز سوم

سفر عجیب من - روز سوم

صبح حوالی ساعت ۹ از خواب بیدار شدم . دست و صورتم رو شستم و از هتل رفتم بیرون . از مهماندار ؛ آدرس بهترین آبگرم اون حوالی رو گرفتم که یکیشون رو بهم معرفی کرد.

قبل از آبگرم یه چیزی واسه صبحانه خوردم . کمی قدم زدم تا مثلا خسته بشم و از آبگرم لذت بیشتری ببرم ! بالاخره رفتم دم در آبگرم که هرچی فکر می کنم اسم ترکیش یادم نمی آد !

بلیط گرفتم و رفتم داخل . دقیقا مثل حمام نمره ای اون قدیم ها بود . یادش بخیر چند سال قبل با بابام تو شهر گنبد یکیشون و رفته بودم …

این حمام ها شامل یک دوش و یک وان بودند و فقط خودت بودی و خودت ! با این تفاوت که آبش ؛ مستقیم از چشمه های آبگرم می اومد . نیم ساعتی رو توی وان دراز کشیدم . احساس می کردم بدنم داره از هم باز میشه ! خیلی حس خوبی بود ؛ اونایی که آبگرم گرفتند می دونن چی می گم !

به دلیل طولانی بودن مطلب ؛ بقیه را در ادامه مطلب بخوانید

(ادامه…)

سفر عجیب من – روز دوم

سه شنبه, ۲۱ آبان, ۱۳۸۷

سفر عجیب من - روز دوم

سفر عجیب من - روز دوم

صبح حوالی ساعت ۱۰ بیدار شدم . با کمترین عجله ممکن آماده شدم که برم بیرون . لوازمم رو پیش زن صاحبخونه گذاشتم و قرار شد بعد ازظهر برم تحویل بگیرم .

خبری از آشفتگی و دلشوره های بی خود روز قبل نبود . به این نتیجه رسیدم اون همه استرس ؛ همش به خاطر خستگی بیش از حد بوده و خدا رو شکر کردم که تصمیم احمقانه ای (برگشتن) نگرفتم !

بازارچه های ساحلی رو ظرف یکی ؛ دو ساعت گشتم . غالب مغازه ها یا لباس های زنانه می فروختند ؛ یا لوازم خونه یا آت و آشغال . هیچ چیز “مردانه ” ای برای خرید نبود ! منم به خرید یه دربازکن اکتفا کردم و راه ساحل رو پیش گرفتم !

به خاطر طولانی بودن مطلب ؛ بقیه رو در ادامه مطلب بخوانید…

(ادامه…)

سفر عجیب من – روز اول

دوشنبه, ۲۰ آبان, ۱۳۸۷

سفر عجیب من - روز دوم

سفر عجیب من - روز اول

آغاز ناگهانی:

امروز تقریبا تا عصر ؛ غیر از کارهای معمولی که هر روز انجام میدم ؛ کار خاص دیگه ای نکردم . حوالی غروب بود که کم کم وسایلم رو از ۴ طرف خونه جمع کردم و با وسواس خاصی تو کولم چیدم .

چند بار همه چیز رو چک کردم که چیزی رو جا نگذاشته باشم . حوالی ساعت ۹ شب ؛ شام خوردم و لباس پوشیدم . همه چیز برای رفتن محیا بود الی یک چیز :‌بابا هنوز نیومده بود !

مادرم که به وضوح دلشوره رو می شد از چهرش خوند ؛ تا آخرین دقایق کوشش خودش رو برای منصرف کردن من می کرد ! خدا رو شکر که فایده نداشت !

بالاخره بابا ؛ با یک ساعت تاخیر ؛ ساعت ۱۱ رسید . بنده خدا نرسیده ؛ دوباره راهش رو کج کرد سمت آسانسور که منو برسونه.

ترمینال خلوت تر از هر موقع دیگه ای بود . نه خبری از اون همه مسافر بود و نه خبر از اون بنده خداهایی که برای فروش بلیط داد می زدند . چند تا اتوبوس هم بیشتر نبود . پیش خودم گفتم نکنه ماشین گیرم نیاد ؟!

آخرین ماشین به مقصد رشت ؛ هنوز حرکت نکرده بود . خیلی سریع بلیط گرفتم ؛ کولم رو گذاشتم تو صندوق بغل ؛ با بابا خداحافظی کردم و سوار شدم. بر خلاف مامان ؛ بابا اصلا دلشوره و نگرانی ای نداشت و خیلی زود برگشت !

فکر کنم یه نیم ساعتی شد که بالاخره راننده محترم تصمیم به حرکت گرفت ؛ منم تو این فرصت یه نخ سیگار کشیدم و فلاکسم رو که توش پر از کافی میکس داغ بود رو از تو کولم برداشتم ؛ شب سردی و متفاوتی در پیش بود !

به دلیل طولانی بودن مطلب ؛ بقیه رو می تونید در ادامه مطلب مطالعه کنید

(ادامه…)


| ترجمه به فارسی |