بایگانی: ‘یزد’

سفر به یزد

شنبه, ۲۵ مهر, ۱۳۸۸

تعطیلات هفته گذشته بهترین فرصت برای یه مسافرت خوب بود . شال و کلاه کردیم و ساعت ۶ بعدازظهر روز سه شنبه به سمت یزد حرکت کردیم.  حدود ساعت ۳ رسیدم و ساعت ۸ صبح ؛ یعنی ۵ ساعت بعد از رسیدن با دوستان قدیمی به سمت “ده بالا” حرکت کردیم . ده بالا یکی از ییلاقی ترین روستاهای استانه که تقریبا تمام سال فضای سبز خوب و آب کافی داره . البته از شانس بد ما خبری از آب نبود :( جاتون خالی ؛ یه عالمه انار و سیب و بلال خوردیم ! چند دست حکم بازی کردیم و کلی از گذشته ها گفتیم ! وقت نهار هم جوجه کبابی که مامان مهران زحمتش رو کشیده بود ، طبخ و نوش جان کردیم :)

اگه گفتین من کدومم ؟!

تقریبا تمام ۳ روزی که یزد بودم رو با دوستان گذروندم . مدام خیابون ها رو بالا پایین می کردیم . حرف می زدیم و بی پروا می خندیدیم … یادآوری خاطرات خوش گذشته ، قشنگ ترین کاری بود که میشد کرد … شب ها هم با پسر عمم تا نیمه های شب تو خیابون خلوت یزد پرسه می زدیم و از هر دری حرف میزدیم . سیگار می کشیدیم و گاهی میخندیدیم ، گاهی جدی میشدیم ، گاهی …

از همون روز اول مدام به “برگشتن” فکر می کنم . ب اینکه تمام دلبستگی هایی که طی این چند سال اینجا پیدا کردم  رو رها کنم به “اصلم” برگردم  . به یزدی که درش شکل گرفتم و خودم رو با تمام وجود بهش متعلق میدونم …

یزدِمن ، سلام

شنبه, ۱۱ مهر, ۱۳۸۸

مدت زیادی از ار سال پست یک حرکت مجازی برای یزد نگذشته بود که دست به کار شدم . تمام چیزهاییکه می خواستم (یا حداقل فعلا میخام) در سایت داشته باشم رو تو ذهنم ترسیم کردم و دست به کار شدم ! اولین کاری که می بایست می کردم ، انتخاب یک نام مناسب و درخور سایت بود که بعد ازکلی فکرو جستجو ، به یزدِ من رسیدم . خوب مرحله اول انجام شد و حالا نوبت به فراخوانی وردپرس مهربان و دوست داشتنی بودکه این چند وقته ، پای ثابت هر سایتیست که راه میندازم !

انتخاب قالب موقت ؛ نصب فروم و البته نوشتن یکی  دو مطلب برای شروع مراحل بعدی بودند که به خوبی انجام شدند ! حالا فقط مانده یک همت والا برای چند روز که پیکره اصلی سایت رو به بار بنشونم و منتظر رشد سایت باشم !

باشد که این همت والا هر چه زودتر فرا رسد :)

یک حرکت مجازی برای یزد

یکشنبه, ۵ مهر, ۱۳۸۸

از وقتی اومدم تهران ، چند باری تصمیم گرفتم یه سایت یا وبلاگ اکتیو با محوریت “یزد” درست کنم . چیزی که هم لینکستانی باشه برای وبلاگ های یزدی ، هم وبلاگی با نویسندگی خودم و نفرات احتمالی دیگه درباره یزد و هم محلی برای دور هم بودن یزدی ها … هر بار هم به خاطر پیش اومدن کار دیگه ای این تصمیم به تعویق افتاد

چند روزیه باز دارم بهش فکر می کنم و اینبار مصمم ترم . اگر کسی حال  و حوصله داره ، یه کامنتی چیزی برام بزاره برای هماهنگی بیشتر

من هنوز یزدی ام ؟

چهارشنبه, ۱ مهر, ۱۳۸۸

یزد

چند باری خواستم درباره یزد و یزدی بودنم بنویسم . هر بار هم مثل العان دلتنگش بودم . دلتنگ تمام چیز های خوب و قنشنگی که توی یزد دارم .دلتنگ تمام کوچه های خاکی رنگ و گاه گلی که برام پره از خاطره هایی شیرین . دلتنگ مردمانی که می تونم به زبونشون صحبت کنم و رفتار و باور و فرهنگشون رو بفهمم ، ولی دیگه نمی تونم مثل اونها فکر کنم … این چند ساله اینجا اینقدر تغییر کردم و همرنگ جماعت این شهر هزار قوم شدم که دیگه نمی دونم هنوز هم یزدی ام یا نه …

ولی اینو خوب میدونم که نوز عاشق همه چیز یزدم . عاشق خونه قدیمی و بزرگ و با صفای مادربزرگمم . عاشقم اینم که برم یزد و تا دیروقت با دوستان قدیم ، یزدی ، گل بگم و گل بشنوم و اخر شب وقتی میام خونه ، مادربزرگ در رو برام باز کنه و تا دیروقت حرف بزنیم . عاشق درددل کردن ها ؛ نصیحت کردن ها و خاطره تعریف کردن های مادر بزرگمم .

