تغییر

۳۰ فروردین , ۱۳۸۹

همیشه نگاه ما به اطراف ؛ شرایط قالب بر ما رو ایجاد می کنه . بارها و بارها این مهم رو تجربه کردم ولی هنوز نتوستم از علم به این موضوع تو زندگیم استفاده کنم .

ازوقتی که فهمیدم ۳ ماه اضافه ؛ چیزیه که تا بیخ تو پاجمه و هیچ راهی برای بیرون آوردنش نیست ؛ کیفیت زندگیم تغییر کرد . این خبر بد و چند خبر بد دیگه که قبل از بعد این جریان بهم رسید ؛ باعث شد کلا رشته افکارم ار دستم خارج بشه . شبها کابوس میدیدم و مدام به چیز هایی فکر می کردم که تو واقعیت ممکن نیست به حقیقت بپیونده …

اما یکی دو روز گذشته ؛ با اینکه شرایط هیچ فرقی نکرده و تقریبا همه چیز به همون مسخرگی گذشتست ؛ کلی اوضاعم بهتر شده . به خودم مسلط شدم و باز هم می تونم فکر کنم …

۳+۳

۲۴ فروردین , ۱۳۸۹

حالم خوب نیست ؛ خیلی بد هم نه . ناامید نیستم ؛ سرشار از انرژی هم نه . یه جورهایی معلقم . هنوز هم امیدوارم به چیزی که نباید باشم . همه چیز برخلاف چیزهایی که فکر میکردم داره اتفاق می افته . بد پشت سر بد . اول به لجن کشیده شدن جو پادگان ؛ بعد این ۳ ماه وحشتناک ؛ بعد رفتن محسن ، بعد کار مضاعف اجباری … همه شواهد خبر از ۳+۳ ماه خدمت دردناک و سخت و سنگین میدن

۹۰

۲۳ فروردین , ۱۳۸۹

از اولین روزهای خدمت ؛ سایه سنگین سه ماه اضافه خدمت سنوات رو روی شونم احساس می کردم . اضافه خدمتی که علتش رو به هر کسی گفتم ؛ اول به بدشانسی من خندید و بعد با قاطعیت امید به بخشیده شدن می داد . این امید دادن ها باعث شد که با غرور تمام ؛ یادم بره که این ۹۰ روز لعنتی هنوز توی دفترچم هست و هنوز حکم به ۲۱ ماه خدمت کردن من برقرار ! گذشت تا رسید به امروز که در اولین روزهای شانزدهمین ماه خدمت ؛ روزهائیکه مدام میگفتم تمام شد و تمام شد ؛ همه افکارم به هم بریزه و همه امید ها به یکباره از بین بره …

بله؛ ۳ ماه به قوت خودش باقیه و منِ درمونده بی تقصیر هنوز ۶ ماه خدمت نکرده دارم …

۲۲ فروردین , ۱۳۸۹

نه رد میشی ؛ نه می مونی ؛ تبت بد جور واگیره

منو با دست کی کشتی ؛ که پای هردو مون گیره

منو کشتی و آزادی

نه زندونی ؛ نه تبعیدی

میون ما دو تا مجرم ؛ به کی حبس ابد میدی …

داری گم می کنی راهو ؛ امیدی نیست پیدا شی

من این دستا رو میبوسم ؛ بزار هم دست هم باشیم

یه عمره زیر این سقفیم ؛ تو رو با من همه دیدن …

بریم هر جای این دنیا ؛ بهت شک می کنن بی من

تو تا وقتی که اینجایی ؛ به رفتن اعتقادی نیست

خودت باید ازم رد شی ؛ به من هیچ اعتمادی نیست

عذابه با تو سر کردن ؛ رای من یه تسکین

تو چی می فهمی از من که ؛ عذابم با تو شیرینه …

[ سعید شهروز / آلبوم بی خوابی / آهنگ تبعیدی ]

۱۸ فروردین , ۱۳۸۹

عجب ..

دیشب از روزهای آرام و خوبی که تو پادگان داشتم گفتم و گفتم چقدر همه چیز داره خوب پیش میره . ولی موقع نوشتن حتی فکرشم نمی کردم فرداش قراره به تلخ ترین روز خدمتم تبدیل بشه …

از صبح که وارد پادگان شدم ؛ بدبیاری و خبرهای ناخوشایند شروع شد . انگار که توی یه حباب معلق باشی و نفهمی بیرون حباب چی میگذره و تو هم خوش خوشانت باشه . حباب ترکید و همه چیز ویروون شد . همه چیز خراب و داغان تر از اون چیزی که حتی تو فکر و تخیل هم بگنجه .. اینکه چی گذشت و چرا گذشت و چقدر از این به بعد ؛ روزها سنگین تر و سخت تر خواهد گذشت ؛ بماند که دوست دارم فکر کنم اصلا مهم نیست . دوست دارم مثل یه آزمون سخت بهش نگاه کنم که باید ازش سربلند بیرون بیام .

