“او”

۱۶ بهمن , ۱۳۸۸

فراموش که نه ؛ ولی به بی او بودن و به فکرش زندگی کردم عادت کرده بودم . به اینکه همه جا حسش کنم و به روی خودم هم نیارم دلم جایی بنده . روزها و ماهها و سالها همینطور بود . همیشه بود ؛ ولی نبود . خوب نبود اوضاع ؛ ولی تکرار همه چیز رو تحمل پذیر می کنه …

تا اینکه امروز …

اتفاقی نیافتاد . حرفی نزدیم که بخوام دل خوش کنم به چیزی . مثل همیشه فقط نگاه و نگاه و نگاه . نگاهی که صمیمانه دوست دارم برای خودم تفصیر کنم به هزار چیزی که هست ونیستش رو نمی دونم .

باز دیوانه وار سیگار می کشم و فکر می کنم به همه خاطرات محدود ؛ ولی خوبی که داشتیم . به همه دقایقی که هیچوقت به ساعت نرسیدند و سالهاست تو دلمه . به دوران خوب …

همه چیز باز ریخت . همه چیز باز شروع شد . او ظاهر شد و من نا پیدا .

او آمد …

حادثه

۱۶ بهمن , ۱۳۸۸

گاهی پیش میاد که مدتها به چیزی فکر می کنی . هر کاری می کنی و هر راهی رو میری که اتفاقی بیافته . با خودت و هر چیز مرتبطی کلنجار میری . همه راهها که به بن بست میرسه و خسته و درمودنده میشی ؛ خودت رو به بیخیالی و فراموش می زنی . انگار که نمیخواستی و یا ناشدنی بودنش رو باور می کنی . درست تو همین زمان که فکر می کنی خدا هم مثل تو درمونده شده یا نمی خواد بشه ؛ چند تا اتفاق کوچولو گه خودت هم هیچ نقشی توشون نداری برات می افته که بهت تلنگر بزنه هی ! اگه بخوای میشه …

۴ سال از عمرم به کسب فکر کردم که می دونستم و می دونم داشتنش خیلی سخته . ۴ سال خودم رو به در و دیوار خودم زدم که کاری کنم و نکردم . این آخری ها دیگه به تکرار رسیدم و تو خودم خفه کردم هر چیزی بود . تا اینکه امروز …

دیدنش خیلی اتفاقی بود و بی برنامه . بی هیچ مناسبتی و مقدمه ای … ولی شد و این شد که باز لرزیدم … باز به صرافت این افتادم که برسم؛ به چیزی که هنوز به همون اندازه ای سخته که بود ….

هفته های تو خالی

۱۰ بهمن , ۱۳۸۸

خدا رو شکر شاخ غولی که دو ماهی درگیرش بودم رو هفته پیش کاملا شکوندم و العان کمی خیالم راحت . ولی مثل همیشه دهها کار ریز و درشت رو زمین مونده دارم که همیشه حواله می کنم به آخر هفته ها ! قاعدتا آخر هفته ها فرصت مناسبی برای هر کاریه . از پنجشنبه ساعت ۱۲ ظهرتا جمعه ساعت ۲ نصفه شب قاعدتا میشه خیلی کارها کرد . ولی تجربه ثابت کرده توفیر چندانی با روزهای معمولی نداره !

اینقدر روزها و هفته ها و ماهها بی رحمانه و سریع می گذرند که هر طور برنامه ریزی می کنم ؛ به هیچی نمیرسم . پوچ پوچ .

نگرانم . از اینکه نمی تونم وقتم رو مدیریت کنم . و بیشتر از اینکه این بلای خانمان سوز بعد خدمت هم همراهم بیاد. راههای زیادی رو امتحان کردم . دفترچه یادداشت ؛ stick ؛ برنامه ریزی . ولی هیچکدوم جواب نداد . یعنی من خیلی مصر نبودم …

کلافم…

یعنی میشه ؟

۳ بهمن , ۱۳۸۸

به یه حس خیلی بدی دارم اینروزها . از خدمت رفتم بیزار تر از همیشه شدم . مدام دارم به آخرش فکر می کنم . به اینکه از روزیکه اون کارت لعنتی رو بگیرم ؛ چه کارهایی که که نمی کنم . به آزادی ای که دارم بهش می رسم …

یعنی خدمت منم تموم میشه ؟ فعلا که مدام داره خبر بد میرسه ! ۲ روز اضافه خدمت خورم بابت یه موضوعی … اه ! تا همین العان حدود ۱۰ روز اضاف دارم …

ترک !

۲۵ دی , ۱۳۸۸

خیلی اتفاقی ؛ اتفاق افتاد ! همه چیز از یه حال به هم خوردن ساده شروع شد ! از رسیدن به این سوال که “تا کی میخوای بکشی” از خسته شدن از بوی گند ؛ از درد سینه ….

بیخیال سیگار شدم .. برعکس دفعات قبل ؛ خیلی هم سرسختم و مستعد …

حدود ۶ ساعته که پاکی دارم دی:

“!”

۱۳ دی , ۱۳۸۸

یه نگاه ساده به پست های قبلی وبلاگم ؛ نشون میده که یه جزء تو همه عناوین بکار رفته و اون علامت تعجبه !