هر بار از یزد بر میگردم ، نگرانم . نگران اینکه آیا یکبار دیگه هم میتونم برم یزد و مامان بزرگ رو بغل کنم ؛ بوش کنم و باهاش حرف بزنم یا نه . نگرانم از دستش بدم که اگه بدم ، نمی دونم اصلا دیگه میتونم برم یزد یانه … مامان بزرگ برای من یعنی کلی خاطره ، یعنی یزد…

باز این چه شورش است …

چهارشنبه, ۱۸ دی, ۱۳۸۷

هر سال محرم که میشه ؛ دلم شروع می کنه به لرزیدن . دلم یه دفعه هوایی میشه و بد جوری هوس “یزد”  به سرم می زنه . توی حسینیه ها ؛ توی هیئت ها ؛ توی مردمی که برای محرم سیاه پوشیدند ؛ توی بچه هایی که همراه  باباهاشون اومدن هیئت ؛ توی”کوچه باز کردن هیئت ها” ؛ توی “جواب دادن هیئتی ها به مداح” ؛ توی هرج و مرج مردم برای رفتن توی حسینیه و… دنبال گذشته می گردم ؛ دنبال خاطراتی که هر سال برام کمرنگ تر میشن و عزیز تر

امسال محرم ؛ دلم خیلی گرفته بود. از یک طرح نوستالژی محرم های یزد روی سرم خراب شده بود و از طرف دیگه داغ سربازی ؛ روی دلم بود . نیاز به تصمیم گرفتم نداشت :‌عاضم یزد شدم!

کلا ۲ شب بیشتر یزد نبودم . ولی همین ۲ شب ؛ کافی بود برای دیدن چیزهایی که دلم براشون تنگ شده بود .

دلم برای “یزدی” سینه زدن ؛ یزدی حرف زدن ؛ “یزدی”دیدن ؛ هیئت ؛ حسینیه و هر چیز دیگه ای که که بتونه من رو به گذشتم وصل کنه ؛ تنگ شده بود

یا امام حسین ! ببخشید اگر امسال ؛ خیلی به فکر شما نبودم و نتونستم همراه زجه های مداح ؛ چشمی تر کنم یا اگر هم کردم به خاطر شما نبود ! ببخشید که بر خلاف ظاهر قضیه ؛ به خاطر شما ۷۰۰ کیلومتر راه رو رانندگی نکردم که برای شما عزاداری کنم . اصلا ببخشید که امروز که عاشوراست ؛ نرفتم بیرون و دارم اینجا کارهای عقب موندم رو انجام می دم ؛ ببخشید که دلم نلرزید برای دست های بریده برادر شما…. ولی یادتان باشد ؛ چند سال قبل ؛  و چند سال قبل ترش رو ؛ که به یاد شما بودم ؛ برای شما “هیئتی” بودم ؛ برای شما سینه زدم ؛ برای شما ….

پ.ن۱: همیشه مداح ها ؛ اول مصیبت خوانیشون میان اسم آدم هایی رو که سال قبل تو هیئت سینه می زدند و عزاداری می کردند و امسال نیستند رو قطار می کنند و براشون از حضار طلب مغفرت خواهی می کنند ! کدوم محرم نوبت من میشه ؟! اصلا هیچ مداحی من رو به یاد میآره ؟ یعنی چند سال دیگه …

پ.ن۲: کلی گشتم که یه عکس از محرم یزد پیدا کنم و بگذارم ؛ ولی پیدا نشد !

پ.ن۳:همه وبلاگستانی ها ؛ برای غزه نوشتند و من نه ! نه اینکه دلگیر نباشم ؛ نه اینکه ناراحت نباشم ؛ نه ! اتفاقا فکر می کنم بیشتر از هر کس دیگه ای اخبار رو دنبال کردم و می کنم ؛ ولی واقعا چی باید می نوشتم ؟ باید می نوشتم ناراحتم ؟ باید کشتار اسرائیل رو محکوم می کردم ؟ که چی بشه ؟ تاثیرش چی می تونست باشه ؟ به غزه کمکی می شد ؟ اسرائیل ول کن قضیه می شد ؟ ها ؟ چی میشد ؟!

ولی در دلم ؛ و نه سر سجاده نماز ؛ از خدای من و بقیه هم کیشانم می خوان “آن کند که باید” همین کافی نیست ؟


| ترجمه به فارسی |