مهم ؛ ۴۷ روز آیندست . چهل و هفت روزی که باید بسازم و سر کنم با همه چیزهای سختی که یکباره بهم تحمیل شد ..

*نمی بخشمتون :)

روزهای آرام

۱۷ فروردین , ۱۳۸۹

۱- بعد از تعطیلات طولانی و شیرین نوروزی ؛ ۲ روزی هست که به سختی خودم رو برای بیدار شدن و پادگان رفتن متقاعد می کنم . تو پادگان هم به جز کارهای همیشگی و روتین ؛ کار خاصی برای انجام دادن نیست یا من خیلی دنبالش نیستم . این روزها بیشتر ازهر وقت دیگه ای خدمت کسل کنندست .

۲- تعطیلات ؛ باعث شده روزها دیرتر و سنگین تر بگذره . مثل قدیم نیست که گذر زمان در روز رو نفهمم . دقیقه ها حکم ساعت رو پیدا می کنن .

۳- امروز برای اولین بار ؛ تقویم دستم گرفتم و حساب و کتاب خدمت رو مشخص کردم . ۵۰ روز ؛ ناقابل ! البته این عدد وقتی به دست اومد که ایام تعطیل و مرخصی هام رو از کل روزهای باقیمونده کم کردم .

۴- هنوز نتونستم خودم را با سیستم جدید وقف بدم . اینه که شبها تا ۳و۴ بیدارم و صبح با بدبختی تمام بیدارمیشم . ازاونور هم ظهر وقتی میخوام خونه ؛ شیرین تا ۸ و ۹ میخوابم …

Time

۱۷ فروردین , ۱۳۸۹

اولین روزهای بعد از آموزشی که تازه وارد محیط پادگان شده بودم ؛ برای خودم کلی هدف تعیین کردم . مدام به خودم میگفتم این ۱۶ماه؛ نباید به بطالت بگذره و این چند تا کار رو باید انجام بدم . عدد روزهای این ۱۶ماه اینقد بزرگ بود که مطئنم کنه از پس این قولی که به خودم دادم بر خواهم اومد .

یک ماهی گذشت . به خودم گفتم خوب اشکال نداره ! تو دوران پست و ورود و خروج شیفتی که آدم نمی تونه برنامه ریزی درست و حسابی ای بکنه ! تصمیمم بر این شد که ۱۵ ماه بقیه که قراره اداری ورود و خروج کنم ؛ به کارها و برنامه هایی که از قبل تعیین کرده بودم برسم ؛

۲ ماه دیگه گذشت . خوشحال از سرعت زمان و ناراحت از اینکه هنوز هیچ کاری نکردم . ولی باز بهونه برای دلداری دادن خودم داشتم . می بایست به سیستم خدمت وقف پیدا می کردم تا با طیب خاطر به کارهام میرسیدم ! پس هنوز یک سالی وقت داشتم

۱۰ ماه گذشت . لفظ چشم به هم زدن؛ اینجاست که صحت پیدا می کنه . اینقدرسریع و عجیب گذشت که حتی فرصت دوباره دلداری دادن به خودم رو هم پیدا نکردم . طبق حساب و کتاب و جوب خطی که دارم ؛ حدود ۶۰ روز دیگه بیشتر پادگان نخواهم بود و این یعنی خدمت تمام . نه اینکه این مدت هیچ کاری نکرده باشم و دست روی دست گذاشته باشم ؛نه . اتفاقا کارهایی کردم که مطمئنم تو یکی دوسال آینده خیلی بهشون افتخار خواهم کرد و راه آیندم رو هموار تر می کنه . حرف بر سر …گشادی و این حرف ها نیست (که کلا اگر هم باشه می پذیرم!) بحث بر سر مدیریت زمان و استفاده مطلوب از اونه . چیزی که هر چقدر سعی کردم نتونستم (یا نخواستم) یا نشد که درست و اصولی یاد بگیرم.

این مقطعی که گذشت ؛ یقین دارم سخت ترین مقطع زندگیم بوده (خواهد بودش رو نمی دونم !) ولی حقیقت اینه کارهائیکه تو این مدت کردم ؛ اصلا تناسب منطقی با زمانی که داشتم نداشته . به عبارت ساده تر می تونستم و باید بهترو بیشتر پیشرفت می کردم .

