برچسب ها بـ ‘مدرسه’

روز اول مدرسه

یکشنبه, ۵ مهر, ۱۳۸۸

برای خیلی ها ، مدرسه و مخصوصا سالهای اول ابتدایی پره از نوستالژی و خاطره های خوب . ولی نمی دونم چرا برای من اینطور نیست . از سالهای اول مدرسه رفتم هیچ خاطره روشنی تو ذهنم نیست . یعنی فقط در حد به یاد آوردن اسم معلممون و چند تا ار بچه هاست و البته یک سری خاطره های بی سر و ته که یا اصلا به من ربطی نداره یا چندان برام دلچسب نیست !

تو مدرسه هم آدم گوشه گیری بودم و خیلی اهل برقرار کردن رابطه نبودم . بیشتراوقات تنها بودم و با خودم سر می کردم . نمی دونم چرا ، ولی از بچکی خیلی ادم بجوشی نبودم ! یادم میاد تو مدرسه زنگ های تفریح کار ثابت بچه ها دو چیز بود . اول صبحونه خوردن که من هنوزم که هنوزه خیلی بهش معتقد نیستم ! البته اگه بابا پولی ته جیبمون میانداخت یه پفکی چیزی باهاش می خوردم . یکی هم گرگ بازی و … که اونهم من زیاد باهاش موافق نبودم ! شاید به خاطر عدم همراهی بچه ها در این دو مهم بود که اونها هم متقابلا با من زیاد حال نمی کردن !

اما یه خاطره “خاص ” دارم از کلا دوم که تو همه این سالها هیچ جا بازگو نکردم . راز نیست ، ولی گفتنی هم نبود ! من آددم فوق العاده بی نظمی بودم (باافتخار:هستم!) تقریبا هر روز یا مدادم رو گم می کردم یا مداتراشم رو یا پاک کنم رو ! مامان از همه وسایلم یه جین تو خونه داشت و بنده خدا همیشه منتظر بود که مایتحاج  منو تامین کنه ! همه چیز بد الا یه چیز ؛ کتاب ها !

العان رو نمی دونم ولی اون وقت ها کتاب ها رو خود مدرسه به دانش آموزها می دادن و حداقل تو مقطع ابتدا کتاب تو بازارگیر نمی اومد ..

کتاب فارسیم رو گم کردم . چند روزی رو با توهم اینکه یکی از بچه ها اشتباهی کتاب رو برداشته و برمیگردونه سر کردم . ولی هیچوقت کسی کتابی برای من نیاورد ! کم کم احساس خطر کردم از بابت نداشتن کتاب . مدام فکرم بهش مشغول بود تا اینکه یه روز تصمیم گرفتم کتاب شاگر خرخون کلاس رو بدزدم  و این کار رو کردم …

حدسش زیاد سخت نیست که خیلی زود دستم رو شد و…

خاطره خوبی نیست . حتی العان هم نمی تونم بهش فکر کنم و با لبخندی بگم “یاد اون روزها بخیر” این اولین و آخرین تجربه “دزدی” من بود . تجربه ای به واسطه برخورد بد معلم ، مدتها من ِ ۸ ساله رو درگیر کرد…


| ترجمه به فارسی |