برچسب ها بـ ‘خوزستان’

به سوی جنوب – قسمت دوم

جمعه, ۶ آذر, ۱۳۸۸

از شاه آباد تا شوشتر حدود یک ساعت راه بود که با ماشین های بین راهی رفتیم . ورودی شهر یه پل عظیم و مدرن به چشم می خورد که روی رودخونه ای که حالا تبدیل به آشغال دونی شده بود قرار داشت . مرکز شهر پیاده شدیم و اولین چیزی که سراغش رفتیم پل و سد شادروان بود . با اینکه تقریبا نیمی از پل خراب شده و متاستفانه بازسازی صورت گرفته اصلا اصولی و حرفه ای نبود ؛ ولی باز هم دیدنی بود و تماشاش غرور بر انگیز.

پل شادروان

پل و سد شادراون در دوره ها و دولت های مختلف در طول تاریخ و به اقتضای داشته های هر زمان ؛ بازسازی شده و همین امر سبب شده که انواع و اقسام سنگ و آجر رو در دیواره ها و طاق های پل ببینیم . نمی دونم این از نظر اصول حرفه ای باستان شناسی و مرمت آثار خوبه یا بد ! ولی می دونم که حس خوبی به من یکی نداد !

پل  شادروان

متاستفانه درد مرمت غیر اصولی و غیر حرفه ای آثار باستانی ؛ محدود به خوزشتان و شوشتر و پل شادروان نیست . هیچ کجای ایران (به جز چند مورد نادر) بقیه بازسازی ها عملا یا باعث تخریب اثر شدند یا  اینکه حاصل کار ؛ ماهیت اصلی بنا رو زیر سوال برده که این اصلا جالب نیست .

هوا فوق العاده بود . نسیم خنکی می اومد و وقتی از رودخونه پشت پل می گذشت و به صورتم می خورد ؛ حس خوبی بهم دست میداد . احساس سبکی می کردم و بی اختیار چند بار داد زدم ! کمی با حامد نشستیم و برای خودمون نظر کاشناسی دادیم . از اینکه چرا اینجا سبگ های صیقل خورده هست گفتیم و به این نتبجه رسیدیم که روزگاری اینجا رودخونه عظیمی گذر می کرده …

بالاخره یک ساعت بعد به خانه مستوفی که در چند قدمی پل بود رفتیم تا یک تیر و دو نشون بزنیم . هم از یه اثر دیگه دیدن کنیم و هم نهار بخوریم ! بله ؛ خانه مستوفی سفره خانه ای بود تاریخی ! حسن این مجموعه  هم یکی دوغ محلی خوشمزه و البته کمی گرونش بود و دیگه سرو تنها غداهای محلی بود که مجبورمون کرد غذای جنوبی هم بخوریم !

غذاخوردنمون کمی زیاد طول کشید .  سنگین از غذای چرب و گرمی که خورده بودیم به سمت سازه های آبی شوشتر حرکت کردیم . دقفیقا همون خیابونی که خانه مستوفی اولش بود رو می بایست ادامه می دادیم . تابلو ها و مردم اینطور می گفتند . اما هرچی جلوتر رفتیم ؛ بیشتر مطمئن شدیم که خبری از این سازه ها تو این خیابون نیست . کمی بعد کاشف به عمل اومد که راه رسیدن به مجموعه سازه ها ؛ یه راه زیرگذره که متاستفانه تابلو درست و درمونی نداشت و بعید بود هیچ مسافری بدون پرسیدن بتونه پیداش کنه .

(ادامه…)

به سوی جنوب – قسمت اول

یکشنبه, ۱ آذر, ۱۳۸۸

خیلی وقت بود دلم هوس یه سفر درست  حسابی کرده بود . به تنها کسی هم که می تونستم برای همسفر شدن فکر کنم ؛ دوست دوران آموزشی حامد بود . خیلی سریعتر از چیزی که فکر می کردم پذیرفت و با وجود مشکلاتی که داشت و داشتم (مرخصی و…) کمتر از یک هفته برنامه ها جور شد ! دوشنبه ساعت ۱۱ میدان راه آهن قرار گذاشتیم تا از همونجا بلیط اهواز رو تهیه کنیم  و به سمت این استان دیدنی سفر کنیم .