عادم ندارم تو کارم زیاد به گذشته رجوع کنم . اینقدر تو زمینه های کاری و مالی ؛ اشتباه ها ؛ ریسک ها و تصمیم گیری های اشتباه و فاحش داشتم که اگر نبودند ؛ یقینا اوضاع فعلی خیلی بهتر از اینی بود که هست . ولی خدا رو شکر زیاد نگرانشون نیستم و تصمیم گرفتم بیشتر ازشون درس بگیرم تا افسوسشون روبخورم . زیاد دربند از دست دادن فرصت های مالی نیستم ؛ چون شدیدامعتقدم خرج کردم درهر زمینه ای (حتی نادرست و اشتباه ) شرایط رو برای جبران بهترش فراهم می کنه (عملا این نظریه از نظر علم اقتصاد مردوده ؛ ولی از نظر من و تجربیاتم ؛ کاملا اجراییه !) بیشتر ناراحت فرصت هائیم که از دست دادم و بسشتر ازاون ؛ نگران زمان روزهای آتی ام ..

قندِعسل

۱۶ فروردین , ۱۳۸۹

یک سال و اندی از آخرین باری که درباره این شازده نوشتم میگذره و اون تو همه این مدت ؛ عزیزترین و دوست داشتنی ترین موجود زندگی من بوده ! امیر محمد ؛ برادر زاده منه و من خان عموش ! فکر نمی کنم برای کسی جز افراد خونوادم میزان شیرین زبونی و با نمکی و باهوشیش مهم باشه ؛ مثل بقیه بچه ها که برای من مهم نیست ! ولی این مرتیکه (!) عجیب تو دل همه ما خودشو جا کرده و اگه یه روز باهاش حرف نزنم و “عمو میلا” (دقت کنید ؛ بدون نون !) گفتنش رو نشنوم ؛ یقینا اون روز روز خوبی نیست …

دوست دارم !

شروع ِ تکرار

۱۵ فروردین , ۱۳۸۹

آخرین روزی که از پادگان اومدم رو خوب یادمه . لیاس هام رو پرت کردم اینور اونورو بیخیالو خوشحال از اینکه ۱۰روزی مال خودمم و می تونم هر کاری که دوست دارم بکنم . تجربه مرخصی هایچندروز بهم میگفت که این ایام هم زود می گرن و نمیشه بهش زیاد دل بست ؛ ولی از اونجایی که هیچکدوم به بلندی”۱۰″روز نبودند؛ گفتم شاید این بار فرق کنه !

حالا ؛ این ۱۰ روز تموم شدو چند ساعت دیگه باز باید این لباس خاکی لعنتی رو بپوشم. از همه بدتر باید ۶ ساعت زودتر از ساعت بیدار شدن این چندروزه ؛ بیدار شم که هیچ راه حلی برای کنار اومدن با این مقوله ندارم…

از طرفی خوشحالم . از اینکه می تونم امیدوارم باشم به اخر این راه طولانی . از اینکه بالاخره دارم ته راه رو م بینم و امیدم برای رسیدن و خلاصی از این دوره هر روزبیشتر میشه

ساعت ؛ نشون میده که فقط ۳ ساعت دیگه روز کاری پانزدهم شروع میشه و تو خودم هیچ نشونی ازخواب نمی بینم !این یعنی فردا به احتمال قوی یا خواب می مونم ؛ یا روزی پر ازخمیازه در انتظارمه …

ولی راستش خیلی هم از پادگان رفتن ناراحت نیستم . دیدن دوباره دوستان و ورود به محیطی که یک سال و اندی همه چیزم به اون خلاصه شده ؛ یه جور حس خوب بهم میده ..

به امید ۲۰ تیر …

بی تو هیچم

۹ فروردین , ۱۳۸۹

من بی تو هیچم ؛ بی تو میمیرم

رویای شبهام خواب شیرینم

دستاتو میخوام مال من باشه

من مرگ عشقو ؛ بی تو میبینم

بی تو ؛ دنیام میمیره

رنگ غم میگیره

تا تو باشی ؛ قلبم با عشقت می تپه تو سینه

بی تو ؛ اسمون شبهام ؛ ساکن و دلگیره

چشمات تو شب تارم ؛ تک ستاره میشه

من عاشقونه با تو می مونم

با این ترانه از تو میخونم

وقتی تو نیستی شعرام غمگینه

رنگ صدامو از تو میدونم

با من میمونی ؛ تا ته رویا

غم شادی میشه ؛ شب میشه فردا

آغوش گرمت ؛ زندگی میشه

دیگه نمیخوام چیزی از دنیا ….

[ کاوه پروینی ]


| ترجمه به فارسی |