راستش نمی دونم کاربر اصلی ای که برای این علامت در زبان فارسی در نظر گرفته شده چیه . ولی ان علامت برای من ؛ چه در نوشتن و چه در خوندن معانی زیادی داره . بارها با این علامت ؛ البته از نظر خودم ؛ حرف هایی زدم که نمیشده و معنی جملم رو اونطوری که میخواستم عوض کردم . اصولا باهاش خیلی حال می کنم :)

سلام حوزه !

۱۲ دی , ۱۳۸۸

شروع دوره عقیدتی برای هر سربازی که تو سپاه خدمت می کنه ؛ نقطه عطفی محسوب میشه . اولین و مهمترین دلیلشم اینه که خدمت کردن تو این دوره ؛ به مراتب راحت تر از قبل میشه . همین که تو این مدت می تونی  یک ساعت زودتر از بقیه خروج کنی و بیخیال پست و نگهبانی بشی ؛ خودش کلی غنیمته ! اما برای من که شیفت و  ساعت خروج مشخصی ندارم ؛ دلیل دوم جذابیت بیشتری داره! معمولا سربازهایی به دوره عقیدتی معرفی میشن که مقدار زیادی از خدمتشون باقی نمونده و باید کم کم خودشون رو برای تشکیل پرونده  و بعد تسویه حساب و کارت آماده کنند . پس عقیدتی ؛ یعنی اینکه کمر خدمت رو اساسی شکستم و میشه با اعتماد بنفس کامل خودم نبود کشیدن رو شروع کنم !

حقیقتا هنوز دقیقا نمی دونم تو این دوره که از اسمش مشخصه قراره روی “عقیده” ما کار کنند ؛ قراره چکار کنیم و چی یاد بگیریم . ولی شنیده ها حاکی اونه که سراسر این دوره ۳ هفته ای ؛ پره از خنده و کیک و ساندیس و شوخی و سرگرمی!

گودر !

۱۱ دی , ۱۳۸۸

طی یک عملیات انتحاری و کاملا بی رحمانه ؛ کل فیدهای گودرم رو mark as Read کردم و این یعنی از بین بردن فرصت خواندن حداقل ۱۰۰۰۰ مطلب ! مدتهاست که دیگه وقت چندانی برای فید خونی نمی زارم و به جز مرور سطحی چند فید برگزیده ؛ بقیه رو فقط به بهانه حذف شدن از لیست آپدیت ها ؛ باز نکرده Read می کنم ! با همه این اوصاف ؛ تو این چند وقته گودرم حسابی حجیم شده بود و من کلافه !

تصمیم گرفتم کلهم رو نابودم کنم و از این به بعد وقت بیشتری برای خوندن بگذارم :)

کیک و ساندیس نذری !

۶ دی , ۱۳۸۸

روبروی خونه ما ؛ پیرزنی زندگی می کنه که روسی الاصله . سن وسالش که فکر می کنم بالای ۷۰ باشه ؛ ولی همیشه به خودش میرسه و لباس های شادی میپوشه. عموما آرایش کردنست و رنگ لاکش با لباسش و کفشی که می پوشه همخونی کامل داره . زیاد با هم رفت و آمد نداریم . نهایت رابطه ما با این خانم محترم ؛ سلام و علیک رسمی ؛ اونم تو جاهایی مثل آسانسور یا جلوی در ورودیه .

همین چند ساعت پیش بود که زنگ زدند و وقتی در رو باز کردم ؛ دیدم همین خانم با یه بشقاب پر از کیک و ساندیس و شیرین عسل جلوی دره ! ازم خواست نذریش رو بگیرم . منم تشکر کردم و ظرفش رو بهش برگردوندم ..

کمی گیج شدم . هم به خاطر نذر عجیبش و هم بخاطر نذری دادنش ! حقیقتا هیچ وقت فکر نمی کردم این خانم آدم مذهبی ای باشه و یا باه این کارهااعتقادی داشته باشه

احساس گناه می کنم . حادقل گناهم اینه که  در مورد یک نفر اشتباه فکر کردم

۴ دی , ۱۳۸۸

همراه اول سرویسی به نام پردیس موبایل راه اندازی کرده که از طریق اون میشه اینترنتی sms  و mms ارسال کرد .به نظرم جالب اومد و عضو شدم . بلافاصله دو sms برام اومد . یکی حاوی کلمه عبورم و یکی طرح های sms همراه اول بود . چیزی شبیه ویترین ایرانسل. فلان کلمه رو بفرست ؛ فلان چیز رو برات می فرستیم و ا این خزئبلات !

از روی کنجکاوی کلمه jok رو فرستادم (طبق دستور sms‌وارده!) چند لحظه smsای دریافت کردم دیدنی! صراحتا یکی از اقوام ایرانی رو مورد تمسخر قرار داده بود …

راستش رو بخواین ازاینکه جوک هاییمربوط به اقوام مختلف رو دریافت کنم و یاحتی ارسال کنم ؛ اصلا و ابدا احساس ناراحتی نمی کنم . ولی وقتی یه شرکت دولتی میاد اینطور کاری می کنه ؛ حقیقتا نه غیر قابل باوره و نه غیرقابل قبول


| ترجمه به فارسی |