یه مشکل اساسی وجود داشت و اون اینکه بلیط نداشتیم . از طرف آشنایی شنیده بودم که اگر چند ساعت قبل از حرکت قطار برم ایستگاه ؛ می تونم به بلیط های برگشتی امید داشته باشم . اما امیدمون ناامید شد و هیچ بلیطی مرجوع نشد یا حداقل به ما نرسید. ناچارا بلیط درجه سه به مسیر درود تهیه کردیم . حالا اینه درود که توابع استان لرستانه چه ربطی به اهواز و خوزشتان داره بماند !

این قطار ؛ با همه قطارهایی که تا حالا سوار شده بودم کلی فرق داشت . اولین فرقش اتوبوسی بودنش بود که خود این یعنی بدبختی ! دومین فرقش هم کثیفی غیر قابل تصورش بود . از در و دیوار نکبت می بارید هیچ گونه اعتراضی هم جایز نبود ! ولی از همه اینها بدتر جمعیتی بود که از درود و ازنا به قطار سرازیر شدن . وقتی از ایستگاه دورد به سمت اندیمشک حرکت کردیم ؛ تقریبا دیگه هیچ جای خالی ای تو قطار وجود نداشت . ار پاگرد ها و سالن های و راهرو ها گرفته تا محفظه های مخصوص قرار دادن وسایل . هر جا که فکر کنی آدم بود. اکثرا هم لر بودند و به امید کار به سمت جنوب می رفتند. البته بعضی هم عشایری بودند که به گفته مهماندار قطار چند سالیه با قطار ییلاق و فشلاق می کنند !

جرات نمی کردیم برای دستشویی رفتن از صندلی بلند بشیم . چون امکان داشت موقع برگشتن ببینیم یکی سر جامون نشسته و در این صورت هیچ حرفی هم بهش نمیشد زد ! پس ۱۸ ساعت بدون هیچ تغییر موضعی سر جامون نشستیم و امیدوار بودیم این سفر ریلی هرچه زودتر و به خیری و خوشی تموم شه . جدا حسته و سرخورده شدیم . ولی به قول حامد که همیشه عادت داره نیمه پر لیوان رو ببینه ؛ ابین هم یه جور  تجربه ارزندست !

با هر بدبختی ای بود رسیدیم اندیمشک .صبح بود و حوالی ساعت ۵ . کاری نمی تونستیم بکنیم الا اینکه یه اتاق بگیریم و منتظر شروع روز بشیم . مرکز شهر اتاقی گرفتیم و خیلی سریع خوابیدیم . صبح با سر وصدای حامد بیدار شدم .بنده خدا عین یه خانم خوب خونه (!) صبحونه رو آماده کرده بود . خوردیم و راه افتادیم سمت شهر . هوا گرم نبود ؛ ولی نسبت به تهران خیلی مناسب تر بود. کمی تو اندیمشک چرخیدیم و وقتی فهمیدیم چیز خاصی نداره به  دزفول رفتیم و بعد از گشت یک ساعته در این شهر به سمت شاه آباد (اسلام آباد فعلی!) حرکت کردیم . شاه آباد تنها چیزی که داشت ؛ آرامگاه یعغوب لیث بود که نمی دونم چرا مردمش اصرار داشتند بگن امامزاده ابوالقاسمه ! ماهم تلاشی برای تفهیمشون نکردیم :)

006حامد عکاسی رو شروع کرد . من هم از هوای فوق العادش تا اونجا که تونستم استفاده کردم . رفتیم وارد مرقد بشیم که متوجه بسته بودن در شدیم . از پسر بچه ای که اون حوالی بود پرسیدیم چرا بستست ؟ با زبون محلی به ما فهموند که مسئولش پیرمردیه که العان سر زمین کشاورزیشه و امکان داره بعد از ظهر بیاد و البته امکان داره نیاد ! بیخیال بازدید از داخل مقبره شدیم و خودمون رو به لب جاده رسوندیم .

می بایست به شوشتر میرفتیم ….


| ترجمه به فارسی |